0

مختار بن ابى عبيد ثقفى(9)

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

مختار بن ابى عبيد ثقفى(9)
یک شنبه 10 دی 1391  2:17 PM

سر عمر نزد محمد حنفيه
مختار سر عمر سعد و فرزندش را همراه مسافرين سعيد و ظبيان بن عماره براى محمد حنفيه فرستاد و نامه اى هم به اين مضمون به وى نگاشت :
بسم الله الرحمـن الرحيم نامه اى است به مهدى امت محمد بن على از طرف مختار بن ابى عـبيد: درود بر تـو اى مهدى، خدائى را سپاسگزارم كه جز او خدائى نيست كه مرا براى شكنجه دادن به دشمنان آماده ساخت ، آنها را كشته و يا اسير و در بدر ساختم، خدا را شكر مـى كنم كه كشندگان شما را كشت و ياور شما را يارى كرد، سر عمر سعد و فرزندش را بسوى شما فرستادم و هر كه را كه در خون شما شركت داشته و بر او دست يافته ايم و تـا وقـتـى كه نفـس كشى از ايشان در روى زمين باشند دست نخواهم كشيد، خواهش مى كنم نظريه خودتان را برايم بنويسيد، درود بر شما اى مهدى .
تـصادفـا در وقـتـيكه محمد حنفيه با كسانيكه با او بودند از مختار صحبت مى كرد و از او انتـقـاد مى نمود سرها را وارد كردند، همينكه چشم محمد به سر عمر افتاد سجده شكر بجا آورد و سپـس دست به دعا گشود و عرض ‍ كرد: پروردگارا اين روز را از مختار فراموش مـكن ، و از طرف خـاندان پيامبرت بهترين پاداش به او عطا فرما؟ بخدا قسم از اين پس لغزشى براى مختار نيست !(70)
حكيم بن طفيل قاتل حضرت ابى الفضل
حكيم بن طفيل از كسانى بود كه امام حسين عليه السلام را تيرباران نمود و حضرت ابى الفـضل را شهيد كرد و لباس و اسلحه او را غـارت نمـود، مـخـتـار عـبدالله بن كامـل را بسراغـش فـرستـاد و او را دستـگـير نمـوده بطرف مـخـتـار مـى آوردند فـامـيل حكيم دست به دامـن عـدى بن حاتـم زدند تـا پـيش ‍ مختار شفاعت كند، عدى، ابن كامـل را گـفـت: دست از وى بدار؟ او گفت اختيار اين كار با امير است و بمن ربطى ندارد، عـدى گـفـت: پس مختار را خواهم ديد، او بسوى مختار روانه شد شيعيان گفتند: مى ترسيم مختار شفاعت او را بپذيرد با آنكه ميدانى چه جرم بزرگى مرتكب شده است، بگذار او را بكشيم گفت: مختاريد.
حكيم را كه شانه هايش بسته بود در كنارى نگهداشتند و او را گفتند: تو بودى كه لباسهاى عـباس بن على را غارت كردى ؟ اكنون لباسهاى ترا در زندگى بيرون مى آوريم او را برهنه كردند و آنگاه گفتند: تو بودى كه تير بطرف حسين عليه السلام پـرتـاب نمودى و مى گوئى كه تير من به جامه امام رسيد و او را آزار نرسانيد؟ بخدا قسم ترا تيرباران مى كنيم چنانكه امام را هدف تير قرار دادى .
از سه طرف تيرها بسويش پرتاپ گرديد و او را بر زمين افكند، آنقدر تير بر بدنش زدند كه مانند خار پشت گرديد.
عـدى بن حاتـم پـيش مـختار آمد، او را در كنار خود نشانيد و احترام كرد و قبلا شفاعت او را درباره عـده اى از افـراد قـبيله اش كه در كربلا بودند ولى كارى انجام نداده بودند پذيرفته بود، عدى مقصود خود را بيان كرد، مختار گفت : براى خود جايز مى شمارى كه درباره قـاتـل حسين عليه السلام شفاعت كنى؟ عدى گفت: بر او دروغ بسته اند وگرنه كارى نكرده است ، مختار گفت : اگر چنين است او را به تو بخشيديم.
ابن كامـل و همـراهانش وارد شدند مختار پرسيد اين مرد چه شد؟ گفت شيعيان او را كشتند، پرسيد: چرا شتاب كرديد؟ ما شفاعت عدى را درباره اش پذيرفته بوديم، شيعيان بسخن مـن گـوش ندادند، عـدى ناراحت گـرديد و گفت : دروغ مى گوئى بلكه دانستى كه امير شفـاعـت مـرا مـى پـذيرد از اين جهت در كشتـن او شتـاب نمـودى، نزديك بود ميان ابن كامـل و عـدى نزاعـى رخ دهد ولى مـخـتـار عـبدالله كامل را امر به سكوت نمود و غائله پايان يافت .(71)
منقذ بن مره عبدى
مـخـتـار عـبدالله بن كامـل را به سراغ مـنقـذبن مـره عـبدى قـائل حضرت عـلى اكبر عليه السلام فرستاد، خانه اش را محاصره كردند او كه مردى شجاع و دلير بود مسلح سوار بر اسب كوه پيكر خود گرديد و از خانه بيرون آمد، با نيزه بيكى از سربازان مختار حمله كرد و او را از اسب انداخت ولى آسيبى بوى نرسيد، ابن كامـل با شمشير بر او حمله كرد و چند ضربت شمشير بر او وارد ساخت و او با دست جلو شمـشير مـيداد ولى چـون زره اش قـوى بود در او اثـر نكرد جز آنكه بعدا آن دست شل شد بالاخره نهيب سختى بر اسب زد كه از چنگ سربازان فرار كرده و در بصره به مصعب بن عمير پيوست .(72)
قاتل عبدالله فرزند مسلم
از تـواريخ بر مـى آيد كه فـرزندانى از مـسلم بن عقيل در كربلا بودند غير از دو طفلان معروف كه در زندان ابن زياد بوده اند، و ايشان در كربلا جنگيده اند از جمله عبدالله است كه زيد بن رقاده ملعون با دو تير او را شهيد كرد، تـير اول بسويش پـرتـاپ نمـود و عـبدالله دست خـود را حمـايل قرار داد كه تير دست را به صورتش دوخت و هنگاميكه اين تير به او اصابت كرد چنين گفت: بار خدايا اينان ما را كم شمردند و خوار ساختند خداوندا اينها را بكش چنانكه ما را كشتند، و آنان را خوار كن چنانكه ما را خوار كردند؟
همـين مـلعـون تير ديگرى بر او زد كه او را شهيد كرد، سپس ببالين جوان آمد و با حركت دادن تير را از پيشانى او بيرون كشيد ولى پيكان تير كه از آهن بود در پيشانيش باقى ماند و نتوانست آن را بيرون بكشد.
مختار عبدالله كامل را براى دستگيريش ماءمور ساخت ، خانه اش را محاصره كردند، زيد با شمـشير كشيده بيرون آمـد، و چـون مـرد شجاعـى بود ابن كامل دستور داد هيچكس با نيزه و شمشير كشيده به او نزديك نشود بلكه او را تيرباران و سنگـباران كنيد، به اين وسيله او را كشتند، چون احساس كردند هنوز رمقى در بدن دارد فرمان داد تا آتش آورند و او را كه هنوز زنده بود آتش زدند.(73)
مختار و سنان بن انس
سنان بن انس يكى از سران سپاه عمر سعد بود و از كسى است كه بدن امام را هدف تير قـرار داد و سر امام را نيز او از تن جدا كرد مختار كه در مقام جستجوى از وى بر آمد متوجه شد كه به بصره فـرار كرده است ، دستور داد خانه اش را خراب كنند و هم چنين افراد زيادى بودند كه فرار كرده بودند و مختار خانه هاى آنها را خراب كرد مانند عبدالله بن عـُقـبه غنوى كه پسرى را در كربلا كشته بود، به جزيره فرار كرد، مختار خانه اش را خراب نمود.
و مـانند عـبدالله بن عروه خثعمى كه مى گفت : در كربلا دوازده تير بكار بردم كه او هم فرار كرد و به بصره رفت و به مصعب بن زبير ملحق گرديد.(74)
عمر بن صُبَيْح
عمرو بن صبيح گفته است كه در كربلا بعضى را با نيزه و برخى را با شمشير زخمى كرده ام اما كسى را نكشته ام ، ولى در بعضى از روايات آمده است كه عبدالله بن مسلم را او كشتـه است .(75) بلكه عـبدالله بن عـقـيل برادر حضرت مسلم را نيز او كشته است .(76)
مـخـتـار جمـعى را ماءمور دستگير كردن او نمود، نيمه هاى شب كه همه چشمها بخواب رفته بود در پـشت بام خـانه اش گرد بالينش رفته و او را دستگير كرده و شمشيرش را كه زير سر نهاده بود گـرفـتـند عمرو گفت : چه زشت شمشيرى بوده اى او را پيش مختار آوردند و دستـور داد زندانيش ‍ كنند، اول وقـت روز آينده مـخـتـار اذن عـام داد مـردم داخل قصر را پر كردند و عمرو را دست بسته آوردند.
تـعـجب اينجا است كه امام را مى كشد مع ذالك خود را مسلمان مى داند اما كسانى را كه به خونخواهى امام قيام كرده اند كافر مى داند زيرا وقتيكه احساس كرد مى خواهند او را بكشند اظهار داشت : اى كافران دور از خدا اگر شمشير در دستم بود مى فهميديد كه با شما چه مـعـامـله اى مـى كردم ولى اكنون كه بنا است كشته شوم خوشوقتم كه بدست شما كه بدتـرين خـلق خدائيد كشته مى شوم جز اينكه دوست داشتم شمشير در دستم بود و مدتى با شما مى جنگيدم آنگاه كشته مى شدم!
عـبدالله بن كامل گفت : او معتقد است كه بعضى را با نيزه و بعضى را با شمشير مجروح ساخـتـه است چـه دستور مى دهيد؟ مختار گفت : تيراندازان را بخواهيد؟ دستور تيراندازى صادر شد چندان تير بر او زدند تا جان داد.(77)

محمد حنفيه از مختار كمك مى خواهد
عـبداللّه زبير مـحمـد حنفـيه و عـده اى از خـاندانش را كه با او بودند و هفده نفر از رجال كوفه را كه از محمد شنوائى داشتند طلبيد تا با او بيعت كنند، محمد از بيعت با ابن زبير سرپيچى مى كرد و مى گفت : تا وقتى كه تمام ملت اسلامى در بيعت كسى اتفاق نكرده اند من بيعت نمى كنم ، در اين گفتگو ميان طرفين سر و صدائى شد و ابن زبير هم خـيلى اصرار نورزيد، امـا پـس از آنكه مختار بر كوفه مستولى شد و مردم را به محمد حنفـيه دعوت مى كرد، عبدالله ترسيد كه مبادا كار ايشان بالا بگيرد و مردم را به بيعت ابن حنفـيه بخـوانند و در نتـيجه رياست ابن زبير پايمال گردد، از اين وقت براى بيعت گرفتن از ايشان اصرار مى ورزيد، همه آنها را در زمـزم حبس كرد و قسم خورد اگر تا موعد مقرر بيعت نكنيد شما را آتش مى زنم و حتى هيزم فـراوانى براى آتـش زدن ايشان اطراف محبسشان جمع كرده بود، محمد و همراهانش روز شمـارى مـى كردند و مـطمـئن بودند كه عـبدالله بگـفـتـه اش جامـه عمل مى پوشد.(78)
بعـضى از همراهان ابن حنفيه پيشنهاد كرد: چطور است كه نامه اى به مختار و مردم كوفه بنويسى و حال خود و همراهان را شرح دهى و از ايشان استمداد كنى ؟
محمد حنفيه نيمه شبى كه پاسبانان جلو در زندان در خواب بودند سه نفر از همراهانش را كه اهل كوفه بودند با نامه اى روانه كوفه نمود و از مردم كوفه خواست تا ايشان را يارى كنند و خوار نسازند چنانكه با حسين عليه السلام نمودند.
مـخـتـار نامـه ابن حنفـيه را براى مـردم كوفـه خـواند و اظهار داشت : اين مهدى شما و نسل پيامبر شما است كه او و همراهانش را در حبس نگه داشته اند و مانند گوسفند آن به آن در انتـظار قتل به سر مى برند و ابواسحاق نيستم اگر ايشان را كمك نكنم ، سپاه پشت سر سپاه مانند سيل بسوى ايشان روانه مى كنم .
ابو عـبدالله جدلى را با هفتاد سوار روانه مكه نمود، پشت سر او ظبيان بن عثمان را با چـهار صد نفـر اعـزام داشت و چهار صد هزار درهم نيز همراه او براى محمد فرستاد، سپس ابو مـعـتـبر را با صد نفـر و هانى بن قـيس را با صد نفـر، عـمـير بن طارق را با چهل نفر، يونس بن عمران با چهل نفر، مرتب سپاهيان را اعزام مى داشت .
در ذات عـرق ابوعـبدالله جدلى و عـمـير بن طارق و يونس بهم پيوسته و ايشان اولين جمـعيتى بودند كه وارد مسجد الحرام شدند، نداى ((يا لثارات الحسين))
در دادند تا به زمـزم رسيدند و اگر دو روز ديگر نرسيده بودند، ابن زبير با هيزمهائى كه تهيه ديده بود ايشان را آتش مى زد، آنها را از زندان خارج كردند و به محمد بن حنفيه پيشنهاد كردند اجازه بده حساب ابن زبير را برسيم ؟ گـفـت : جنگ در خـانه خـدا را حلال نمى شمارم .
ابن زبير اظهار داشت تـصور مـى كنيد بدون اينكه بيعت كنند از ايشان دست مى كشم ابوعبدالله جدلى گفت : به پروردگار كعبه ايشان را آزاد كن وگرنه چنان شمشيرها را به حركت در آوريم كه دمار از روزگار مخالفين برآورد؟
ابن زبير: تـو مـرا از اين جمـعيت مى ترسانى بخدا قسم اگر به يارانم اجازه دهم يك ساعت طول نمى كشد كه سر اينها را برمى دارند.
بگـو مـگـوى ابن زبير و كوفيان داشت بالا مى گرفت كه محمد حنفيه ايشان را از ايجاد فتنه و آشوب مانع گرديد.
با همـه اينها ابن زبير از حرف خود برنگشته بود كه ابو معتمر با صد سوار و هانى بن قـيس با صد سوار و ظبيان با چهار صد نفر وارد شدند، ابن زبير كه ديد پشت سر هم جمعيت وارد مى شوند ترسيد و سكوت كرد.
مـحمـد بن حنفـيه و همـراهان از زندان به شعـب ابى طالب مـنتقل شدند، در مدت كوتاهى چهار هزار نفر براى محافظت محمد گرد آمدند، و محمد اموالى را كه مختار فرستاده بود ميان سپاهيان تقسيم كرد.
اين جمعيت را كه از كوفه آمدند خشبيه مى گويند براى آنكه هنگام ورود به مكه به احترام خـانه خدا عوض شمشير چوب دست گرفتند و يا براى آنكه چوب و هيزم را كه ابن زبير براى سوزاندن محمد و يارانش تهيه كرده بود گرفتند آنها را خشبيه مى گويند.(79)
كرسى چيست؟
بنى اسرائيل داراى تـابوتـى بودند كه فـرشتـگـان آنرا جلو سپـاه حمـل مـى كردند و اين تـابوت طلسم پـيشرفـت بنى اسرائيل بود و پس از حضرت موسى تابوت ناپديد شد و كسى از آن خبرى نداشت تا وقتى كه خداوند طالوت را سلطان بنى اسرائيل قرار داد براى نشان دادن حقيقت سلطنت وى تـابوت را به ايشان برگردانيد و در جنگى كه ميان طالوت و جالوت رخ داد تابوت جلو سپاه طالوت حركت مى كرد. (سوره بقره آيه 248.)
مختار هم براى آنكه روحيه سپاهيان را تقويت كند از ارائه دادن نمونه اى از تابوت بنى اسرائيل استـفـاده كرد هر چـند در پـيدايش اين فـكر دو جور نقل شده است :
1 ـ طفـيل فـرزند جعده خواهر زاده اميرالمؤ منين مى گويد: در زمان مختار وضعم بد بود و مـدتـى پـولى به دستم نيامد در انديشه بودم چه كنم تا اينكه يك روز از خانه بيرون آمـدم همـسايه خود را كه مردى عصار بود و روغن زيتون مى گرفت ديدم روى يك صندلى نشستـه كه از بس روغن روى آن ريخته تغيير رنگ داده است ، ناگهان اين فكر به مغزم خطور كرد اين صندلى را مى شود وسيله قرار داد تا پولى به دست آورم ، نزد مرد عصار رفته صندلى را از او گرفتم به خانه برده و آن را كاملا شستم تصادفا چيز خوبى از آب در آمد چون چوبش عالى بود و روغن خورده بود خيلى چشم گير شد.
از آنجا پـيش مـختار رفتم و آهسته او را گرفتم: مطلبى است كه مى خواستم با شما در ميان بگذارم ولى تاكنون نشده است و آن اينكه از پدرم جعده يك صندلى به من رسيده است كه پـدرم نقل مى كرد اين صندلى از على عليه السلام به ما رسيده و در آن نشانه اى از عـلى عـليه السلام مـى باشد مختار گفت : چرا تاكنون پنهان داشته اى زود آن را نزد من بفرست ، پارچه اى روى آن پوشانيده پيش مختار بردم ، او دوازده هزار درهم به من داد.
مختار اعلان عمومى كرد و مردم در مسجد اجتماع كردند، سپس به منبر رفت و ضمن سخنرانى اظهار داشت : هر چه در امتان پيشين رخ داد، نظير آن در اين امت نيز واقع شده است ، خداوند به بنى اسرائيل تـابوت داد و اين كرسى نظير تـابوت بنى اسرائيل است روپـوش را برداريد، همـينكه روپـوش را برداشتـند مـردمـان جاهل و نادان و يك عده بادنجان دور قاب چينها صدا را به الله اكبر و هلهله بلند كردند و اظهار خوشوقتى نمودند.
و چـون سپـاه كوفـه زير فـرمـاندهى ابراهيم عازم جنگ با ابن زياد شد كرسى را روى استـرى سوار كردند و از هر طرف هفت نفر آنرا با سلام و صلوات نگهبانى مى كردند و چـون جمـعيت بسيارى از شاميان در اين جنگ كشته شدند عراقيان را به اين كرسى عقيدتى پـيدا شد، اينجا بود كه طفيل مى گويد: از كرده خود پشيمان شدم ولى طولى نكشيد كه صندلى ناپديد گرديد.
طريقه ديگر در پيدايش كرسى اين است كه مختار به خاندان جعده گفت : كرسى على بن ابى طالب را كه بر آن مى نشست نزد من بياوريد؟ آنها هر چه قسم ياد كردند چنين چيزى پيش ما نيست مختار نپذيرفت و گفت : چقدر نادانيد برويد و كرسى على بن ابى طالب را حاضر كنيد؟
آنها چـنين فـهمـيدند كه هر جور تختى بياورند مختار آنرا مى پذيرد، لذا رفتند اين صندلى را آوردند مـخـتـار نيز آنرا اين چـنين بجاى تـابوت بنى اسرائيل قالب كرد.(80)
فرشتگان بكمك مختار مى جنگند
چـنانكه گفته شد مختار براى پيشبرد هدفى كه داشت از هر طريقى كه پيش ‍ مى آمد حتى از افكار و انديشه هاى موهوم استفاده مى كرد، مثلا در جنگى كه با شورشيان كوفه نمود و افـراد زيادى از جمـله سراقـه بن مـرداس را اسير كردند چون او را نزد مختار آورند اشعارى در مدح و ثناى مختار سرود و تا آنجا او را بلند كرد كه همپايه پيغمبرش نمود، سپـس گـفـت: امـير؛ خـدا سايه ات را پايدار بدارد خدا شما را به نيروى غيبى مدد كرد. سراقـه بن مـرداس به خـدائيكه جز او خدائى نيست سوگند ياد مى كند كه به چشم خود ديدم فرشتگان الهى بر اسبهاى ابلق به كمك شما مى جنگيدند.
مـخـتـار گـفـت: بايد در مسجد به منبر رفته مشاهدات خود را به مسلمانان ابلاغ كنى سپس سراقـه در منبر با سوگندهاى شديد مطلب را بازگو كرد، سپس مختار گفت : گرچه مى دانم به دروغ سخن گفتى و فرشتگان را نديده اى بلكه خواسته اى به اين وسيله آزادت كنم ، برو در پناه خدا اما ديگر در كوفه نمانى تا اصحاب مرا تباه سازى .(81)
ابراهيم به جنگ ابن زياد مى رود
پـس از آنكه مـخـتـار از طرف شورشيان كوفه آسوده خاطر شد و آنان را سر جاى خود نشانيد ابراهيم را ماءمور جنگ با ابن زياد نمود يعنى دو روز پس از شكست شورشيان و هشت روز به آخر ماه ذيحجه مانده بود كه ابراهيم عازم جنگ با ابن زياد شد.
روز شنبه از كوفـه خـارج شد مـخـتـار و جمـعـى از رجال دربار مـخـتـار او را تا دير عبدالرحمان بدرقه كردند ابراهيم متوجه شد كه جمعى كرسى را روى استرى حمل مى كنند و سر و صدائى به راه انداخته اند و از خدا يارى مى طلبند، ابراهيم گفت : خدايا ما را به كردار نادانانمان مگير كه روش ‍ گوساله پرستى بنى اسرائيل را زنده كرده اند.
چـون مـخـتـار خـواست با ابراهيم خداحافظى كند فرمود: سه وصيت را از من بخاطر داشته باش: 1 ـ خـدا را در آشكار و پـنهان فراموش مكن. 2 ـ بسرعت پيش برو. 3 ـ هرگاه به دشمن رسيدى آنان را مهلت نده حتى اگر شب وارد شدى و ممكن بود، جنگ را شروع كن و به فردا تاءخير نينداز؟
چـون ابراهيم با مختار خداحافظى كرد مختار برگشت و او به راه خود ادامه داد تا آنكه از پل عبور كردند كسانى كه موكل و حامل كرسى بودند نيز بكوفه برگشتند.(82)
ابراهيم در برابر ابن زياد
براى اينكه قـبل از وارد شدن ابن زياد به خاك عراق ابراهيم او را درك كند با شتاب و عجله تمام به راه خود ادامه مى داد.
تا آنكه در سرزمين موصل در كنار نهر خازر جنب قريه بارشيا در فاصله پنج فرسخى مـوصل فـرود آمـدند ابراهيم در تـمـام مـسير خود لشكر را منظم و در صف سير مى داد و طفـيل بن لقـيط نخعى را كه از شجاعان بنام بود پيشاپيش سپاه مى فرستاد تا هرگاه دشمن نزديك شود فرمانده سپاه را باخبر سازد، و چون به سپاه ابن زياد نزديك شد حميد بن حريث را نيز همراه او فرستاد، ابن زياد نيز با سپاه خود در نزديكى ايشان كنار نهر فرود آمد.
عـمـيربن حباب سلمى كه يكى از فرماندهان سپاه ابن زياد و رئيس ميسره سپاه شام بود پـيامـى به ابراهيم فـرستـاد كه امشب مى خواهم با تو ملاقات كنم ، نيمه هاى شب با ابراهيم مـلاقـات كرد و با او بيعت نمود و وعده داد كه چپ لشكر ابن زياد را فرارى مى سازم .
ابراهيم خواست او را بيازمايد كه در وعده هايش راست مى گويد با حيله اى در كار است، او را گـفـت : صلاح مى دانى كه دو سه روزى تاءمل كرده دست بجنگ نزنم؟ عمير گفت: اين مـنتـهى آرزوى ايشان است زيرا جمعيت آنها چند برابر شما است و هر چه جنگ به تاءخير بيافتد به نفع آنها است زيرا الان ترس و رعب شما دلهاى آنان را پر كرده است و هر چه تـاءخـير افـتـد آنها با شما انس مى گيرند و هيبت شما از ديدگان آنان خارج مى گردد بلكه فردا صبح جنگ را شروع كن و لحظه اى تاءخير نينداز؟
ابراهيم گفت : اكنون فهميدم كه تو خيرخواه مائى زيرا امير من نيز مرا بهمين فرمان داده است .
عمير: ـ فرمان او را اطاعت كن و دستورش را بكار ببند كه او در ميدان جنگ پير شده و هيچكس به اندازه او تجربه نياموخته است .
ابراهيم اشتـر تـا صبح نخوابيد و در ميان سپاهيان قدم مى زد و آنها را منظم مى ساخت اول فجر در تاريكى نماز صبح را بجا آورد و صفوف سپاه را منظم نموده و دستور حركت داد، سپاه آرام آرام پيش رفت تا به تل بزرگى رسيدند و از آنجا مشاهده كرد كه هنوز يك نفـر از سپاهيان شام بر نخواسته اند، سپس عبدالله بن زبير سلولى را فرستاد تا از جمعيت دشمن خبر آورد.
عـبدالله برگشت و گفت: جمعيت در يك اضطراب و وحشت عجيبى به سر مى برند يك نفر از آنان مـرا ديد و گـفـت: اى پـيروان ابوتـراب شما بدون امام و پيشوا مى جنگيد ما را بسوى كه دعوت مى كنيد؟ گفتم : فعلا ما با دشمنان و قاتلان فرزندان پيامبر مى جنگيم ابن زياد را به ما بسپاريد تا از او انتقام گرفته سپس شما را به كتاب خدا مى سپاريم .
ابراهيم سوار اسب خود گرديد و در مقابل هر يك از پرچمهاى سپاه كه مى رسيد توقف مى كرد و آنان را تشويق و تحريص مى نمود و چنين مى گفت :
اى ياران دين و شيعـيان و پـيروان حق و حقـيقـت ؛ اين عـبدالله بن زياد است كه قـاتـل حسين بن عـلى فـرزند فاطمه دختر رسول خدا است كه ميان او و اهلبيتش و ميان آب فـرات مـانع شد، و نگـذاشت كه به وطن خود برگردد، و زمين را بر او تنگ گرفت تا اينكه او را شهيد كرد، از راست به چپ و از چپ به راست مى رفت و سپاهيان را تحريص مى كرد.(83)
ابن زياد كشته مى شود
چـون دو لشكر در مـقـابل يكديگر صف آرائى نمودند، حصين بن نمير كه در ميمنه شاميان قرار داشت بر على بن مالك جشمى كه رئيس ميسره سپاه عراق بود حمله كرد و او را كشت و لشگـريانش فـرار كردند، پرچم را قرة بن على برداشت و جنگيد تا او نيز كشته شد، سپـس پـرچـم را عـلى بن ورقـاء برداشت و فرياد كشيد اى سربازان خدا بسوى من آئيد، سربازان مـيسره كه تاكنون خود را بدون فرمانده مى ديدند به سوى على بن ورقاء برگـشتـند و دوباره ميسره سپاه نيز منظم گرديد، على گفت : امير شما ابراهيم در قلب سپاه دشمن مى جنگد مسيرتان را به سمت او برگردانيد تا به كمك وى بجنگيم .
ابراهيم سر را برهنه كرده بود و فرياد مى كشيد: سربازان خدا بسوى من آئيد كه فـرزند مالك اشترم ، از فرار خود شرمنده نباشيد آن را با حمله سخت جبران كنيد ابراهيم قاصدى به سفيان بن يزيد فرمانده ميمنه سپاه خود فرستاد كه بر ميسره سپاه شام حمله كند، او انتظار داشت عمير بن حباب طبق وعده اى كه داده است عقب نشينى كند اما او نتوانست اين وعده را عملى سازد.
ابراهيم كه از فـرار و شكست ميسره ابن زياد ماءيوس شد فرياد كشيد كه حمله تان را متوجه قلب سپاه كنيد كه اگر قلب سپاه از هم بپاشد از اطراف مانند مرغان هوا پرواز مى كنند و متفرق مى شوند؟
سربازان ابراهيم دستجمعى خود را به قلب سپاه زدند مدتى با نيزه و پس ‍ از آن دست به شمـشير بردند تا نزديك ظهر جنگ سختى نمودند كه صداى ضربات شمشير ميدان جنگ را مانند بازار مسگران ساخته بود كه صدائى جز صداى نيزه و شمشير بگوش نمى رسيد بيشتر سپاه شام عقب نشينى كردند و جمعى نيز اسير شدند.
ابراهيم پـرچـم دار خود را فرمان داد تا به قلب سپاه برود، پرچمدار اظهار داشت فكر نمى كنيم سربازان همراهى كنند؟ ابراهيم پاسخ داد چرا همگى مقاومت مى كنند و كسى فرار نخواهد كرد.
پـرچـمـدار به پيش مى رفت و ابراهيم به هر طرف حمله مى كرد و جمعيت مانند گوسفندان فرار مى كردند، سپاه عراق همگى پشت سر پرچم پشت در پشت ايستادند و پيش مى رفتند تـا آنكه تمام سپاه فرار كردند و عراقيان آنان را تعقيب مى كردند كسانيكه در اين فرار در آب غرق شدند بيش از كسانى بودند كه در ميدان كشته شدند.
ابراهيم پـس از خـاتـمـه جنگ اظهار داشت در كنار نهر كسى را كشتم كه بوى مشك از او استـشمـام مـى شد فـكر مـى كنم ابن زياد باشد علامتش آنكه او را از كمر دو نيمه كردم دستهايش به طرف مشرق و پاهايش بسوى مغرب افتاد.
چون تحقيق كردند حدس ابراهيم را درست يافتند و بحمدالله ابن زياد كشته شده است سر او را از تـن جدا كردند و با سرهاى عـده اى از رجال شام براى مختار فرستادند الحمد لله .(84)
مختار پيش بينى مى كرد
مـختار تصميم گرفت از كوفه به مدائن رفته وضع آنجا را از نزديك ببيند سائب پسر مـالك اشعـرى را در كوفـه بجاى خـود گـذاشت و بطرف مـدائن حركت كرد، قـبل از حركت از كوفه مردم را گفت همين روزها خبر فتح و پيروزى بزرگى به شما مى رسد.
از كوفـه خـارج شد و چـون به ساباط رسيد همراهان را گفت : همين امروز يا فردا خبر شكست ابن زياد و پيروزى ابراهيم به شما مى رسد، سربازان خدا از صبح تا غروب در نصيبين تا نزديك خانه هاى نصيبين به جنگ پرداخته اند.
مـخـتـار وارد مـدائن شد و در مـسجد منبر رفت و براى مردم سخنرانى مى كرد و آنان را به اطاعـت و فـرمـانبردارى سفـارش مى كرد و مسلمانان را به خونخواهى حسين عليه السلام دعـوت مـى نمـود كه قـاصدان خـبر قـتـل ابن زياد يكى پس از ديگرى وارد شدند و مژده آوردند: ابن زياد كشته شد، و سپاهيانش متوارى شدند و آنچه داشتند به دست سپاه عراق افتاد.
مـخـتار متوجه همراهان خود گرديد و گفت : سربازان خدا؛ آيا پيش از آنكه خبر برسد به شما مژده ندادم ؟ همه گفتند: آرى .
شعبى گويد: شخصى از همدانيان مرا گفت : حالا ديگر ايمان آوردى؟
گـفـتـم : بچه ايمان بياورم ؟ ايمان بياورم كه مختار علم غيب مى داند؟ هرگز چنين عقيده اى ندارم زيرا او گـفـت : كه در نصيبين جنگ شده است و حال آنكه در كنار نهر خارز رخ داده .
ـ تو ايمان نمى آورى تا آنكه عذاب را مشاهده كنى !!(85)
ابراهيم موصل را تصرف مى كند
پـس از آنكه ابراهيم از گـيرودار جنگ فـارغ گـرديد وارد شهر مـوصل شد و عـمـال و فـرمـاندارانى به تـوابع موصل فرستاد از جمله برادر مادريش ‍ عبدالرحمان را والى نصيبين نمود و سنجار و دارا را نيز جزء نصيبين قرار داد، و زفربن حارث را حكومت قرقيسا داد، حران و رها و شميساط و حومـه اش را به حاتـم بن نعـمـان باهلى سپـرد، و ابراهيم در موصل بماند.(86)
داستان سر ابن زياد
ابراهيم سر ابن زياد را در كوفه پيش مختار فرستاد، سر ابن زياد را در گوشه قصر نهادند مارى باريك پيدا شد و ميان سرها گردش مى كرد تا به سر عبيدالله رسيد وارد دهان او شد و از بينيش خارج گرديد، و از بينى وارد مى شد و از دهنش خارج مى گرديد، و مكرر اين عمل را انجام مى داد.
نقل شده اول كسيكه در اسلام سكه زد و منتشر ساخت عبيدالله بن زياد است .
مـرجانه مـادر عـبيدالله پس از شهادت امام حسين عليه السلام او را گفت : اى خبيث فرزند پيامبر را كشتى ؟ هرگز روى بهشت را نخواهى ديد.(87)
امام سجاد عليه السلام و سر ابن زياد
پـس از آنكه ابراهيم بن مالك اشتر سر ابن زياد را براى مختار فرستاد، مختار نيز سر ابن زياد و سر حصين بن نمير و شرحبيل و سر عده اى از فرماندهان شام را با سى هزار دينار براى محمد بن حنفيه فرستاد و اين نامه را نيز با سرها فرستاد:
همـانا جمـعـى از ياران و شيعـيان شمـا را بسوى دشمـن شمـا عـبيدالله بن زياد گـسيل داشتـم تـا انتـقام خون برادرت حسين عليه السلام را بستاند، ايشان با خشم بر دشمـنان و تـاءثـر و تاءسف فراوان بر مظلوميت آن جناب از شهر و وطن خود خارج شدند نزديك نصيبين با آنها روبرو شدند و خداى بزرگ آنها را مغلوب ساخت و با دست دوستـانش دمـار از روزگـارشان برگـرفـت، خدا را شكر مى كنم كه انتقام خون شما را گـرفـت و ستـمـكاران را در دشت و صحرا و دريا هلاك نمـود، و به اين وسيله دردهاى دل مؤ منان را شفا بخشيد و خشمشان را فرو نشانيد.
نامـه ها و سرها را پيش محمد بن حنفيه بردند، چون چشم محمد بر سر ابن زياد افتاد به سجده رفـت و خـدا را شكر كرد و براى مـختار دعا فرمود: خدا او را بهترين پاداش عطا فرمايد كه انتقام خون ما را گرفت و به اين جهت او را بر تمام فرزندان عبدالمطلب حقى است واجب ، خدايا اين خدمت را از ابراهيم اشتر، بپذير و او را بر دشمنان نصرت ده و به هر چه كه رضا و خوشنودى تو در آن است او را موفق بدار.
و در دنيا و آخرت از او بگذر و او را بيامرز؟
سپس محمد بن حنفيه سرها را خدمت امام زين العابدين عليه السلام فرستاد، در وقتى سرها را نزد امـام بردند كه حضرت مشغول تناول غذا بود، امام سجده شكر بجا آورد و آنگاه فرمود: خدا را شكر مى كنم كه انتقام خون مرا گرفت ، خداوند به مختار پاداش نيكى بده كه چـون مـرا بر ابن زياد وارد كردند مـشغـول غـذا بود و سر پدرم را در پيش رويش گـذاشتـه بود، در آنجا از خدا خواستم كه مرا نميراند تا آنكه سر ابن زياد را در كنار سفره ام به بينم خدا را حمد مى كنم كه دعايم را مستجاب گردانيد.
مـحمـد حنفيه پولهائى را كه مختار فرستاده بود ميان بستگان و شيعيان و اولاد مهاجرين و انصار تقسيم كرد.(88)

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها