پاسخ به: امامت در سنين كودكى
چهارشنبه 6 دی 1391 4:45 PM
مقدّمه هشتم:
امر امامت در نزد شيعه، همانند نبوت اختياري نيست؛ بلكه اين دو منصبي الهي است كه امر تفويض و اختيار آن، به دست خداوند است و او هر جا كه صلاح بداند، آن را قرار ميدهد. از اين رو بعيد نيست كه اين امر مهم را در كودكي داراي قابليت، قرار دهد.
ابوبصير گويد: ((نزد امام صادق(ع) بودم كه عدهاي يادي از اوصيا نمودند و من يادي از اسماعيل، آن گاه امام صادق(ع) فرمود: ((نه به خدا اي ابا محمد! امر وصايت به دست ما نيست؛ بلكه امر آن تنها به دست خداوند - عز و جل - است كه يكي پس از ديگري نازل گرداند)).(38)
امام صادق(ع) به يكي از اصحاب خود فرمود: ((آيا شما گمان ميكنيد كه ما به هر كس كه بخواهيم، وصيت ميكنيم؟ به خدا سوگند كه چنين نيست؛ بلكه وصايت عهدي است از جانب خدا و رسول او براي هر يك از اشخاص تا [اين كه] امر وصايت به صاحبش منتهي گردد)).(39)
جواب اشكال:
بعد از ذكر هشت مقدمه به ذكر جواب از اصل اشكال ميپردازيم:
بر اساس شواهد تاريخي، مسأله متولّي شدن شخصي براي امامت در سنين كودكي، از حضرت امام جواد(ع) شروع شد؛ زيرا وقتي پدرش امام رضا(ع) از دنيا رحلت نمود؛ حضرت جواد(ع) هفت سال بيشتر نداشت.(40) پس آن حضرت در سنّ هفت سالگي، متولّي زعامت شيعه اماميه، در مسائل ديني، عملي و فكري شد.
با دقت در اين مسأله، پي ميبريم كه همين موضوع، به تنهايي كافي است كه، به خطّ امامت ولو در سنين كودكي - كه در امام جواد(ع) متجلّي شد و تا امامت امام مهدي(ع) ادامه يافت - پي ببريم. اين مطلب از جهات مختلف قابل بررسي است:
1. دانش آموختگان مدرسه اهل بيت(ع) در طول تاريخ، فداكاري و جانفشانيهاي زيادي در راه تثبيت عقيده خود در مسأله امامت داشتند؛ زيرا داشتن چنين عقيده و فكري، منشأ دشمني و خصومت دستگاه خلفا با دوستداران اهل بيت(ع) ميشد. اين امر منجر به معارضه نظام سلطه، با اهل بيت(ع) و ياران آنان شد. لذا دست به تصفيه زده، عده زيادي را زندان ميكردند و گروهي را به قتل رساندند و اين خود دليل بر آن است كه اعتقاد به ولايت اهل بيت(ع) - و لو در سنين كودكي - براي آنان چنان روشن و مسلّم بود كه حاضر به هر نوع فداكاري در راه عقيده خود بودند.
2. زعامت و امامت اهل بيت(ع)، بر خلاف ديگران، زعامتي همراه با سرباز، لشكر و ابهّت پادشاهي نبود. همچنين زعامت آن بزرگواران، با دعوت سرّي، همانند دعوتهاي صوفيّه و فاطميون نبود؛ زيرا آنان بين رئيس و مردم، فاصله و دوري ميانداختند تا فرض كنند كه رئيس، خود از مردم دور است با آنكه مردم به او ايمان دارند.
امامان معصوم(ع) براي مردم ظاهر و معلوم بودند و آنها ميتوانستند از نزديك معاشرت با آنان داشته باشند؛ به جز امام زمان(ع) كه به جهات سياسي، معاشرت با آن حضرت محدود بود.
3. خلفاي معاصر با امامان، به فضايل اخلاقي و كمالات معنوي و علمي ايشان، اعتراف داشتند و آن را زنگ خطري براي خود و خلافت غاصبانه خويش ميدانستند. و بر اين اساس، تمام توان خود را براي از بين بردن آنان و محو كردن فضايلشان به كار ميبستند.
با توجه به اين مطالب روشن ميشود كه مسأله امامت شخص - و لو در سنين كودكي - امري ثابت بوده است؛ زيرا وقتي امام مردم را به امامت خود دعوت ميكند، طبيعتاً خود را در تمام زمينهها اعلم ميداند. در غير اينصورت، مردم از او متابعت نكرده، امامت او را قبول نخواهند كرد. حال ممكن است شخصي در سنين كودكي، مردم را به امامت خود در ملأ عام دعوت كند و شيعيان نيز بدون هيچ تحقيق و تفحّص، امامت او را پذيرفته و در راه او جانفشاني كنند؛ ولي بر فرض كه در ابتداي دعوتش، حقيقت امر بر مردم روشن نشده باشد، ولي به مرور ايّام، ماهها و سالها، ممكن است وضعيت او در صورت عدم صحّت دعوتش، بر مردم آشكار شود.
حال اگر عدم صحّت دعوت او براي مردم كشف نشود، آيا براي نظام حاكم نيز روشن نخواهد شد؟ آيا براي مقابله با آن دعوت - در صورتي كه به مصلحت خود باشد - موضعگيري نخواهند كرد؟ تنها تفسير سكوت دستگاه خلافتِ معاصر با امام(ع) در سنين كودكي، اين است كه نظام سلطه، به اين نتيجه رسيده بود كه امامت شخص - ولو در سنين كودكي - امري مسلّم است؛ خصوصاً اينكه خود خلفا به طور مكرّر، آن بزرگواران را امتحان كرده و به فضلشان اعتراف نموده بودند.
پاسخ به چند سؤال:
درباره بحث ياد شده ممكن است سؤالي چند به ذهن عدهاي خطور كند كه به طور خلاصه به بيان پاسخ آنها ميپردازيم:
سؤال يكم: ممكن است شيعه اماميه به جهت ملاحظه مقامات علمي و فكري شخصي معتقد به امامت او در سنين كودكي باشد؛ در حالي كه او به سر حدّ امامت نرسيده است. همانگونه كه ما الآن اينچنين ميبينيم كه اطفالي داراي مقامات علمي بالايي هستند؛ ولي امام نيستند؟
پاسخ: اين فرض، خلاف واقعيّات تاريخي است؛ زيرا طايفه اماميه، در آن زمان بزرگاني داشتند كه از مدرسه علمي امام باقر، صادق و امام كاظم(ع) دانش ميآموختند؛ مدرسهاي كه دربردارنده شاگردان آن امامان و شاگردانِ شاگردان آنان بوده است.
در چنين مدرسهاي - با آن قِدمت و قوّت فرهنگياش - ممكن نيست تصور شود كه دانش آموختگان آن، شخصي را امام قرار دادند؛ در حالي كه امام نبوده است. اگر شخصي پنجاه ساله، عالم به علوم مختلف باشد، آيا ميتوان تصور كرد كه امت به جهت علم زياد او، قائل به امامت و ولايت او شده باشند؛ در حالي كه او واقعاً امام نيست و تنها داراي درجات عالي از علم است؟ اگر اين فرض امكان ندارد، پس در حقّ شخصي كه هنوز به سنّ ده سالگي نرسيده نيز امكان ندارد؛ زيرا مكتب اهل بيت(ع) در آن زمان، از قويترين مدارس فكري و فرهنگي بود. و عدهاي از فارغالتحصيلهاي آن، در كوفه، قم، مدينه و يا در جاهاي ديگر زندگي ميكردند. بزرگان اين مدرسه، قطعاً با امام جواد(ع) و... معاشرت داشته و آن حضرت را امتحان كرده بودند. نميتوان باور كرد كه بدون تحقيق و تفحص و رسيدن به يقين، به امامت شخصي در سنين كودكي اعتقاد كرده و در راه او جانفشاني نموده باشند؛ در حالي كه او واقعاً امام نبوده است؟!
سؤال دوّم: طايفه اماميه، مفهوم و معناي حقيقت و شروط امامت را نميدانست و تنها خيال ميكرده كه امامت مجرّد سلسله نسبي و وراثتي است؟!
اين اشكال بر خلاف شروط و علايمي است كه به صورت متواتر يا مستفيض ،از اميرالمؤمنين(ع) تا امام رضا(ع) به جامعه شيعه رسيده است. شيعه اماميّه قائل به امامت شخصي است كه معصوم از هر گناه، اشتباه و خطا بوده و اعلم از همه افراد امّت خود باشد. و بر امامت او نصّ شده باشد. اين شروط، به دليل عقلي و نقلي متقن، ثابت شده است.
هشام بن سالم ميگويد: به امام صادق(ع) عرض كردم: ((آيا ممكن است كه در يك وقت، دو امام باشد؟ امام فرمود: خير مگر اينكه يكي از آن دو ساكت و مأموم ديگري باشد و آن ديگري ناطق و امام باشد؛ امّا اين كه هر دو امامِ ناطق باشند؛ در يك وقت اين امكان ندارد)).
هشام ميگويد: ((به حضرت عرض كردم: آيا ممكن است كه امامت بعد از حسن و حسينعليهما السلام، در دو برادر محقّق شود؟ حضرت فرمود: خير...)).(41)
از اين روايت و روايات ديگر استفاده ميشود كه شيعيان، اهمّيت زيادي براي ((مسأله امامت)) قائل بودند و همواره درباره خصوصيّات و شرايط آن، از امامان خود سؤال ميكردند.
سؤال سوّم: شايد اعتقاد به امامت و ولايت امامان در سنين كودكي، بر اساس زور و فشار از بزرگانِ شيعه بوده است؟
اين فرضيه نيز با واقعيت سازگاري ندارد؛ زيرا با ورع و قداست بزرگان طايفه اماميه، هيچ گاه نميتوان باور كرد آنان با زور و فشار، مردم را به اطاعت از اشخاص دعوت كرده باشند! خصوصاً با در نظر گرفتن اين نكته كه شيعيان در طول اين مدت، در شديدترين وضع، به جهت دعوت مردم به اهل بيت(ع) به سر ميبردند.
دعوت مردم به سوي اهل بيت(ع)، هيچ جهت منفعت مادي و مقام ظاهري در پي نداشت تا بتوان تصوّر كرد كه اين دعوت، به جهت طمع در امور دنيوي و مادي بوده است.
نميتوان باور نمود كه عقلا و علماي طايفه اماميه، به نادرستي بر امامت شخصي در سنين كودكي تباني و اتفاق داشته باشند؛ در حالي كه اين كار سبب ايجاد انواع محروميّتها براي آنان بود! و اين نيست مگر اين كه اين دعوت، ناشي از اعتقادِ به حقّ نسبت به امامت آن شخص بوده است.
عظمت امام(ع) در سنين كودكي:
1- شبلنجي در كتاب نورالابصار مينويسد:
((چون مأمون از سفر خراسان به بغداد آمد، نامهاي به خدمت امام محمد تقي(ع) نوشت و با عزت و احترام تمام آن جناب را طلبيد. چون آن حضرت به بغداد تشريف آورد، پيش از آنكه مامون او را ملاقات كند، روزي به قصد شكار سوار شد. در اثناء راه به جمعي از كودكان رسيد كه در ميان راه ايستاده بودند. چون كودكان ابهت مأمون رامشاهده كردند، پراكنده شدند؛ مگر آن حضرت كه از جاي خود حركت نفرمود و با نهايت وقار در مكان خود ايستاد تا آنكه مأمون به نزديك او رسيد و از مشاهده آثار متانت و وقار متعجب گرديد. عنان كشيد و پرسيد: اي كودك! چرا مانند كودكان ديگر از سر راه دور نشدي؟ حضرت فرمود: اي خليفه! راه تنگ نبود كه بر تو گشاده كنم و جرمي و خطايي نداشتم كه از تو بگريزم و گمان ندارم كه تو كسي را بدون جرم در معرض عقوبت قرار دهي. مأمون از شنيدن اين سخنان سخت متعجب شد و از مشاهده حسن و جمال او، دل از دست داد. پس پرسيد: اي كودك! چه نام داري؟ فرمود: پسر علي بن موسي الرضا(ع) هستم. مأمون چون نسبش را شنيد، بر پدرش صلوات و رحمت فرستاد و روانه شد. چون به صحرا رسيد نظرش به مرغي افتاد. بازي به سوي او فرستاد، آن باز مدتي ناپديد شد. چون از آسمان برگشت، ماهي كوچكي در منقار داشت كه هنوز بقيه حياتي در آن بود. مأمون از مشاهده آن حال در شگفت شد و ماهي را در دست خود گرفته، به شهر بازگشت. چون به همان موضع رسيد كه در هنگام رفتن حضرت جواد(ع) را ملاقات كرده بود، كودكان پراكنده شدند؛ ولي حضرت از جاي خود حركت نفرمود. مأمون گفت: اي محمد! اين چيست كه در دست دارم؟ حضرت فرمود: حق تعالي دريايي چند خلق كرده است كه ابر از آن درياها بلند ميشود و ماهيان ريزه با ابر بالا ميروند و بازهاي پادشاهان آن را شكار ميكنند و پادشاهان آن را در دست ميگيرند و سلاله نبوت را با آن امتحان ميكنند.
مأمون از مشاهده اين معجزه، شگفتزده شد و گفت: حقا كه تويي فرزند رضا(ع)؛ و سپس آن حضرت را به جهت فضل، علم و كمال عقل، نزد خود نگه داشت)).(42)
2. ابن حجر هيتمي و ديگران نقل كردهاند:
((مأمون ميخواست دختر خود را به حضرت جواد(ع) تزويج كند. بنيعباس، از شنيدن اين قضيه، به صدا در آمده، به او گفتند: خلافت هم اكنون به دست بنيعباس است؛ به چه جهت قصد داري آن را به بنيهاشم منتقل كني؟
مأمون در جواب گفت: علت آن، كثرت علم و فضل او است با كمي سنش.
آنان جواب دادند: او كودكي خردسال است و هنوز اكتساب علم و كمال نكرده است. اگر صبر كني كه كامل شود و بعد از آن با او وصلت نمايي، بهتر است. مأمون گفت: شما ايشان را نميشناسيد. علم ايشان از جانب حق تعالي است و كوچك و بزرگ آنان، از ديگران افضلاند. اگر ميخواهيد اين امر بر شما ثابت شود، علما را جمع كنيد و با او مباحثه نماييد. عباسيان قبول نموده، اتفاق كردند كه يحيي بن اكثم، قاضي القضات آن عصر، با او بحث كند. لذا در روزي معين، در مجلس مأمون حاضر شدند و يحيي بن اكثم، مسائلي را از جواد(ع) سوال كرد و آن حضرت به بهترين وجه پاسخ آنها را داد.
سپس مأمون از امام(ع) خواست كه يحيي بن اكثم را امتحان نموده، از او سؤال كند. حضرت به او فرمود: از تو سؤال كنم؟ يحيي در جواب عرض كرد: اختيار با شما است، اگر جواب آن را بدانم، ميدهم؛ و گرنه از محضر شما استفاده ميكنم.
امام جواد(ع) پرسيد: نظر تو چيست در رابطه با مردي كه در اول روز، به زني به حرام نگاه كرد و در وسط روز نگاه كردن به آن زن بر او حلال گشت. هنگام ظهر، نظر بر او حرام شد و در وقت عشاء، دوباره بر او حلال گشت و نصف شب باز زن بر او حرام شد و هنگام صبح، باز نگاه به آن زن، بر او حلال گشت. سرّ اين قضيه چيست و به چه جهت آ نزن بر او حلال و حرام شده است؟
يحيي بن اكثم در جواب عرض كرد: به خدا سوگند كه از اين مساله اطلاعي ندارم و اگر شما صلاح ميدانيد جواب آن را بفرماييد.
امام جواد(ع) فرمود: آن زن كنيز شخصي بود. در اول روز مردي اجنبي به او نگاه كرد كه نظر او حرام بود. آن مرد در هنگام نيمه روز آن كنيز را از مولايش خريد و از اين طريق كنيز را بر خود حلال كرد. هنگام ظهر آن زن را آزاد كرد. و لذا بر او حرام شد. در وقت عصر با او ازدواج نمود و او را بر خود حلال گرداند. در وقت مغرب، او را ظهار كرد و بر خود حرام نمود. هنگام عشاء، كفارهاي به جهت ظهار پرداخت و دوباره آن زن را بر خود حلال كرد. نيمه شب آن زن را يك طلاقه كرده و او را بر خود حرام نمود؛ ولي هنگام صبح به آن زن رجوع كرده و دوباره آن زن بر او حلال شد.
هنگامي كه سخنان امام جواد(ع) به اتمام رسيد، مأمون رو به عباسيان كرد و گفت: آيا به آنچه كه انكار ميكرديد، رسيديد؟ سپس دخترش را به عقد امام جواد(ع) درآورد)).(43)
3. سبط بن جوزي حنفي در كتاب ((تذكرة الخواص)) شبيه اين داستان را نقل كرده است.