0

درشام چه گذشت؟ (2)

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

درشام چه گذشت؟ (2)
پنج شنبه 14 دی 1391  1:14 AM

سهل بن سعد مى‏گويد: سر مقدس امام حسين عليه‏السلام را در حالى كه در ميان ظرفى نهاده بودند به مجلس يزيد وارد كردند! من هم با آنان وارد شدم. يزيد بر تخت نشسته و بر سر او تاجى بود مزين به در و ياقوت و اطراف او را گروه زيادى پيرمردان قريش گرفته بودند! كسى كه سر مبارك امام را با خود حمل مى‏كرد به هنگامى كه پا در مجلس يزيد نهاد اين دو بيت را خواند:
اوقر ركابى فضة و ذهبا
انا قلت السيد المحجبا!
قلت خير الناس اما و ابا
و خيرهم اذ ينسبون النسبا!(11)
يزيد از او پرسيد: اگر مى‏دانستى كه او بهترين مردم است چرا او را كشتى ؟!
آن مرد گفت: به اميد گرفتن جائزه از تو، او را كشتم!
يزيد دستور داد او را گردن زدند(12)
شعر امام سجاد عليه‏السلام
در اين هنگام على بن الحسين عليه‏السلام اين ابيات را قرائت فرمودند:
اقاد ذليلا فى دمشق كاننى
من الزنج عبد غاب عنه نصيره
و جدى رسول الله فى كل مشهد
و شيخى امير المؤمنين اميره
فياليت لم انظر دمشق و لم يكن
يرانى يزيد فى البلاد اسيره(13)(14)
سهل گويد: در شام، غرفه‏اى ديدم كه در آن پنج زن و پيرزنى آنان را همراهى مى‏كرد كه قد خميده‏اى داشت. هنگامى كه سر مقدس امام حسين عليه‏السلام برابر آن پيرزن رسيد، سنگى گرفته و به طرف آن سر مقدس پرتاب كرد!!
چون اين صحنه درد آور را ديدم، گفتم: «اللهم اهلكها و اهلكهن معها بحق محمد و آله اجمعين» از خدا خواستم كه آنان را هلاك گرداند.
البته در روايت ديگرى اين نفرين به‏ام كلثوم نسبت داده شده است(15).
ابراهيم بن طلحه
ابراهيم بن طلحة بن عبيدالله به امام چهارم عليه‏السلام گفت: يا على بن الحسين! نمى گويى چه كسى پيروز شد ؟!
امام عليه‏السلام فرمود: اندكى صبر كن تا هنگام نماز فرا رسد، و بعد از اذان و اقامه خواهى دانست كه پير زنى با چه كسى بوده است!(16)(17)
مجلس يزيد
پس از اينكه كاروان اسير را وارد شام كردند، روانه مسجد جامع شهر شدند و در مسجد منتظر ماندند تا اجازه ورود به مجلس يزيد را بگيرند. در اين هنگام مروان بن حكم به مسجد آمد و از حادثه كربلا پرسيد، براى او شرح دادند، و او چيزى نگفت و رفت! گس از او يحى بن حكم وارد مسجد شد و او نيز از جريان كربلا جويا شد، براى او نيز ماجرا را نقل كردند، او از حاى برخاست در حالى كه مى‏گفت: بخدا سوگند در روز قيامت از ديدار محمد محروم و از شفاعت او درو خواهيد ماند، و من از اين پس با شما يكدل نباشم و در هيچ امرى شما را همراهى نخواهم كرد!(18)
بهر حال اجازه ورود به مجلس يزيد صادر شد و اهل بيت عليها السلام را در حالى كه دست مردها - كه دوازده نفر بودند(21) - به گردنشان بسته شده بود و همه اسيران نيز به دست يكديگر زنجير شده بودند وارد مجلس يزيد نمودند.
يزيد در قصر خود در محلى مشرف بر جيرون(22) نشسته بود و ورود سرهاى مقدس و كاروان اهل بيت را مشاهده مى‏كرد و اين اشعار را زمزمه مى‏كرد:
لما بدت تلك الحمول و اشرقت
تلك الشموس على ربى جيرون
نعب الغراب فقلت صح او لا تصح
فلقد قضيت من الغريم ديونى(19)
پس از وارد نمودن اسيران به مجلس يزيد، ايشان را در مقابل او نگاه داشتند، امام چهارم عليه‏السلام به يزيد فرمود: اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ما را در اين حالت ببيند گمان دارى با تو چه خواهد كرد ؟
و فاطمه دختر امام حسين عليه‏السلام فرياد زد: اى يزيد! آيا دختران رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بايد اينگونه به اسارت گرفته شوند ؟
اهل مجلس با شنيدن اين جمله از دختر امام حسين عليه‏السلام به گريه افتادند به گونه‏اى كه صداى گريه ايشان شنيده مى‏شد.
يزيد چون وضعيت را بدين صورت ديد ناچار دستور داد دستهاى امام چهارم را باز كنند.
در اين هنگام سر مبارك امام حسين عليه‏السلام را در حالى كه شتشو داده و محاسن مبارك حضرت را شانه زده بودند، در تشتى از طلا قرار داده و در مقابل يزيد گذاردند، و يزيد با چوبى كه در دست داشت بر داندانهاى مبارك امام عليه‏السلام مى‏زد(23).
يزيد گفت:
نفلق هاما من اناس اعزة
علينا و هم كانوا اعق و اظلما(24)
يحيى بن حكم(25) گفت:
لهام بجنب الطف ادنى قرابة
من ابن زياد العبد ذى النسب الوغل
سمية امسى نسلها عدد الحصى
و بنت رسول الله ليست بذى نسل(26)
يزيد بر سينه او كوبيد و گفت: خاموش باش!(27)
سپس يزيد روى به اهل مجلس كرد و گفت: اين مرد(28)(29) مى‏باليد و مى‏گفت: پدر من بهتر از پدر يزيد، و مادرم بهتر از مادر او، و جد من بهتر از جد اوست، و من خود را بهتر از او مى‏دانم و همين‏ها بود كه او را كشت!!!
امام سخن او كه پدر بهتز از پدر يزيد است، كار پدر من با پدر او به داورى كشيد و خدا به نفع پدر من داورى كرد!!
و امام سخن او كه مادرم بهتر از مادر يزيد است، آرى بجان خودم سوگند كه بدون ترديد فاطمه دختر رسول خدا بهتر از مادر من است.
و اما گفته او كه جدم بهتر از جد اوست، بلى! مسلما كسى كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد، نمى تواند بگويد كه جد من بهتر از محمد است!(30)
و امام اينكه گفت: من بهتر از يزيدم، پس شايد او اين آيه را تلاوت نكرده است (قل اللهم مالك الملك)!(31)(32)
آنگاه يزيد به امام سجاد عليه‏السلام گفت: اى پسر حسين! پدرت رابطه خويشاوندى را ناديه گرفت و مقام و منزلت مرا درنيافت! و با سلطنت من در آويخت و خدا آنگونه كه ديدى با او رفتار كرد!!
على بن الحسين عليه‏السلام اين آيه را تلاوت فرمود: (ما صاب من مصيبة فى الارض و لا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبرأها ان ذلك على الله يسير)(33).
يزيد به فرزند خود خالد گفت: پاسخ او را بده! ولى خالد ندانست چه جوابى گويد! يزيد به او گفت: بگو (ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم و يغفو عن كثير)(34)(35)

تشکرات از این پست
siasport23
دسترسی سریع به انجمن ها