هيهات مناالذله (2)
سه شنبه 12 دی 1391 4:28 PM
آفريننده زندگى، خودش مى گويد كه اين زندگى (زندگى پست) فلسفه ندارد. خود آفريننده زندگى ، خود مدير كارگاه هستى، خود به وجود آورنده كارگاه هستى، مى فرمايد: زندگى لهو و لعب است .
گفت دنيا لهو و لعب است و شما
كودك را با فلسفه حيات چه كار؟ عبارتى را كه قبلا عرض كردم ، به خاطر بسپاريد: ((شخصى به يك نفر گفت : فلانى خودكشى كرده بود. ديگرى گفت : او مگر زنده بود كه خودكشى كند؟)) شخص زنده كه خودكشى نمى كند. بر سر زندگى او چه آمده است كه خود را از زندگى محروم كرده است ؟ او اول مرده ، سپس خودكشى كرده است . به اصطلاح ادبى لطيف ، اول مى ميرد و سپس خودكشى مى كند.
به هر حال ، ما درباره كدام زندگى مى خواهيم بحث كنيم ؟ اشراف به موضوع ، اولين شرط تحقيق در آن موضوع است . اگر كسى بگويد ما مى خواهيم درباره موضوعى تحقيق كنيم و از او بپرسيم : آن موضوع چيست ؟ بگويد: يك چيزى است ...! تشكر و جواب به سخن پوچ او، اين جمله است : ((خدا ان شاءالله شما را شفا دهد)). چاره او فقط همين (شفا) است . يعنى چه كه يك چيزى است ؟ بگذاريد مقدارى حيات ، قيافه خود را به شما نشان دهد، آن وقت پيرامون آن بحث كنيد. جناب آقاى آلبركامو، جناب آقاى كافكا، جناب آقاى ابوالعلاء معرى و... آيا حيات چهره خود را به شما نشان داد، كه شما درباره آن فكر كرديد و ديديد فلسفه ندارد؟ شما اگر حيات خود را در تنگناى هوى و هوس چند روزه معنا كرده ايد و مى بينيد فلسفه ندارد، اگر وجدان داريد، حق نداريد براى ديگران تعيين تكليف كنيد.
اخيرا عبارتى را ضمن سخنرانى در دانشگاهى بيان كردم و اين سؤ ال را يكى از دانشجويان در دانشگاه سنندج به من داد. من احساس كردم كه جمله ، از اين دانشجو نيست . جمله را از آن بينوايان و بيچاره هايى گرفته است كه زندگى را به همان معناى لهو و لعب گرفته اند و با اين حال ، دنبال فلسفه اش هستند. جمله دانشجوى مزبور چنين بود: ((پوچى زندگى حقيقتى است، اگرچه تلخ )). اين جمله ، مخصوصا براى جوانان ، زيبا و قشنگ است : ((زندگى پوچ است و اين كه مى گوييم زندگى پوچ است، حقيقتى است اگرچه تلخ )).
حال، جواب چيست؟ اين جوان عزيز و ناآگاه - اين شيرخوار معرفت كه تازه وارد الفباى هستى شده است ، كه خدا توفيقشان بدهد تا اين راه را ادامه بدهند و دور خود نچرخند - نمى داند كه آن چه پوچ قلمداد مى شود، آثار حيوانى معمولى و حيوانى طبيعى و آثار بى اساس زندگى است . اصلا حقيقت هم نيست كه تلخ باشد. نه اين كه حقيقتى است تلخ . چنين زندگى اى حقيقت ندارد. خداوند مى فرمايد: لهو و لعب .
اى كاش اين شخص چنين اطلاعاتى داشت ، كه بى اطلاعى چه آتشى در جامعه بشرى سوزانده است ! خود سازنده كارگاه هستى مى گويد: اگر مقصودتان از زندگى اين است كه چند صباحى بخوريد، بخواييد، بزنيد، بشكنيد، پيروز شويد و شكست بخوريد، اين زندگى فلسفه ندارد، بلكه ضد فلسفه است . اما حيات طيبه :
... محياى و مماتى لله رب العالمين (18)
((زندگى و مرگ من براى خدا، پروردگار جهانيان است.))
اما حياتى كه انبيا خواسته اند تا بشريت آن زندگى را داشته باشد، اين حيات به مجرد اين كه شما به آن توجه كنيد، فلسفه اش در آن است . زندگى پيش كسى كه عمروعاص را بر او حكم كنند، چه قدر بايد فلسفه عميق داشته باشد و باز بگويد: ((من اگر زنده باشم ، كارم را انجام مى دهم )). اى مورخان در اين مورد چه مى گوييد و چه طور فكر مى كنيد؟ اين كه ((زندگى پوچ است حقيقتى است، اگرچه تلخ)) حقيقت نيست ، بلكه ضد قانون است . شما كدام زندگى را مى گوييد پوچ است؟ زندگى تلخ نيست، بلكه خيلى شيرين است. بلى، زندگى حيوانى ((نرون ))ها، ((چنگيز))ها و ديگر جلادان تاريخ ، پوچ است. {بديهى است كه} زندگى حقيقى خيلى شيرين است، حتى شيرين تر از عسل . چون واقعا حقيقت است و حقيقت با تلخى نمى سازد.
براى كسى كه بداند حقيقت چيست، براى كسى كه از حقيقت اطلاعى دارد و با آن آشنايى دارد، حقيقت خيلى شيرين است.
به حلاوت بخورم زهر كه شاهد ساقى است
غم و شادى بر عارف چه تفاوت دارد
حقيقت زندگى در برابر چه كسى پوچ است؟ بنابراين، جوان هاى عزيز، خيلى دقت كنيد، زيرا مسأله (زندگى) شوخى بردار نيست. ممكن است سرنوشت شما به چند كلمه بسته باشد. مثلا مى گويند، ببينيد آقاى ايرج خان چه جملات عجيبى گفته است!
مجددا در عبارت زير دقت كنيد و ببينيد چه مى گويد: ((زندگى پوچ است اگرچه تلخ است ، ولى حقيقت است !)) كجاى اين عبارت حقيقت است ؟ شگفت انگيز بودن كلمه يا جمله ، غير از آن است كه معنايى دارد.
يعنى بى معناترين حرف اين است . همان جا زود سؤ ال كنيد: كدام زندگى ؟ آن زندگى كه فقط و فقط بر مدار خودخواهى و بر مدار خودكامگى مى چرخد، شيرين ترين حقيقت اين است كه بگوييم پوچ است . اما شما چه فكر مى كنيد اى جوان هاى عزيز؟ با اين جملات ممكن است مغز شما را تخليه كنند و خداى ناخواسته ، ذهن شما را در تصرف خود بگيرند و مالك آن شوند. مى گويند: ديديد چه كلمه عجيبى گفته است !؟
شخص بى اطلاع نيز بايد همان جا مچ طرف مقابل را بگيرد و بگويد: كدام زندگى را مى گوييد؟ آيا زندگى امثال ابن زياد و حجاج بن يوسف را مى گوييد؟ يا زندگى حسين بن على (عليه السلام) را مى گوييد؟ يا زندگى آن شخص را مى گوييد كه در شب عاشورا وقتى حسين گفت برويد، از رفتن خود امتناع كردند.(19)
يكى از ياران گفت : ((يا حسين ، ما كجا برويم ؟ ما را مى خواهى به كجا رهسپار كنى ؟)) شما را به خدا در اين عبارات فكر كنيد: ((اگر دنيا ابديت داشت ، از تو جدا نمى شديم و به سراغ ابديت نمى رفتيم ، چه برسد به اين كه دنيا موقت است . ما اكنون حقيقت و ابديت را در چهره تو مى بينيم ، اى تجلى گاه حق و حقيقت ، كجا برويم ))؟
آيا اين زندگى {در ديدگان ياران حسين } را مى فرماييد، يا زندگى كسى را كه غير از خودخواهى چيزى ديگر نمى فهمد؟ والله چنين زندگى اى ، پوچ اندر پوچ است .
اين مساءله خيلى مهم است . حال انسان در آن دقايق ، شوخى بردار نيست . اين انسان ها و اين الگوهاى فضيلت ، در مرز زندگى و مرگ بودند. در آن مرز زندگى و مرگ مى پرسند: يا حسين كجا برويم ؟ اگر زندگى ابدى بود، از تو جدا نمى شديم و به سراغ ابديت نمى رفتيم . براى زندگى برويم زندگى كنيم ؟ اگر ما اين لحظات را كه روياروى حق و حقيقت هستيم ، ميوه زندگى و به عنوان نتيجه زندگى و پايان زندگى تلقى نكنيم ، كدام زندگى را بار ديگر به آغوش بكشيم ؟ حتى اگر زندگى ابدى بود، ما نمى پذيرفتيم .
واقعا درود خدا بر اين جان هاى قرار گرفته در جاذبيت كمال باد! آن ها با دو دريچه كوچك نگاه مى كنند، ولى - در حقيقت - روزنه ابديت را ديده اند.
به هر حال ، جوانان عزيز، از اين جملات به آسانى نگذريد و دقت كنيد به همين جمله كه من به شما عرض كردم . همان طور كه گفتم ، به هنگام سخنرانى در دانشگاه سنندج ، از طرف دانشجويان چند سؤ ال مطرح شد كه يكى از سؤ الات اين بود. نويسنده ، سؤ ال را با يك احساسى نوشته بود كه واقعا براى او متاءثر شدم . خدايا! يك جوان بايد در چه حالى قرار بگيرد كه اين جمله را براى خود، يك جمله نهايى حساب كند؟ با اين كه خيلى خسته بودم ، اما پاسخ او را دادم .
در روايات ما بسيار وارد شده است كه بر زبان خود مسلط باشيد، زيرا ممكن است عالمى را يك سخن ويران كند. بسيار خوب ، اى نويسنده و اى گوينده اين عبارت ، اگر اين جوان با ديدن اين عبارت ، خودكشى مى كرد، آيا هيچ مى دانيد كه روز قيامت شما را صدا مى كردند و چه مى گفتند؟ مى گفتند: بيا اى قاتل همه انسان ها. بپرسيد دليل آن ها چيست ؟
من اءجل ذلك كتبنا على بنى اسرائيل انه من قتل نفسا بغير نفس اءو فساد فى الارض فكاءنما قتل الناس جميعا و من اءحياها فكاءنما اءحيا الناس جميعا(20)
((از اين جهت است كه بر بنى اسرائيل مقرر داشتيم كه حقيقت اين است كه اگر كسى ، يك انسان را بدون عنوان قصاص يا ايجاد فساد در روى زمين بكشد، مانند اين است كه همه انسان ها را كشته است . و اگر كسى را احيا كند، مانند اين است كه همه انسان ها را احيا نموده است .))
اين زبان چون سنگ و فم (21) آهن وش است
سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف
زان كه تاريك است و هر سو پنبه زار
اين زبان چون سنگ و فم آهن وش است . اگر زبان را به هم بزنيد، شراره پيدا خواهد شد و آتش خواهد جست .
گاهى شخصى صرفا براى نشان دادن خود سخنى مى گويد، و براى نشان دادن اين كه من مطلع هستم كه فلان فيلسوف چنين گفت !! يا اين كه ؛ در قرون وسطى ما روبه روى فلان فلسفه هستيم !! گه ز روى نقل و گه ز روى لاف ، چرا بايد بر زبان خود مسلط باشيم ؟ زان كه تاريك است و هر پنبه زار. شراره آتش به انبار پنبه نزنيد. اگر مولوى در زمان ما مى زيست ، مى گفت : تاريك است همه جا انبار بنزين ، و در اين انبار بنزين ، كبريت نيندازيد. اگر براى تو، انسان مطرح نيست ، امثال اين جمله كبريت است : ((اين حقيقت تلخ است كه زندگى پوچ است ،)) آيا اين جمله حقيقت است ؟ شما كوشش كنيد و ببينيد كه مى خواهيد چه چيزى به مردم بدهيد، سپس چنين سخن بگوييد: ((اى مردم ، زندگى معنا و مفاهيم گوناگون دارد و...))، همان گونه كه سخنانى را درباره آن ، كه در چندين قرن پيش ، {توسط افلاطون} گفته شده است، ما در جلسه پيش خوانديم. و مى گوييم خدايا، چه نعمت بزرگى به اين مرد (افلاطون) داده بودى ؟ به اين مردى كه در حقيقت، حداقل يكى از باور كننده هاى نظريات انبيا بوده است . (البته در اين نكته ، احتياط را هميشه در نظر دارم ).
ظالم آن قومى كه چشمان دوختند
عالمى را يك سخن ويران كند
ظالم، اما به چه عنوان ؟ آقا جمله قشنگ و حرف جالبى گفته است ! آقا از نظر هنر ادبى خيلى وارد است ! ببينيد چه جمله اى است : ((زندگى پوچ است ، حقيقتى است ، اگرچه تلخ است .)) اين عبارت ، جوان را تكان مى دهد، زيرا اطلاع ندارد! تازه وارد ميدان شده است و هنوز شير معرفت را مى نوشد. اين دو بيت را كه بعضى اوقات در جلسات مى خوانم ، دقت كنيد:
راه همواره است و زيرش دام ها
لفظها و نام ها چون دام هاست
آيا مى دانيد با الفاظ شيرين ، بر سرنوشت بشر چه گذشته است ؟ به اين مطلب دقت كنيد: قاتلان امام حسين (عليه السلام) به فرزندش امام سجاد (عليه السلام) مى گويند: ((يا على بن حسين ، ديدى كه قضا و قدر با پدرت حسين چه كرد؟)) قضا و قدر؟! قضا؟ عجب كلمه زيبايى ! قضا و قدر كرده است ؟
چشم باز و گوش باز و اين عمى
كسانى هم كه آن جا نشسته بودند، نگفتند: ((آقا، فيلسوفى نكن ! محبوب ترين مرد را در روز روشن كشته اى و بزرگ ترين شخصيت تاريخ را مظلوم كرده اى ، حال چه مى گويى ؟ چرا خود را تبرئه مى كنى ؟
چرا موقعيت خود را مى خواهى تبرئه كنى و صورت حق به جانب به خود مى گيرى ؟)) (فقط شخصى به نام عبدالله عفيف در مجلس ابن زياد بود و پاسخ او را مى داد، والا مابقى در سكوت بودند).
يزيد به حضرت زينب گفت : ديدى خدا با برادرت چه كرد؟ حضرت زينب (عليه السلام) گفت : ما راءينا (راءيت ) الا جميلا. اگر زندگى را از عينك ما مى خواهى ببينى ، خدا آن را خيلى زيبا (جميل و جمال) به ما نشان داد. اگر حضرت زينب مى فرمود: خوب بود و اشكالى نداشت ، فرق مى كرد با اين كه فرمود: زيبا بود. چون حيات و زندگى خيلى زيباست . چنين نتيجه و چنين ميوه اى براى زندگى خيلى زيباست .
طبق مطالبى كه جمع آورى نموده ام ، در چند مورد، امثال ابن زياد، يزيد و عمربن سعد جبرى شده اند.
خدايا، انسان چه چهره اى از خود نشان مى دهد. هنگامى كه مى خواهد خود را تبرئه كند! اين چهره ، چه چهره اى است ؟ چه چهره اى است آن موقع كه انسان از خودش روى گردان است ؟ آيا با دو كلمه خودت را مى شكنى و نابود مى كنى ؟ {ابن زياد} مى گويد: ((آيا قضا و قدر الهى را ديدى ؟)) كدام قضا و قدر الهى ؟ قضا و قدر الهى ، اختيار ما را در خود نقشه زندگى تثبيت فرموده است . اين منم كه امروز اگر احترامى به بشر بكنم ، يا نياز يك نفر را برآورده كنم ، يا يك نفر را از جهل و از فقر نجات دهم ، در نقشه سرنوشت من با دست من ثبت مى شود. اگرچه نيرو از خداست ، اگرچه ؛ لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم است ، اما من خودم نيز داراى عمل و اختيار هستم .
راه هموار است و زيرش دام ها
قضا و قدر! آقا فيلسوف جدى شده ، آن هم از گروه جبرى ها! و مى خواهد خود را تبرئه كند. بالاخره ، هرطور اين وجدان تا به ختم الله برسد خيلى راه دارد.
ختم الله على قلوبهم (26)
((خداوند بر دل هاى آنان مهر نهاده است .))
بعضى ها مى گويند {عمربن سعد} اظهار پشيمانى كرد و مى گفت : ((اى كاش من اين كار را نمى كردم .)) حال ، چرا اين جمله را گفته است ، نمى دانيم .
به هر حال ، فريب الفاظ را، مخصوصا در علوم انسانى نخوريم . بارها عرض كرده ام كه علوم پايه اى مثل ، فيزيك ، شيمى ، رياضى ، گياه شناسى ، پزشكى و... در مقابل چشم انسان است ، و روش ها و طرق مطالعه آن ها نيز معلوم است . اما اين علوم انسانى است كه آسان ترين علوم و مشكل ترين علوم است .
به جهت اين كه اگر كسى واقعا آزمايشگاه علوم انسانى را {بى طرف} در خود ببيند، براى او آسان است . مثلا چيزى را مى بيند و مى خواهد، يا آن را نمى خواهد، يا آن كار را نمى خواهد. اگر {كسى} با آزمايشگاه خودش سر و كار داشته باشد، خيلى آسان است . اما اگر بخواهد از خود بيرون بيايد و ببيند انسان هاى ديگر چه مى گويند، بدون اين كه بفهمد علل كارها، علل رفتارها و طرز سلوك آن ها چيست ، خيلى كار مشكلى است .
ان شاءالله در نظرتان باشد كه درباره علوم انسانى ، به سرعت داورى نفرماييد. اگر دوستان و اساتيدى بافضل تر داريد، بگوييد من اين جمله را امروز ديدم و براى من خيلى جالب و شگفت انگيز بود، آيا به نظر شما اين جمله درست است يا نه ؟ در همه چيز گدايى قبيح است ، الا در علم . در علم ، شرف انسان اين است كه گدايى و سؤ ال كند، دست التماس باز كند كه به من بگوييد، زيرا من توقف كرده ام . من رهگذرى هستم در اين حيات چند روزه و اكنون ، گذارم به علم شما افتاده است و احتياج دارم . اين {در خواست} خيلى شرف و افتخار است .
اخيرا جمله اى ديدم كه شايد اگر پيشتر از اين مى ديدم ، آثار ديگرى در من ايجاد مى كرد. مى گويد:
((بشر آن قدر كه از سؤ ال هاى به موقع پيشرفت كرده است ، معلوم نيست كه از جواب هاى متغير و درگذر، آن قدر استفاده كرده باشد.))
هم از آن سو جو، جواب اى مرتضى
مخصوصا دقت كنيد كه سؤ ال چيست و از كجاست ؟ سؤ ال باعث پيشرفت بشر و از عوامل محرك تاريخ بشر بوده است .
تاءكيد و تكيه ما اين جمله است كه : حيات انسان ها يك قربانى مثل حسين ديده است . مى خواستيم ببينيم حيات چيست كه اين همه غوغا در تاريخ به راه انداخته و واقعا بجا راه انداخته است . چرا هرچه مى نويسند و مى گويند كم است ؟ براى اين كه مساءله عشق الهى در كار است . در جلسه پيش {از افلاطون} عرض شد: ((براى دولت ، مادامى كه بر اين سه قاعده يعنى ؛ الله و نظاره او بر هستى و دادگرى مطلق او متمركز نشود، هيچ قاعده ثابتى وجود ندارد)). خواهيد گفت : پس تا حال بشر چه كار كرده و مى كند؟ بلى ، تا حال همان كار را كرده و مى كند كه به اين نتيجه مى رسد: ((زندگى پوچ است ، حقيقتى است تلخ .)) تاكنون كار بشر اين بوده است . البته به استثناى آن رگه هاى الماس شخصيت هاى انسانى كه الحمدلله در هر دوره بوده و خواهد بود.
بسوزد شمع دنيا خويشتن را
آنان پروانه اى چند هستند كه شمع دنيا براى آن ها روشن است .
بگذر از باغ جهان يك سحراى رشك بهار
يك نفر، اى زيبا، حركت كن ، تا خزان از زندگانى بر طرف شود و مبدل به بهار شود. مى گوييد آيا با يك نفر امكان پذير است ؟ بلى ، حتى يك نفر.
كان ابراهيم امه (28)
((ابراهيم به تنهايى يك امت بود.))
بعضى ها خيال مى كنند كه اگر در زير اين سپر لاجوردين ، هرچه انسان هاى وارسته زياد شوند، خداوند خيلى منفعت مى برد. اين فكرها، عاميانه است ، هدف خداوندى از خلقت ، اگرچه يك انسان باشد كه به كمال برسد، مساوى با به كمال رسيدن تمام انسان هاست .
{بنابراين ، در رابطه با جمله ((پوچى زندگى حقيقتى است ، اگرچه تلخ ))، مى توان گفت }:
من قال او سمع بغير دليل فليخرج عن ربقه الانسانيه
((اگر كسى بدون دليل چيزى بگويد يا بشنود، از جرگه انسانيت خارج مى شود.))
