0

بچه های ناسپاس

 
farshon
farshon
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 43957
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:بچه های ناسپاس
سه شنبه 9 آبان 1391  8:00 AM

نقل قول h10101010

 

بچه های ناسپاس 

مرد رفته گر آرزو داشت برای یكبار هم كه شده موقع شام با تمامی خانواده اش دور سفره كوچكشان باشد و با هم غذا بخورند.
او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند.
هر شب از راه نرسیده به حمام كوچكی كه در گوشه حیاط خانه بود میرفت و خستگی و عرق كار طاقت فرسای روزانه را از تن می شست.

تنها هم سفره او همسرش بود كه در جواب چون و چرای مرد رفته گر ، خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه می كرد.
 و همین بود كه آرزوی او هنوز دست نیافتنی می نمود.

یك شب شانس آورد و یكی از ماشین های شهرداری او را تا نزدیك خانه شان رساند
او با یك جعبه شیرینی و چند تا پاكت میوه قبل از چیدن سفره شام به خانه رسید. 
وقتی پدر سر سفره نشست فرزندان هر یك به بهانه ای با پدر شام نخوردند.

دلش بدجوری شكست وقتی نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشكی بچه ها از خواب بیدار شد و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید:
"چقدر امشب گشنگی كشیدیم! بدشانسی بابا زود اومد خونه.
 با اون دستاش كه از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه. آدم حالش بهم میخوره باهاش غذا بخوره "

 دوست عزیز، قبل ازگذاشتن هرگونه پستی قوانین تالاررومطالعه بفرمائید.


مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها