0

مسلم بن عقيل (2)

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

مسلم بن عقيل (2)
یک شنبه 10 دی 1391  12:05 AM

ابن زياد به فرماندارى كوفه منصوب مى شود
نعمان بن بشير از اصحاب رسول خدا عليه السلام است منتها در جنگ صفين با معاويه و از اتـباع او بود و لذا مـعـاويه او را به فرماندارى كوفه منصوب نمود، و يزيد هم وى را ابقـاء كرد و در فـتـنه ابن زبير هم والى حمص بود و با مردم آن سامان به جنگ پرداخت عـبدالله بن مسلم پس از انتقاد از روش نعمان نامه اى به يزيدبن معاويه نوشت و جريان ورود مـسلم بن عـقـيل به كوفه و بيعت مردم را به او گزارش نمود ضمنا متذكر شد كه نعـمـان مرد ضعيفى است يا اينكه خود را به ناتوانى مى زند، اگر به كوفه نيازمندى حكمـران مـقـتـدرى بفـرست تـا امـر تـو را تـنفـيذ و با دشمـنانت مـثـل تـو عـمـل كند، عـمـر بن سعد بن ابى وقاص و عمارة بن وليد بن عقبه هم نظير نامه عبدالله براى يزيد نوشتند.
يزيد با سرجون رومـى كه از غلامان معاويه بود و در زمان حيات معاويه موقعيت و مقام والائى يافته بود به مشورت پرداخت .
سرجون گفت : پدرت طبق عهدنامه اى حكومت كوفه را هم به عبيدالله بن زياد واگذار كرد لكن قـبل از تنفيذ آن مرد، تو نيز چنين كن و كوفه و بصره را به عبيدالله زياد واگذار. يزيد راءى سرجون را پذيرفت در حاليكه با عبيدالله ميانه خوبى نداشت ، سرانجام نعـمان بن بشير از كوفه بركنار، و عبيدالله بن زياد به جاى او منصوب گرديد يزيد نامه اى به ابن زياد نوشت كه پسر عقيل ، به كوفه رفته و مردم اطرافش گرد آمده اند با رسيدن اين نامـه خـود را به كوفـه برسان و به هر حيله و نيرنگى شده پسر عقيل را به چنگ آور و او را در بند كن يا بكش يا او را از كوفه بيرون كن والسلام و نامه را به وسيله مـسلم بن عـمـرو باهلى همـراه ابلاغ حكومـت كوفه براى عبيدالله زياد فرستاد.(7)
سخنرانى ابن زياد در بصره
چون فرمان حكومت كوفه بدست ابن زياد رسيد از خوشحالى پر در آورد و به اين جهت در بصره اعلان عمومى كرد و مردم اجتماع كردند، ابن زياد به منبر رفت و با مردم بصره با اين جملات سخن گفت :
همانا اميرالمؤ منين يزيد مرا حاكم كوفه گردانيد و فردا عازم كوفه ام بخدا قسم براى مـن هيچ كارى مـشكل نيست و هيچ مـلامتى متوجه من نخواهد شد و هر كه با من به مخالفت برخيزد او را بسختى مجازات مى كنم و شمشيرم براى دشمنان آماده است .
مـردم بصره ! عـثـمـان بن زياد بن ابى سفيان را خليفه و جانشين خود قرار دادم از ايجاد اخـتـلاف و فـتـنه بترسيد بخدائى كه جز او خدائى نيست اگر بشنوم كسى به مخالفت برخـاستـه نه تـنها او را گـردن مـى زنم بلكه فاميل و بستگانش را به قتل مى رسانم ، افراد زيردست را به جرم مافوق مؤ اخذه مى كنم تا همگى تسليم گردند و هيچ مخالفتى وجود پيدا نكند.
من فرزند زياد و شبيه ترين انسانها به او هستم .(8)
نكته: ابن زياد ملعون برادرش عثمان را جانشين خود قرار داد ليكن بى شرمى و افتضاح اين است كه ابن زياد برخلاف قانون مقدس اسلام به استلحاف پدرش به ابو سفيان افـتـخـار مـى كند، و مـوضوع ديگـر در تـشبيه كردن خود به زياد نظر به شقاوت و خونريزى زياد دارد و مى خواهد به اين وسيله مردم را تهديد نمايد.
ابن زياد به كوفه مى آيد
ابن زياد پـس از دريافـت نامـه وسايل سفـر را فـراهم نمود و باتفاق مسلم بن عمرو فـرستـاده يزيد و شريك بن اعور حارثى به سوى كوفه حركت نمود و گفته شده كه پـانصد نفر با او بودند، و چون شريك بن اعور از شيعيان خاص امام حسن عليه السلام بود در بين راه مـتـوقـف شد تـا شايد ابن زياد هم تـوقـف نمايد و حسين عليه السلام قـبل از او وارد كوفـه گـردد، اما ابن زياد با سرعت تمام به راه خود ادامه داد تا جائيكه بسيارى از نزديكان او در راه مـاندند و از همراهى با ابن زياد اظهار عجز و ناتوانى نمودند ليكن عبيدالله اهميت نمى داد تا در قادسيه مهران غلام آزاد شده او هم از پاى درآمد.
ابن زياد به مـهران گـفـت اگر بقيه راه را با ما همراهى كنى تا وارد قصر شويم صد هزار درهم جايزه دارى ، اما مهران گفت : بخدا قسم ديگر توانايى ندارم لذا ابن زياد خود تنها با چند نفر از نزديكانش وارد كوفه شد.
وى عـمـامه سياهى بر سر نهاد و صورت و دهان خود را با دستمالى پوشانده بود، فقط چشمانش ديده مى شد تا مردم گمان كنند حسين است كه وارد كوفه شده . و هنگامى كه وارد كوفه شد شب فرا رسيده بود و مردم كوفه كه منتظر ورود امام حسين عليه السلام بودند به تـصور اينكه امام است اطرافش را گرفتند و سلام و درود مى فرستادند و تحيت مى گـفتند و ازدحام جمعيت هر لحظه افزوده مى گشت حتى به دم اسبش چسبيده و با او حركت مى كردند، ابن زياد از اظهار علاقه مردم به حسين ناراحت شده اما از ترس لب فرو بسته بود سرانجام عبدالله بن مسلم فرياد برآورد كه امير عبيدالله بن زياد است و ابن زياد هم لثـام را از صورت و دهان برداشت ، مـردم كه با اين صحنه روبرو شدند از اطرافش مـتـفـرق گـشتند و او بطرف قصر حكومتى براه افتاد وقتى به دارالاماره رسيد نعمان بن بشير هم به گمان اينكه حسين عليه السلام آمده است صدا زد: شما را به خدا از قصر دور شويد كه امانتى است در دست من و به شما نمى دهم و علاقمند به جنگ با شما هم نيستم .
ابن زياد گفت در را باز كن، نعمان وقتى فهميد كه او حسين نيست بلكه عبيدالله است در را باز كرد و ابن زياد وارد قصر شد.(9)
سخنرانى ابن زياد
عـبيدالله پـس از استقرار در قصر كوفه شب را به پايان رسانيد، روز بعد دستور داد اعـلان كنند كه مـردم در مسجد اجتماع نمايند و سپس به مسجد رفت و بر فراز منبر شد و سخـن را چـنين شروع كرد: اما بعد همانا اميرالمؤ منين مرا حاكم بر شهر شما و منابع درآمد شمـا قـرار داده و به من دستور داده تا حق ستمديدگان را بستانم و به محرومان كمك كنم نسبت به افراد مطيع و فرمانبر خوبى و احسان نمايم و بر مخالفان و آنها كه امرشان مشكوك است سخت بگيرم و من امر او را درباره شما موبه مو اجراء مى كنم براى نيكوكاران همـانند پدرى مهربان و براى مطيعان همچون برادرى مشفق ، و تازيانه و شمشير براى كسانى كه مـخـالفـت امـر نمايند آماده است سپس از منبر فرود آمد و سرشناسان جامعه را احضار كرد و بر آنها سخـت گـرفـت و گـفـت اسامـى آنها كه از اهل كوفـه نيستـند و مخالفين اميرالمؤ منين و افراد مشكوك را براى من بنويسيد و هر كه اسامـى را ندهد بايد همه كسانى كه در ايل آنها زندگى مى كنند تضمين كند كه مخالفت با مـا نكنند، هر كه چـنين عمل نكند نسبت به او مسئوليتى نداريم و جان و مالش بر ما حلال است ، و هر شخصيتى كه در حومه او مخالفى وجود داشته باشد و به ما اعلان نكند او را جلو خانه اش به دار خواهيم آويخت .(10)
مسلم به خانه هانى بن عروة مى رود
مسلم بن عقيل وقتى از سخنان ابن زياد و تهديدات او مطلع شد با شناختى كه از او داشت و او را جنايتكارى مى شناخت كه پاى بند به حقوق حقه كسى نيست، از خدا نمى ترسد و از ارتـكاب هيچ جنايتـى براى رسيدن به هدفـش اباء و امـتـناعـى ندارد و از طرفى محل سكونت مسلم را همگان مى دانند، احساس خطر كرد و تصميم گرفت خانه مختار را ترك كند و به جائى برود كه معلوم نباشد و قدرت حمايت از او را هم داشته باشد لذا شبانه از خـانه مـخـتـار به خـانه هانى بن عروة (11) آمد و هانى را جلو در احضار كرد، هانى وقـتى مسلم را ديد ناراحت شد، مسلم اظهار داشت: آمدم تا مرا پناه دهى و ميهمان شما باشم، هانى گـفـت: مـرا در مـخـطورى سنگين قرار دادى كه اگر وارد خانه ام نشده بودى دوست داشتـم كه برگردى ليكن اين عمل براى من عار و ننگ است وارد شو اما نحوه رفتار هانى با مسلم و احتراماتيكه نسبت به او مبذول داشت كه همه هم پيمانان خود را به بيعت با مسلم دعـوت كرد كه بر حسب تـاريخ تعداد بيعت كنندگان در خانه هانى به هيجده هزار نفر رسيد نشانگـر آن است كه هانى از آمـدن مـسلم به خـانه اش استـقـبال كرده است خـلاصه آنكه مـسلم در خـانه هانى مـنزل كرد و شيعيان پنهانى به نزد او مى آمدند و با او بيعت مى كردند و ابن زياد هم در مقام دستيابى وى بود اما از مكانش آگاهى نداشت.(12)

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها