0

کلمة الحق 62

 
victoryone
victoryone
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 6330
محل سکونت : خوزستان

کلمة الحق 62
یک شنبه 14 آبان 1391  5:54 AM

کلمة الحق 62

 

---«(بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيم)»---

در طول عمر ما شک نکن

جناب حجت الاسلام اعتمادیان نقل کرد :

ایامی که به کشور انگلیس جهت تبلیغ رفته بودم ، با زنی مواجه شدم که برای او حادثه ای عجیب اتّفاق افتاده بود.آن زن گفت:

قبل از ازدواج ، مسلمان نبودم ، روزی جوانی به خواستگریم آمد ، ابتدا تصوّر می کردم او مسیحی است ولی آن جوان گفت :

من یک مسلمان شیعه هستم و قصد دارم با شما ازدواج کنم ، شرط ازدواج من با شما ، مسلمان شدن شماست.

من تا آن زمان چیزی از اسلام و به خصوص تشیّع نمی دانستم.ابتدا فرصتی خواستم تا اسلام و تشیّع را دقیقاً بشناسم، از آن روز به بعد ، تحقیقات زیادی پیرامون اسلام و تشیّع کردم و آن جوان که خود پزشک بود ، مرا در این تلاش یاری کرد.

مسائل بسیاری برایم حل شد ؛ تنها سؤالی که باقی ماند ، مسأله ی طول عمر بقیّة الله(عجّ) بود که واقعاً برایم قابل تصوّر نبود.

بالأخره مسلمان و شیعه شده و زندگی مشترک را با همسرم آغاز کردم.

پس از سال ها زندگی ، روزی با شوهرم تصمیم گرفتیم که اعمال حج را انجام دهیم ، پس مقدّمات آن را تدارک دیده و بالأخره پیش از فرا رسیدن ایام حج ، خود را به عربستان و سپس شهر مقدّس مکّه رساندیم ... .

با فرا رسیدن زمان اعمال حج تمتّع ، ابتدا به صحرای عَرَفات و سپس به مَنی رفتیم.در همان روز نخست اقامت در منی ، وقتی با همسرم به قصد رَمی جَمَرات به راه افتادیم ، در وسط راه شوهرم را گم کردم ؛ به زبان انگلیسی از هر کسی  آدرس و یا نشانی از شوهرم می پرسیدم ، کسی نمی توانست مرا راهنمایی کند.

پس خسته شده و در گوشه ای با وحشت و اظطراب تمام نشستم.ساعت ها گذشت ، نزدیک غروب آفتاب بود ، نمی دانستم چه باید بکنم.

ناگهان مردی در مقابلم ظاهر شد و به زبان فصیح انگلیسی ، حالم را پرسید ، وقتی وضع خویش را با گریه برایش گفتم فرمود :

«پاشو با هم بریم رَمی جمرات را انجام بده ، الآن وقت می گذرد.»

من به دنبالش راه افتادم ، او مرا به سوی جمرات برد و من اعمال را در میان انبوه جمعیّت به آسانی انجام دادم ، آنگاه در اندک زمانی مرا به چادرمان بازگردانید.

سخت حیرت کردم ؛ زیرا صبح وقتی با شوهرم به سوی جمرات راه افتادیم ، مسافت بسیاری را پیموده بودیم ولی اینک که باز می گشتم ، در زمانی اندک خود را کنار چادرمان یافتم.

باری آن مرد ، مرا به خیمه ام رساند و از او بسیار تشکّر کردم.

او هنگام خداحافظی پنین فرمود :

«وظیفه ی ماست که به محبّان خویش رسیدگی کنیم ؛ در طول عمر ما نیز شک نکن ؛ سلام مرا به دکتر – شوهرت – برسان.»

وقتی وارد خیمه شدم ، شوهرم (که) سخت نگران حالم بود ، بسیار خوشحال شد.وقتی داستان نجات یافتنم را برایش گفتم ، او با خوشحالی گفت :

این مرد ، امام زمان(عجّ) بوده است که به یاری تو آمده است.

بلافاصله از خیمه بیرون دویدم  ، ولی دیر شده بود و اثری از آن حضرت (عجّ) نبود.

(میر مهر ، ص354)

 

- کاري از فعّالان ظهور مشهد -

«اَللهُّمَ عَجِّل فَرَجَ مَولانا اَلاِمامَ الهاديَ المَهديَ اَلقائِمَ بِاَمرِک وَاجعَل فَرَجَه في هذَه السِنَةِ وَ سَهِّل مَخرَجَه وَ جَعَلَنا مِن خَيرٍ اَعوانِه وَ الذّابينَ عَنه وَ المُسارِعينَ اِلَيه في قَضآءِ حَوائِجِه وَالمُمتَثِلينَ لِأَوامِرِه وَالمُحامينَ عَنه وَالسّابِقينَ اِلي اِرادَتِه والمُستَشهَدينَ بَينَ يَدَيه وَ مُحِبّيه وَ شيعَتِه وَ انصُرنا بِه نَصراً عَزيزاً»
- آماده ي ظهورش -

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

www.MASAFPORTAL.com

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها