0

عزم سفر

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

عزم سفر
یک شنبه 17 دی 1391  3:18 PM

حسين، بار سفر بست و بوى عراق رهسپار گرديد. سفر عراق، سفر شهادت بود و حسين، راهى كوى شهادت. كوته نظران، مى پنداشتند كه حسين به سوى حكومت مى رود و بدان نخواهد رسيد، پس خطا كارش ‍ مى پنداشتند، در مقام پند و اندرز، بر آمدند تا از اين سفر منصرفش ‍ گردانند.
سفر حسين به عراق، وفاى به وعده نيز بود، وعده كه به مردم كوفه داده بود كه اگر نماينده اش مسلم گزارش دهد كه آنان آماده هستند و آن چه نامه هاى آن ها خبر داده و پيك هاى ايشان گفته حقيقت بود، حسين به سوى عراق برود.
گزارش مسلم چنين بود:
نوشته ها صحيح است و گفته ها درست و مطابق با حقيقت، حسين مرد وفا بود، و بايد به وعده اش وفا كند، او كسى نيست كه قولى بدهد و خلاف كند.
محمد حنفيه، كه براى حج به مكه آمده بود، شنيد كه برادر عزم سفر عراق دارد. شرفياب شد و پند دادن و نصيحت گرى آغاز كرد و گفت:
برادر! تو اهل كوفه را خوب مى شناسى، آن ها به پدرت خيانت كردند! به برادرت خيانت كردند! از آن ترسم كه با تو چنان كنند كه با آن ها كردند، اگر در مكه بمانى، گرامى ترين مرد حرم و محفوظترين كس خواهى بود. حسين گفت:((بيم آن است كه يزيد خون مرا در حرم بريزد و من كسى باشم كه كه به وسيله من، حرمت خانه خدا، پامال گردد)).
محمد گفت: اگر چنين است، برو به يمن، يا سر به بيابان بگذار، كه هيچ قدرتى نخواهد توانست، بر تو پيروز گردد.
ابن عباس از حركت حسين آگاه شد، شرفياب شده گفت:
پسر عمو! شنيده ام عزم عراق دارى. مى دانى كه عراقيان، مردمى خيانت پيشه هستند. اگر آنان تو را دعوت كرده كه در زير رايت تو نبرد كنند، شتاب مكن و عجله به كار مبر، اگر قصد پيكار با يزيد دارى و نمى خواهى در مكه بمانى، به يمن برو. چون كه يمن دور است و كنارى قرار دارد. در يمن، ياورانى دارى كه از تو نگه دارى خواهند كرد. در يمن بمان و دعوت خود را پخش كن و فرستادگانى به هر شهر و ديار بفرست و به مردم كوفه بنويس كه تا والى يزيد را بيرون نكنند، نزد آن ها نخواهى رفت و اگر چنين كردند و در ميان ايشان، دشمنى براى تو يافت نشد و اتفاق كلمه داشتند، آن وقت به سوى كوفه برو، هر چند باز هم، از خيانت آن ها بر تو بيم ناكم. و اگر كوفيان والى يزيد را بيرون نكردند، سر جاى خود بنشين و منتظر فرصت باش. كشور يمن، دژهاى مستحكمى دارد و داراى دره هايى است كه براى دفاع بسيار مناسب است.
حسين گفت: ((مى دانم تو خير خواهى مى كنى، ولى فرستاده من مسلم نوشته است كه مردم كوفه، با من بيعت كرده اند و همگى مرا يارى مى كنند، اينك من، تصميم به حركت به سوى كوفه دارم)).
ابن عباس گفت: تو مى دانى كه اهل كوفه چه هستند و چه مى كنند، آن ها ياران پدرت و برادرت بوده اند، ولى فردا كشندگان تو خواهد بود. خبر حركت تو كه به ابن زياد برسد، كوفيان را به جنگ تو گسيل خواهد كرد و كسى كه به تو نامه نوشته و از تو دعوت كرده، بدترين دشمن تو خواهد بود. اگر پند مرا نمى پذيرى و تصميم به سفر دارى، زنان و بچه ها را، همراه مبر. مى ترسم كه تو را پيش چشم زنان و كودكانت سر ببرند.
حسين گفت: ((من در عراق كشته شوم، بهتر است تا در مكه كشته شوم)).
سومين نصيحت گرى كه شرفياب شد، ابو بكر حارث نواده عبدالمطلب بود. وى چنين گفت: پسر عمويى و خويشاوندى، مرا با تو هم شير ساخت. نمى دانم مرا خير خواه خود مى دانى يا نه؟
حسين گفت: ((تو كسى نيستى كه خيانت كنى)).
زاده حارث و نواده عبدالمطلب گفت: پدرت از تو، دليرتر بود. و مردم نسبت به او مطيع تر و فرمان بر تر بودند. اكثريت مسلمانان با او بودند و تو چنان اكثريتى ندارى، پدرت بر معاويه حمله برد و همه مسلمانان با او بودند، البته به جز مردم شام، پدرت از معاويه، نزد همه كس برتر و گرامى تر بود، ولى چنان كه ديدى، همان مردم، در اثر طمع به مال دنيا به وى خيانت كردند و در يارى حضرتش تكاهل ورزيدند و سنگينى نشان دادند، به طورى كه دلش از دست اين مردم آكنده از غم و غصه بود.
آن چه گفتم به چشم خود ديده ام و شنيدنى نبوده، اكنون تو مى خواهى نزد چنين مردمى بروى! آن هم كسانى كه با پدرت چنين و چنان كردند و به برادرت خيانت كردند! مى خواهى به وسيله اين مردم با سپاه شام و عراق بجنگى؟! آن هم سپاهى كه از سپاه تو برتر و نيرومندتر است و همين مردم، از آن در هراس هستند.
حسين گفت: ((پسر عمو! خداى به تو پاداش نيكو دهاد، سخنى به جا گفتى. البته آن چه خدا اراده كند، مى شود)).
چيزى در سخنان پند گويان و نصيحت گران جلب نظر مى كند، آن است كه همه گمان مى كردند كه حسين (ع) براى حكومت مى رود و جوياى جهان دارى است. و مى ديدند راهى كه حسين مى رود، راه به دست آوردن حكومت نيست، در اين راه پيروزى نيست، زمام دارى يافت نمى شود. از اين رو به نصيحت پرداخته و پند گفتند. آن ها مى دانستند كه پاى حسين (ع) كه به خاك عراق برسد، با كشته شدن همراه است. حسين هم مى دانست.
آن چه كه نصيحت گران مى گفتند، روشن بود. كوفيان، مردمى ناشناس ‍ نبودند و رفتار آن ها بر كسى پنهان نبود، تا چه رسد بر حسين (ع) كه جهان بر خردمندى وى اعتراف دارد و اهل كوفه را از نزديك، لمس كرده بود و آن ها را خوب مى شناخت.
حسين، مى دانست كه پند گويان، خيرخواه وى هستند و آن چه مى گويند، راست است.
مى دانست كه راه عراق، راه پيروزى نيست و راه مرگ است و كشته شدن. اگر هدف حسين از اين سفر، تشكيل حكومت بوده، بى گمان منطق نصيحت گران، برتر و قوى تر بوده است.
هدف حسين شهادت بود و تنگناى فكرى آن ها اجازه نمى داد كه بتوانند پى به حقيقت اين هدف عالى ببرند. آن ها نمى دانستند شهادت چيست و آن را از هلاكت تميز نمى دادند. سطح فكر ايشان، پايين تر از اين بود كه بتوانند بفهمند شهادت چيست.
پاسخ ‌هاى حسين هم به هر يك از ايشان، يك گونه است و نظر هيچ يك را تخطئه نمى كند.
به ابن عباس مى گويد: در عراق كشته شوم، بهتر است تا در حجاز كشته شوم. به ديگرى گونه اى ديگر پاسخ مى دهد. نصيحت گران با آن كه دوستان حسين بودند. هيچ يك، در فكر يارى وى نيفتادند. چون در نظر ايشان، يارى وقتى است كه اميد پيروزى باشد و به شكست قطعى منجر نباشد. هنگامى كه اميد پيروزى منتفى شد و مرگ، صد در صد حتمى گرديد، يارى معنا ندارد.
اينان چنين مى انديشيدند، ولى حسين چنين نمى انديشيد.
از انديشه حسين، تا افكار آن ها هزاران فرسنگ راه بود.
عزم راسخ حسين، عزمى است افسانه اى و محال است شكسته شود، و نيروى وى نيروى خدايى است و نيروى خدايى، شكست ناپذير است.
--------------------------------------
آيت الله سيد رضا صدر

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها