0

مختار بن ابى عبيد ثقفى(7)

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

مختار بن ابى عبيد ثقفى(7)
یک شنبه 10 دی 1391  2:17 PM

مختار و شمربن ذى الجوشن
پـس از آنكه كوفيان مغلوب شدند و منادى مختار اعلان كرد كه كشندگان خاندان پيغمبر امـان ندارند، شمر بن ذى الجوشن از كوفه خارج شد، مختار غلام خود زربى را در تعقيب شمر فرستاد، چون به شمر و همراهانش كه از جمله مسلم بن عبدالله ضبابى بود رسيد، شمـر احساس ‍ كرد كه در تـعـقـيب او آمـده است همراهانش را گفت : از من دور شويد، شمر بطرفى حركت كرد كه غلام را از همراهان و سپاهيانى كه همراهش هستند جدا كند، همينكه به او نزديك شد ناگهان بر او حمله كرد و چيزى بسويش ‍ پرت كرد كه كمر او را شكست و او را كشت ، چـون خـبر كشته شدن غلام به مختار رسيد گفت : مرگ بر زربى اگر با من مشورت كرده بود مى گفتم : تنها به آن ملعون نزديك نشود.
شمـر به قريه كلتانيه رسيد يكى از دهقانان اين قريه را كتك مفصلى زد و سپس گفت ! اگر مى خواهى از چنگ من جان به در برى نامه مرا در بصره پيش مصعب بن زبير برده و جواب آن را بگير و بياور؟
مـرد دهقـان نامه را گرفت و بطرف بصره روان شد تا به قريه اى رسيد كه ابوعمره با جمعيتى از طرف مختار در آنجا اوضاع بصره را بررسى مى كردند، در اينجا بيكى از دوستـانش برخورد و سرگذشت خود را برايش تعريف مى كرد كه شمر مرا چنين شكنجه داده تـا نامـه اش را به مـصعب برسانم ، تصادفا يكى از سربازان ابوعمره گفتگوى آنان را شنيد و به ابوعمره گزارش داد، ابوعمره آن مرد دهقان را خواست و از جاى شمر تـحقـيق نمـود مـعـلوم شد بيش از سه فـرسخ مـيان ايشان و مـحل شمـر فـاصله نيست ، ابوعـمـره به قـصد كشتـن وى با سرعـت بسوى محل ايشان حركت كرد.
مسلم ضبابى گويد به شمر گفتم: خوب است جاى خود را عوض كنيم و مخصوصا شب را در اينجا نخوابيم؟ گفت: آيا از اين مرد دروغگو ترس ‍ دارى بخدا قسم سه شبانه روز شما را از اينجا حركت نمى دهيم تا آنكه دلهاى شما از ترس پر شود، نيمه شبى بود كه مـن مـيان خـواب و بيدارى متوجه صداى پاى اسبان شدم با خود گفتم: صداى پرواز ملخ است زيرا در آن سرزمـين ملخ فروانى وجود داشت ، سپس ديدم صدا شديدتر شد گفتم: صداى مـلخ نيست بيدار شدم و چشمانم را ماليدم كه متوجه شدم سوارانى هستند كه خانه هاى ما را محاصره مى كنند.
از جا برخاستم كه لباس بپوشم شمر را ديدم برخاسته و مى خواهد لباس ‍ جنگ دربر كند پهلوى او را ديدم كه سفيدى برص پوشانيده است ما كناره گرفتيم و شمر با ايشان به نبرد پرداخت طولى نكشيد كه صداى الله اكبر بلند شد و يكى از سواران ابوعمره فرياد كشيد: خداوند خبيث را كشت .(53)
مختار تصميمش را تعقيب مى كند
مـخـتـار متوجه شد كه قاتلان امام به بصره مى روند و به مصعب بن زبير مى پيوندند، تصميم گرفت كه در كشتن آنها سرعت كند و اظهار داشت :
روش مـا ايجاب نمـى كند جمعيتى را كه امام را مى كشند واگذاريم تا در روى زمين زنده باشند و در امان زيست كنند، در اين صورت به دروغ دعوى خونخواهى كرده و بد ناصرى براى خـاندان پـيغـمـبر خـواهم بود، از خـدا استمداد مى كنم و او را سپاسگزارم كه مرا شمـشيرى قرار داده كه بدن آنها را قطعه قطعه مى كند و از من تيرى ساخته كه آنها را به آن مـجروح مـى سازد، و مـرا طالب خـون ايشان گردانيده و بوسيله من حقشان را مى ستاند.
از اين وقـت مـخـتـار در نابود ساخـتـن دشمـنان امام پشتكار عجيبى بخرج داد اما عده اى از كسانيكه اراده كشتنشان را داشت از كوفه فرار كردند و در بصره پيش مصعب رفتند مانند عـبدالله بن دباس كه محمد پسر عمار ياسر را بجرم اينكه كشندگان امام را پيش مختار معرفى مى كند، كشت و از كوفه بسوى بصره فرار كرد.(54)
سه نفر از قاتلان امام
مـخـتـار از همراهان خواست كه قاتلان امام را معرفى كنند تا زمين را از وجود نحس آنها پاك ساخته و شهر را از آنها تخليه نمايد هر كه از آنها نشانى داشت براى مختار تعريف مى كرد، از جمـله مـالك بن نسير بدى و عـبدالله بن اسيد جُهمـنى و حمـل بن مـالك را مـعرفى كردند، مختار در قادسيه تعقيب ايشان فرستاد و آنان را احضار كرد، و چـون وارد شدند مـخـتـار به ايشان گـفت : اى دشمنان خدا و قرآن و پيامبر و اى دشمـنان خـاندان پـيامـبر، حسين بن عـلى عـليهمـاالسلام كجا است ؟ او را تـحويل مـن بدهيد؟ كسى را كه ماءمور بوديد بر او درود بفرستيد كشتيد؟ اظهار داشتند قـربان؛ مـا را به اجبار به جنگ او فـرستـادند و طبعـا مايل نبوديم بر ما منت گزار و ما را به بخش ؟
ـ چـرا بر حسين فـرزند پـيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم منت ننهاديد و از كشتن وى صرفـنظر نكرديد؟ سپس مالك بن نسير را گفت : تو همان كسى نيستى كه كلاه امام را بغارت برد؟ عبداللّه بن كامل گفت : آرى همين او است .
فـرمـان داد: بنابراين دست و پايش را قطع كنيد و بگذاريد آنقدر دست و پا بزند تا بمـيرد، دست و پـايش را بريدند، در خون غلطيد تا جان داد، سپس ‍ دو نفر ديگر را پيش خواند و گردن زدند.
مـالك بن نسير به اندازه اى نانجيب بود كه چون امام آخرين لحظات حيات را مى گذرانيد هر كه نزديك حضرت مى آمد تا او را شهيد كند دلش ‍ راضى نمى شد و برمى گشت ، تا اينكه مالك آمد و شمشير بر سر امام وارد ساخت كه كلاه را شكافت و سر حضرت را زخمى كرد و خـون جارى گـرديد، امـام آنرا از سرگرفت و انداخت (و فرمود: لا اكلت بها و لا شربت حشرك اللّه مع الظّالمين !يعنى با اين دست نخورى و نياشامى و خداوند ترا با ستمكاران محشور فرمايد.)(55)
چـون كلاه امـام از خز بود و قيمتى، مالك آنرا برداشت و بكوفه برد و چون خواست آنرا بشويد همسرش گفت: واى بر تو لباس پسر پيغمبر را غارت كرده و بخانه من آوردى آنرا از خـانه بيرون ببر؟ در اثـر نفـرين امـام اين مـرد تـا آخـر عمر فقير و بدبخت بود.(56)
مـالك بن نسير همان كسى است كه نامه ابن زياد را به حر رسانيد كه در آن دستور داده بود: بر حسين سخت بگير و او را جز در بيابان بى آب و علف فرود مياور؟ بعضى از افراد او را از جهت رساندن نامه ابن زياد ملامت و سرزنش كرد، مالك اظهار داشت كه از امام و امـير خـود اطاعت كردم ! او را گفت : آرى نافرمانى خدا را نموده و از امير و فرمانده خود اطاعت كرده اى .(57)
چهار نفر از قتله امام
مـختار عبدالله بن كامل را با راهنمائى ، به قبيله بنى ضبيعه فرستاد و از اين قبيله زياد بن مالك را دستگير كردند، و از آنجا به محله عنزه رفتند و عمران بن خالد را گرفتند، و جمـعـيتـى را فـرستاد تا عبدالرحمان بن ابى خشكاره بجلى و عبدالله بن قيس خولانى را دستگير كنند.
پـس از آنكه اين چهار نفر را پيش مختار آوردند، مختار آنان را گفت : اى كشندگان نيكان و اى قـاتـلان سيد جوانان بهشتى ؛ هيچ فكر مى كرديد كه خدا از شما انتقام بگيرد؟ اما امـواليكه از آن حضرت به غارت برديد شما را به اينجا كشانيد، اين چهار نفر را به بازار بردند و در بازار ايشان را گردن زدند.(58)
حميد بن مسلم نجات مى يابد
حمـيد بن مـسلم از خـبرنگـاران كربلاء است كه جزء لشكريان عمر سعد بود ولى چون بدطينت و ناپـاك نبود مـعـلوم نيست كه دست به جنايتى زده باشد بلكه مانع خيلى از جنايات مى شد مخصوصا بيشتر با شمر ملعون همراهى مى كرد تا شايد مانع برخى از ستـمـكاريهايش بشود، از جمله گويد: هنگاميكه شمر جلو خيمه گاه آمد و خيمه ها را غارت كردند چـشمـش به عـلى بن الحسين عليهماالسلام (امام سجاد) افتاد، گفت آيا اين جوان را نكشيم؟ حميد گفت سبحان الله اين پسر مريض را مى خواهى بكشى؟ كه او كودكى بيش نيست، به اين وسيله شمر را از كشتن او منصرف نمودم، و هر كه مى خواست مزاحم او شود مانع مى شدم تا آنكه عمر سعد آمد و گفت هيچكس وارد خيمه اين زنها نشود و هر كه چيزى از ايشان گـرفـتـه است به ايشان برگرداند، ولى بخدا قسم هيچكس ‍ چيزى به ايشان برنگردانيد.
سپـس عـلى بن الحسين فـرمود: خدا خيرت دهد كه خدا با گفتار تو بلائى را از من دفع كرد.(59)
و شايد روى همين دعاى امام بود كه از كشته شدن نجات يافت چنان كه گويد: مختار سائب بن مـالك را بسوى مـا فرستاد، من از محله خودمان بطرف محله عبد قيس فرار كردم ، پشت سرم دو نفـر ديگـر حركت كردند، فـرستادگان مختار با ايشان سرگرم شدند و تا خواستند آنها را دستگير كنند من نجات يافتم .(60)
حرملة بن كاهل اسدى
در ضبط آن حرملة بن كاهن نيز گفته اند و عقيده برخى آن است كه صحيحش با نون است نه لام ، در هر حال حرمـله در كربلا جنايتـهاى بزرگـى انجام داده است از جمـله بنقل ابى محنف كه حضرت على اصغر را او شهيد كرده است .(61)
ولى طبرى گويد او را هانى بن ثبيت حضرمى شهيد كرد، و حرمله عبدالله بن حسن را شهيد كرد.(62) و در جاى ديگر گويد: حرمله مردى از خاندان حسين را كشته است .(63)
مـنهال بن عـمـرو گـويد: در بازگشت از مكه معظمه در مدينه خدمت امام سجاد حضرت زين العـابدين عـلى بن الحسين عـليهمـاالسلام شرفـياب شدم، امـام فـرمـود: مـنهال حرمـله چه شد؟ گفتم وقتيكه از كوفه بيرون آمدم زنده بود، امام دو دست را بسوى آسمـان بلند كرد و فرمود:اللهمّ اذقه حرّ الحديد، اللّهم اذقه حرّ الحديد، اللّهم اذقه حرّ النّار!دوبار فـرمـود: خـدايا گـداز آهن را بر او بچشان و يك بار فرمود: خدايا حرارت آتش را به او بچشان !
مـدينه را تـرك گـفته و وارد كوفه شدم، ورود من مقارن با خروج مختار بود، و او با من دوست بود، پـس از برگـزار كردن ديد و باز ديد سوار شده و براى ديدن مختار به منزلش رفتم در بيرون منزل با او برخورد كردم .
مـخـتـار گـفـت: مـنهال از وقتيكه حكومت كوفه در اختيار ما است به ديدن ما نيامدى و تبريك نگفتى و ما را كمك نكردى؟ گفتم: در اين مدت در مكه بودم و همين اكنون آمده ام، كه با هم به صحبت پـرداخته و به راه ادامه داديم تا به كناسه كوفه رسيديم ، مختار در آنجا تـوقـف كرد مـثـل اينكه انتظار كسى را مى برد، طولى نكشيد كه جمعى دوان دوان آمدند و گفتند: البشاره كه حرملة بن كاهل دستگير شد.
چـون حرمله را آوردند مختار گفت : الحمد للّه كه مرا بر تو مسلط گردانيد، جلاد را خواست ، او را فـرمـان داد: كه دستهاى حرمله را قطع كند؟ دستهايش را بريد، سپس گفت : پاهايش را نيز قـطع كن ؟ پـاهايش را نيز بريد، پس از آن گفت آتش بياوريد؟ دسته هاى نى آوردند و آتش زدند و او را كه هنوز زنده بود در آتش افكندند.
مـنهال گـويد: فرمايش امام سجاد به خاطرم افتاد بى اختيار گفتم : سبحان الله ، مختار گفت : تسبيح خدا همه وقت خوب است امام مثل اينكه اين بار از روى تعجب بود؟
گـفـتـم : امـير در بازگـشت از مـكه نزد عـلى بن الحسين عـليهمـاالسلام رفـتـم از حال حرمله پرسيد، گفتم زنده است دست بدعا برداشت و فرمود: اللّهمّ اذقه حرّ الحديد، اللّهم اذقـه حرّ الحديد، اللّهم اذقه حرّ النّار،و چون دعاى امام را به دست شما مستجاب شده ديدم تعجب نموده و اين جمله بر زبانم جارى شد.
مـخـتـار گـفت : راستى از على بن الحسين عليهماالسلام شنيدى ؟ به خدا شنيدم كه اين چنين دعـا كرد، مـخـتـار بسجده افـتـاد و سجده طولانى انجام داد سپس برخاست و سوار شد برگشتيم و چون جلو منزلم رسيديم گفتم : امير اگر صلاح بداند خانه مرا مزين كرده و افـتـخـارى به مـا بدهد در خـانه مـا غـذا تـناول فـرمـائيد؟ گـفـت : منهال ؛ تو خود مرا خبر دادى كه على بن الحسين چهار دعا كرد كه به دست من مستجاب شده و اكنون مـرا به غـذا دعـوت مـى كنى امروز به شكرانه اين سعادت كه دعاى امام بدست من مستجاب شده روزه ام .(64)
كشندگان عبدالرحمان فرزند عقيل
در روز عاشورا عبدالرحمان فرزند عقيل برادر مسلم به ميدان آمد و اين رجز را مى خواند:
ابى عقيل فاعرفوا مكانى

من هاشم و هاشم اخوانى

پدرم عقيل است و موقعيت مرا در ميان بنى هاشم بشناسيد.
به جنگ پـرداخـت و هفده نفر را بخاك و خون كشيد تا عثمان بن خالد و بشربن حوط او را شهيد كردند.(65)
مـخـتـار عبدالله بن كامل را به سراغ ايشان فرستاد، هنگام عصر بود كه مسجد بنى دهمان قـبيله ايشان را محاصره كردند، به جمعيت اعلان كرد گناه اين قبيله بگردن من باشد اگر تـمـام شمـا را نكشم مـگـر آنكه عـثـمـان بن خـالد و بشر بن حوط را تحويل من بدهيد.
قـبيله دهمان مهلت خواستند تا آنها را پيدا كنند، جمعيتى در تعقيب ايشان حركت كردند تا در مـيدان ايشان را يافـتـند كه تـصمـيم دارند به جزيره فرار كنند، آنها را گرفتند و تـحويل عبدالله بن كامل دادند، ايشان را در كنار چاه جعد گردن زد و چون خبرشان را به مـخـتـار ابلاغ كرد، مـخـتـار دستـور داد برگـرد و بدنشان را آتـش بزن تـا خـاكستر شوند.(66)

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها