پاسخ به: قاعده لطف و وجوب امامت
پنج شنبه 7 دی 1391 9:32 PM
پاسخگويي به اشكالات
بر برهان لطف بر وجوب امامت، از سوي مخالفان، اشكالاتي مطرح شده است كه متكلّمان اماميّه به آنها پاسخ دادهاند. در اين قسمت از بحث، به نقل و بررسي اين اشكالات و پاسخهاي آنها ميپردازيم.
قبل از نقل و بررسي اشكالات، يادآوري اين نكته لازم است كه اين اشكالات، عمدتاً، از طرف متكلّمان معتزلي كه قاعدهي لطف را قبول دارند، ولي امامت را از مصاديق آن نميدانند، مطرح شده است.
مخالفت كساني چون اشاعره كه اساساً به قاعدهي لطف معتقد نيستند، در اين مسئله، مخالفت مبنايي است و ما، در اين جا، با مُسلَّم دانستن قاعدهي لطف در بارهي وجوب امامت سخن ميگوييم. اشكالات منكران قاعدهي لطف، و بلكه منكران حسن و قبح عقلي را بايد در جاي ديگر مورد نقد و بررسي قرار داد.(19)
نكتهي ديگر اين كه اين اشكالات، به صورت مفصِّل، در كتاب المغني قاضي عبدالجبار معتزلي مطرح شده است و سيّد مرتضي در كتاب الشافي في الإمامة، به تفصيل، به آنها پاسخ داده است. پس از او، ديگر متكلمان اماميّه در كتابهاي كلامي خود، همه يا برخي از آنها را نقل و نقد كردهاند. ما، در اين بحث، با استفاده از اين منابع ارزشمند، اشكالات و ايرادات در باب تطبيق قاعدهي لطف بر امامت را بررسي خواهيم كرد.
اشكال نخست؛ مصالح مترتِّب بر رهبري، به معناي عام آن، كه مورد قبول عقلاي بشر است، مصالح دنيوي، مانند برقراري امنيّت و عدالت اجتماعي و حل و فصل مسايل و مشكلات مربوط به زندگي اجتماعي بشر است، در حالي كه قاعدهي لطف، مربوط به مصالح ديني است؛ يعني، آن چه موجب اين ميشود كه افراد، خدا را اطاعت كرده و از معاصي الهي بپرهيزند.(20)
پاسخ؛ در اين كه حكومت و رهبري عادلانه و با كفايت، زمينهساز آسايش و رفاه مردم و تأمين منافع و مصالح دنيوي آنان ميگردد، شكّي نيست، ولي برقراري عدالت و امنيّت در جامعه و دفاع از حقوق مظلومان و ضعيفان، صرفاً، منافع و مصالح دنيوي به شمار نميرود، بلكه از مهمترين مصالح ديني است. به نص قرآن كريم، يكي از اهداف بعثت پيامبران الهيعليهم السلام، برقراري عدل و قسط در زندگي بشر بوده است. ((ليقوم الناس بالقسط))(21) و اميرالمؤمنينعليه السلام فرموده است: از پيامبر اكرمصلي الله عليه وآله شنيدم كه ميفرمود:
((هر امّتي كه از حقوق ضعيفان دفاع نكند و حق آنان را از توانگران بازنستاند، بهرهاي از قداست ندارد.(22)
اشكال دوم؛ استناد به سيرهي عقلا درباره اهميّت، و لزوم وجود رهبر در جامعهي بشري، به خودي خود، حجيّت شرعي ندارد، تا آن را مبناي وجوب امامت به عنوان رهبري ديني به شمار آوريم؛ زيرا، عقلاي بشر، چه بسا اموري را كه از نظر شرع پسنديده يا واجب نيست، پسنديده و واجب ميشمارند.(23)
پاسخ؛ ضرورت وجود رهبر در جامعهي بشري، صرفاً، يك امر عرفي و عقلايي نيست، بلكه سيرهي متشرعه نيز بر آن جاري بوده است. بدين جهت، مسلمانان، پس از رحلت پيامبر اكرمصلي الله عليه وآله دراين باره كه جامعهي اسلامي به رهبري ديني نياز دارد، اندكي درنگ نكردند. ما، در بحثهاي گذشته، يادآور شديم كه يكي از وجوهي كه متكلّمان اسلامي بر ضرورت امامت به آن استدلال كردهاند، سيره و روش امّت اسلامي از آغاز تاكنون بوده است.
گذشته از اين، اصولاً، بحث كنوني، مربوط به اين نيست كه ضرورت حكومت و رهبري مورد اتّفاق عقلاي بشر است، بلكه بحث، در اين است كه تجربهي تاريخي به روشني بر اين حقيقت گواهي ميدهد كه وجود رهبري صالح و با كفايت در جامعهي بشري، نقش تربيتي فوق العاده دارد و جامعه را به سوي معنويّت و صلاح هدايت ميكند. در نتيجه، وجود چنين رهبري، مصداق لطف خداوند در حقِّ مكلفان است. اين كه عقلاي بشر نيز، پيوسته، به ضرورت وجود رهبر در جوامع انساني اهتمام داشتهاند، به دليل همين تأثير گذاري مهم و بيترديد رهبري صالح و با كفايت در حاكميّت خير و صلاح در جامعهي بشري بوده است.
اشكال سوم؛ اين مطلب كه وجود رهبر و پيشواي صالح و با كفايت در جامعهي بشري، از عوامل هدايت جامعه به سوي خير و صلاح است و امري است لازم و اجتنابناپذير، پذيرفته است، امّا از بديهيّات به شمار نميرود؛ زيرا، مورد اتّفاق همهي عقلا نيست و در ميان متفكّران وعقلاي بشر، كساني بودهاند كه حكومت و رهبري را مايهي شرّ و فساد دانسته و آن را نپذيرفتهاند. عدّهاي از خوارج و برخي از متكلّمان معتزلي، چنين ديدگاهي داشتهاند. در ميان امّتها و ملّتهاي ديگر نيز چنين ديدگاهي داشته است.(24)
پاسخ؛ ضرورت وجود حكومت و رهبري در جوامع بشري، چيزي نيست كه بتوان با مخالفتهاي برخي از خوارج ياكساني از معتزله آن را مورد ترديد قرار داد. با تأمّل در گفتار و دلايل مخالفان حكومت ورهبري، روشن ميشود كه آن چه موجب چنين برداشت نادرستي شده است، يكي فهم نادرست از ظواهر ديني بوده است مانند برداشت خوارج از ((لاحكم إلاّ للّه))، زيرا حكم را به زمامداري تفسير ميكردند چنان كه امام عليعليه السلام در رد سخن آنان فرمود:
((نعم لاحكم الاّ للّه لكن هولاء يقولون لا إمرة الا للّه، و لابدّ للناس من امير))(25)
آري، حكم مخصوص خداوند است، ولي ايشان ميگويند، زمامداري مخصوص خداوند است، درحالي كه مردم به زمامدار (بشري) نياز دارند.
و ديگر، تحليل نادرستي است كه از حكومتهاي خودكامه و مستبد شده است؛ يعني، حكم موارد و مصاديق نامطلوب حكومت و رهبري، به اصل اين مقوله سرايت داده شده است. چنين افرادي، گرفتار مغالطهي خاص و عام و مقيد و مطلق شدهاند، و حكم خاص را به عام سرايت دادهاند.
گواه روشن بر اين كه حكومت و رهبري، يكي از ضرورتهاي حيات اجتماعي بشر است، اين است كه كساني چون خوارج كه شعار ((لا حكم إلاّ للّه)) را سر ميدادند، در عمل، دست به برنامه ريزي و تنظيم امور و انتخاب رهبر زدهاند. گزارشهاي تاريخي نيز، هرگز، از جامعهاي خبر نداده است كه فاقد نظام سياسي و رهبري بوده باشد.
اشكال چهارم؛ چنين نيست كه امامت و رهبري براي همهي افراد بشر، لطف به شمار آيد؛ زيرا، در ميان انسانها، كساني يافت ميشوند كه اگر به
حال خود رها شوند، چه بسا بيشتر به رعايت احكام الهي اهتمام ميورزند تا اين كه از آنان خواسته شود از فردي خاص به عنوان رهبر جامعه پيروي كنند. حتّي ممكن است اين امر براي افرادي گران باشد و موجب تعدّي و طغيان آنان گردد. پس نميتوان امامت را مصداق لطف الهي دانست؛ زيرا، لطف، آن است كه در حقِّ همهي مكلّفان لطف باشد، نه در حق برخي از آنان.(26)
پاسخ؛ اگر چنين اشكالي برلطف بودن امامت وارد باشد، بر لطف بودن نبوّت نيز وارد خواهد بود؛ زيرا، چه بسا كساني، پذيرش رهبري پيامبران براي آنان سنگين بود، لذا به كفر و طغيان گرايش پيدا كردند. بويژه آن كه پيامبران، غالباً، از نظر زندگي دنيوي، در شرايط نامطلوبي به سر ميبردند، بدين جهت، اشراف و توانگران (مترفان)، از پذيرش رهبري آنان امتناع ميورزيدند.
حلِّ اين مشكل، به اين است كه نبوّت و امامت را با توجّه به ماهيّت نوعي بشر بسنجيم كه از اين نظر زمينه ساز هدايت و رستگاري و رشد و بالندگي بشر است، امّا چون علّت تامهي هدايت انسانها نميباشد، و بشر ميتواند در مقابل آن موضع مثبت يا منفي انتخاب كند، آنان كه گرفتار صفت استكبار و نخوت و غرور شيطاني گرديدهاند، نه تنها از چراغ هدايت نبوّت و امامت استفادهاي نكردهاند، بلكه بيش از پيش، به وادي ضلالت فرو افتادهاند. اين، انحراف نتيجهي سوء اختيار خود آنان است.
اگر وجود منحرفان و گناهكاران را ناقضِ لطف بودن امامت بشماريم، ناقض لطف بودن نبوّت، بلكه هر مصداق ديگري از لطف خواهد بود. اين، همان شبههاي است كه منكران اصل قاعدهي لطف نيز مطرح كردهاند، و طرفداران قاعدهي لطف، به آن پاسخ دادهاند. پاسخ آنان، همان است كه يادآور شديم؛ يعني، تبهكاري و انحراف اهل ضلالت و معصيت، ناشي از سوء اراده واختيار خود آنان است.
اصولاً، بايد لطفهاي نوعي و عمومي را از لطفهاي فردي و خاص، جدا ساخت. نبوّت و امامت، وعد و وعيد و امر به معروف و نهي از منكر و نظاير آنها، لطفهاي عمومي و نوعياند؛ يعني، اموري هستند كه با توجّه به ماهيّت و صفات عمومي بشر، ميتوانند زمينه ساز هدايت بشر باشند، ولي ممكن است در هدايت برخي از انسانها، لطفهاي ويژهاي نيز در كار باشد، اين لطفهاي خاص، نسبت به افراد مختلف، متفاوت خواهد بود. بحث كنوني ما، دربارهي چنين الطافي نيست.
اشكال پنجم؛ اگر امامت، لطف به شمار آيد، بايد عموميّت داشته باشد؛ چرا كه امامت - چنان كه گذشت - از الطاف عمومي است بنابراين بايد امامت را در حقِّ همهي مكلّفان لطف دانست، كه اگر تمايلات حيواني و شيطانيشان مانع نشود، از لطف امامت بهرهمند خواهند شد. لازمهي عموميّت لطف امامت اين است كه در حقِّ خود امام نيز لطف باشد، ولي اين فرض، باطل است؛ زيرا به تسلسل در امامت ميانجامد.(27)
پاسخ؛ موضوع لطف، مطلق مكلّف يا تكليف نيست، بلكه مكلّفي است كه زمينهي فساد و انحراف در او وجود دارد، و ميدانيم كه چنين شرطي در امام وجود ندارد؛ زيرا، يكي از شرايط امام، عصمت است. پس امام تخصّصاً، از قاعدهي لطف بيرون است و نياز نداشتن امام به امامي ديگر، موجب تخصيص در قاعدهي لطف امامت نخواهد بود. لطف نبوت نيز در حقِّ ديگران است، نه در حق خود پيامبر.(28)
اين شبهه، مانند شبههاي است كه برخي از فلاسفهي غرب بر برهان اثبات وجود خدا بر پايهي اصل عليّت و معلوليّت وارد كردهاند. آنان ميگويند اگر هر پديدهاي علّت و آفريننده ميخواهد، وجود خداوند نيز به علّت و آفريننده نياز دارد.
پاسخ اين شبهه، اين است كه خداوند، پديده يا معلول نيست كه به خالق و آفريننده احتياج داشته باشد. قانون عليّت، مربوط به موجودات ممكن الوجود و نيازمند است و واجب الوجود بالذات را شامل نميشود.
اشكال ششم؛ اگر لطف بودن امامت بدان جهت است كه در گرايش مردم به طاعت و دوري گزيدن آنان از معصيت نقش مؤثّري دارد، لازم است در هر شهر و دياري، امامي از جانب خداوند تعيين گردد، و لازمهي آن، تعدّد امام در يك عصر و زمان است؛ در حالي كه اجماع مسلمانان بر اين است كه امام، در هر زمان، يكي بيش نيست.(29)
پاسخ؛ تعدّد امام، با صفات ويژهاي چون عصمت، منع عقلي ندارد، ولي دليل نقلي و اجماع، بر وحدت امام دلالت ميكند. بر اين اساس، لازم است در هر شهر و دياري رهبر و پيشوايي الهي وجود داشته باشد، ولي امام الكلّ، يكي بيش نيست. او، افراد شايستهاي را به عنوان واليان و رهبران مناطق مختلف تعيين ميكند، در نتيجه، امام الكل، از دو طريق، به رهبري امّت اسلامي ميپردازد، يكي بيواسطه، و ديگري با واسطه. اين، روشي است كه در عصر پيامبران الهيعليهم السلام نيز به كار گرفته شده است. در ميان عقلاي بشر نيز همين روش جاري بوده است.(30)
اشكال هفتم؛ مقتضاي قاعدهي لطف، جز اين نيست كه امامت واجب است. اين قاعده، بر اين مطلب دلالت ندارد كه وجوب امامت، ((وجوب علي الله)) است، بلكه ممكن است وجوب علي الناس باشد؛ زيرا، فاعل لطف، گاهي خداوند است. مانند مبعوث كردن پيامبران، و گاهي مكلّفاناند، مانند امر به معروف و نهي از منكر، پس چه مانعي دارد كه لطف بودن امامت از قسم دوم باشد. بنابراين،، بر اساس قاعدهي لطف، نميتوان نظريّهي شيعه را در باب امامت اثبات كرد.(31)
پاسخ؛ بحث كنوني، ما در اين است كه امامت، مقتضاي حكمت و لطف خداوند است، امّا اين كه فاعل مستقيم آن، خداوند است يا مكلّفان، مسئلهي ديگري است كه بايد در جاي خود بررسي شود. از ديدگاه اماميّه، نصب و تعيين امام، فعل مستقيم خداوند است و امام، بايد از جانب خداوند معين شود؛ زيرا، چنان كه در بحثهاي آينده خواهد آمد، يكي از مهمترين صفات امام، عصمت است، و عصمت امام را كسي جز خداوند نميداند.
اشكال هشتم؛ به فرض قبول اين كه امامت لطف است، نميتوان وجوب آن را وجوب تعييني دانست؛ زيرا، وجوب تعييني لطف، در صورتي است كه لطف، جايگزين نداشته باشد، امّا ميتوان فرض كرد كه لطف امامت، بدل و جايگزيني دارد، بنابراين، وجوب آن، تخييري خواهد بود، مانند وجوب خصال كفّارات است، و اين، برخلاف مذهب اماميّه است.(32)
پاسخ؛ براي امامت نميتوان جايگزين تصوّر كرد؛ زيرا، امامت، چنان كه گذشت، يكي از نيازهاي جامعهي بشري است، و چيز ديگري نميتواند جايگزين آن شود. بدين جهت است كه هيچ جامعهاي رانمي توان يافت كه در آن، امامت و رهبري وجود نداشته باشد. اگر چه در صفات و خصوصيّات رهبر و شيوهي تعيين آن، اختلافاتي مشاهده ميشود، ولي در اصل ضرروت آن اختلافي نيست. لطف امامت، از اين نظر، مانند لطف معرفت، و لطف پاداش و كيفر است كه همهي معتقدان به قاعدهي لطف، قبول دارند كه آنها لطف معيَّناند و بدل و جايگزين ندارند.
ممكن است گفته شود: ((عصمت را ميتوان بدل لطف امامت به شمار آورد؛ زيرا، همان گونه كه لطف امامت، برانگيزنده به سوي طاعت و بازدارنده از معصيت است، عصمت نيز چنين است.))
پاسخ، اين است كه بحث ما، دربارهي مكلّفان غير معصوم است و امامت، در حقِّ چنين مكلّفاني، لطف است. آنان، معصوم نيستند تا گفته شود، عصمت جايگزين امامت است. با فرض معصوم بودن مكلَّف، موضوع مسئلهي لطف در باب امامت، منتفي خواهد شد.(33)
اشكال نهم؛ در صورتي ميتوان گفت، امامت لطف در حقِّ مكلفان است كه سبب اين باشد كه مكلّفان، طاعت رااز آن جهت كه طاعت الهي است، انجام دهند و معصيت را از آن جهت كه معصيت خداوند است، ترك كنند، درحالي كه برگزيدن طاعت و دوري از معصيت به خاطر وجود امام و رهبر مقتدر و مدبر، در حقيقت، به خاطر ترس از مجازاتهايي است كه در صورت تخلف، به دست امام بر مكلّفان وارد ميشود. بنابراين، امامت، اگر هم لطف باشد، لطف در امور دنيوي خواهد بود، نه لطف در امور اخروي و تقرب به خداوند.(34)
پاسخ؛ اوّلاً، اگر اين اشكال بر لطف بودن امامت، وارد باشد، بر ديگر اقسام لطف، مانند پاداش، كيفر، سلامتي، بيماري، توانگري، فقر،... نيز وارد خواهد بود؛ زيرا، همهي اين موارد، لطف در حقِّ مكلفان است، و در ايجاد انگيزه در آنان براي انجام دادن طاعات و ترك معاصي، مؤثِّرند، با اينكه مكلَّف، براي دريافت پاداشي يا فرار از عقوبت، طاعت را برمي گزيند و از معصيت پرهيز ميكند.
ثانياً؛ خوف از مجازات دنيوي يا اخروي و طمع در پاداشهاي دنيوي يا اخروي كه لطف در حقِّ مكلّفان است، از قبيل داعي بر داعياند؛ يعني، فرض، اين است كه مكلّف، به خداوند ايمان دارد و اطاعت از او رابرخود لازم ميشمارد، امّا ممكن است تحت تأثير غرايز و تمايلات واقع شود و به جاي اطاعت از خداوند، از نفس اماره و شيطان اطاعت كند. نقش لطف، در اين جا، اين است كه او را به اطاعت از خداوند برميانگيزد؛ يعني، او، اطاعت خداوند را برميگزيند، هر چند ممكن است اين گزينش، به خاطر به دست آوردن منافع دنيوي يا اخروي و يا رهايي از مضرّات دنيوي يا اخروي باشد.
آري، آن كسي كه ميخواهد به عاليترين درجات كمال راه يابد، بايد دراطاعت و بندگي، جز به رضايت خداوند نينديشد و حتّي از پاداش و كيفر اخروي هم چشم فرو بندد. البته، اين گونه افراد، بسيار اندك اند و نميتوان باچنين مقياسي دربارهي نوع مكلّفان سخن گفت. عبادت اين گروه، عبادت احرار و آزادگان است، در حالي كه عبادت ديگران، يا از قبيل عبادت تجّار و يا از قبيل عبادت بردگان است.(35)
اشكال دهم؛ هر گاه موضوع لطف در باب امامت، وجود مكلَّف غير معصوم است، بايد بتوان مكلَّفي را فرض كرد كه نه امام باشد و نه مأموم. مانند اين كه درعصر پيامبرصلي الله عليه وآله يا امام معصومعليه السلام، فرد معصوم ديگري هم وجود داشته باشد. شيعه، معتقد است كه امام حسن و امام حسينعليهما السلام در زمان امامت اميرالمؤمنينعليه السلام، از صفت عصمت برخوردار بودند و موارد ديگر...، در حالي كه اجماع امّت اسلامي، بر اين است كه هر مكلّفي، يا امام است و يا مأموم. بنابراين، قاعدهي لطف در باب امامت، با اجماع ياد شده، ناسازگار خواهد بود.(36)
پاسخ؛ وجه نيازمندي به امام، منحصر در لطف بودن امامت در انجام دادن واجبات و ترك محرّمات نيست تا محظوري كه گفته شد، لازم آيد، بلكه امامت، فوايد و آثار ديگري، مانند تعليم معالم دين و احكام شريعت و پيروي از او در مكارم اخلاق و سير و سلوك معنوي دارد. اين آثار و فوايد، برمواردي كه ذكر شد، ميتواند مترتّب باشد. بنابراين، نظريّهي لطف درباب امامت، مستلزم عقيدهاي برخلاف اجماع امّت اسلامي نيست.(37)