((ابن سينا))
چرا هيچ دولتى نمى تواند ثبات حقيقى داشته باشد، اگر شهروندان آن، اين سه بذر (الله ، نظاره او بر هستى، دادگرى مطلق او) را كه خدا به وسيله طبيعت در دل آن ها گذاشته است، نرويانند و آن ها را به بهره دهى نرسانند؟ {افلاطون} مى گويد:
((زيرا عدالت كه بر پادارنده حيات دولت و نظام آن است ، به جريان نمى افتد، مگر از طرف خداوندى كه عدالت با جوهر ابدى او متحد است.))(29)
از دادگرى مطلق اوست كه مى گويد: اگر در اين مسير حركت كنيد و انسان ها احساس كنند عدالتى كه اجرا مى كنيد، همان عدالت الهى است كه با جوهر ذات او متحد است ، با كمال وجدان تسليم شما خواهند شد.
خداوندا! پروردگارا! ما را از اين نعمت عظمايى كه با گوش فرادادن به حركت حسين در اعمال خودمان تجديدنظر مى كنيم و دل هايمان را هر سال از آلودگى ها - حداقل تا مدتى - تصفيه مى كنيم ، محروم مفرما.
خداوندا! پروردگارا! ما را از كاروانيان حسين محسوب بفرما. پروردگارا! تو خود مى دانى كه ما واقعا به حسين تو علاقه مند هستيم و در اين علاقه، نه ريايى داريم و نه شوخى و ما واقعا اين محبوب تو را مى خواهيم. به اين حسين كه حيات را براى ما بامعنا نشان داده است، علاقه داريم. پروردگارا! هر روز كه از عمر ما مى گذرد، ما را بيشتر و بيشتر، از مكتب حسين برخوردار بفرما.
((آمين))
---------------------------------------------
1-حيات ، طبيعت ، منشاء و تكامل آن ، اپارين ، ترجمه هاشم بنى طرفى ، ص 183.
2-نفس المهموم ، محدث قمى ، ص 149 - شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 302.
3-يعنى ادبيات جاهليت ، ادبيات مخزرم ، ادبيات مولد، كه از نظر معنا مهم نيست و فقط الفاظ زيبايى پشت سر هم قرار گرفته و به عنوان سبعه معلقه ، خودش را ارائه كرده است .
4-سوره رعد، آيه 11.
5-البته حيات در زندان ها و زندگى در بدبختى ها هم زندگى است ، ولى شايسته زندگى نيست .
6-السياسه ، ارسطو، ترجمه سانتهيلر از يونانى به فراسنه ، و از فرانسه به عربى به وسيله احمد لطفى سيد، ص 20.
7-همان ماخذ.
8-همان ماخذ.
9-همان ماءخذ.
10-همان ماءخذ.
11-همان ماءخذ.
12-با اساتيد يكى از بزرگ ترين كشورهاى دنيا كه بحث مى كرديم ، به اين جانب گفتند كه علوم انسانى پشت صحنه است .
13-السياسه ، ارسطو، ترجمه سانتهيلر از يونانى به فراسنه ، و از فرانسه به عربى به وسيله احمد لطفى سيد، ص 20.
14-سوره حشر، آيه 19.
15-سوره طه ، آيه 124.
16-الامام على ، صوت العداله الانسانيه ، جورج جرداق ، چاپ اول ، ص 19.
17-سوره مؤمن ، آيه 39.
18-سوره انعام ، آيه 162.
19-وقتى جملات ياران حسين بن على (عليه السلام) را به خاطر مى آورم، از شناخت خودم درباره زندگى شرمنده مى شوم، كه خدايا! آيا اين زندگى است كه ما شناختيم ؟ آيا اين زندگى است كه ما درباره خودمان سراغ داريم ؟
20-سوره مائده ، آيه 32.
21-فم = دهان .
22-ر.ك : تفسير و نقد و تحليل مثنوى . محمدتقى جعفرى ، ج 1، 698.
23-همان ماءخذ.
24-همان ماءخذ. ج 1، ص 483.
25-همان ماءخذ. ج 6، ص 636.
26-سوره بقره ، آيه 7.
27-ر.ك : تفسير و نقد و تحليل مثنوى . محمدتقى جعفرى ، ج 6، ص 637.
28-سوره نحل ، آيه 120.
29-السياسه ، ارسطو، ترجمه سانتهيلر از يونانى به فرانسه ، و از فرانسه به عربى به وسيله احمد لطفى سيد، ص 20.
--------------------------------------
علامه محمدتقى جعفرى