باران
چهارشنبه 1 آذر 1391 6:15 AM
ای باران سبز! میباری و سیراب میکنی! شبهای خیره به آسمان مانده، میبینم که زمین از کرامت تو سرشار میشود.
تو را در کهکشانها میبینم. حس ات میکنم. میخوانمت! و دستم را به سوی تو دراز میکنم. تا تو بگیریاش...
تا حس کنم گرمای وجود تو را... ... و دمادم تو با منی... صفای نفسهایت را حس میکنم... اگر چه به چشم نبینمت مولا...
ای پادشاه جهان! مولا... امروز ردای ولایت را بر قامت شما دوختند. امروز مهر امامت را برای شما زدند.
آقا... میشود ببینیمت آقا؟ میشود تو نیز ما را ببینی؟ متی ترانا و نراک؟ دیدن... با این چشمها که نمیشود شما را دید آقا...
امّا من هر روز صبح که دعای عهد میخوانم و عهد و عقد و بیعتم را با شما تجدید میکنم، چشمانم را با آب دیده، شستشو میدهم.
یعنی هنوز پاک نشده؟ هنوز لیاقت دیدار روی عزیز فاطمه را نیافته؟ شکر که ولایتت بر سر ما مستدام است.
شکر که اگر حاضر نیستی، غایب هم نیستی. شکر که مولای منی...