پاسخ به:تعریف سیاست
چهارشنبه 3 آبان 1391 1:50 AM
تعريف سياست از منظر شريعتی
در شرق به جای پلتیك (اداره جامعه یا كشورداری)، سیاست بكار رفته كه معنایش نگهداری مردم و اداره كشور یا اجتماع نیست بلكه سیاست در معنی لغوی، تربیت كردن اسب وحشی است. بنابراین اصل تغییر و تربیت و تكامل در سیاست مطرح است.
مقدمه
1- کتاب "امت و امامت" از مرحوم دکتر شریعتی موضوع چالشهای بسیاری قرار گرفته است. در میان آثار آن مرحوم این کتاب در دهه اخیر بیشترین مخالفتها را از جانب روشنفکران و هواخواهان وی به خود دیده است. با این حال توجه اصلی موافقین و مخالفین این اثر بیش از هر چیز متوجه قضاوت خاصی بوده که مرحوم دکتر در کتاب مزبور راجع به "دمکراسی" صورت داه اند و ظاهراَ هیچگاه نگاه خاص شریعتی به " امر سیاسی" (به نحو متمرکز ) مورد توجه قرار نگرفته است. حال آنکه در اندیشه سیاسی ایشان تعبیر خاص وی از این امر، از خصلت بنیادی تری نسبت به داوری او در مورد "دموکراسی" برخوردار است.
2- در سالهای اخیر در مورد حسن و قبح "دموکراسی" و جمع پذیری آن با "اسلام" و "تشیع" بسیار شنیده ایم. حال آنکه هر گونه قضاوتی در مورد دمکراسی، موکول به طرح و تنقیح نگاه خاصی است که ما به "سیاست" داریم. از این رو پیش از "پرسش دمکراسی" جای آن است که بپرسیم ما به "امر سیاسی" (the political) از کدامین پایگاه معرفتی می نگریم و به عبارت دیگر چه "معنا"و"مبنا" و"غایتی" برای "سیاست" قائلیم؟
آنچه در پی خواهید خواند تاملی است که سالها پیش معلم دردمند و اهل "طلب"، زنده یاد دکترعلی شریعتی(رحمه اله علیه)، در باب "ماهیت سیاست" وتمایز آن با "پلیتیک" (politic)به دست داده اند؛ تاملی که در ذهنهای جوان امروز نیازمند پروریده شدن و صیقل یافتن است.
دکتر شریعتی
برای جامعه و رهبری و هدایت و حكومت مردم، دو فلسفه، دو بینش و دو طرز فكر بیشتر وجود ندارد:
اول: اداره جامعه.
دوم: هدایت جامعه.
این دو طرز فکر گرچه در وهله اول شبیه به هم است ـ یا اختلافشان محسوس نیست ـ اما دو بینش متناقض با همند. هدف یکی این است که حکومتی بنا کند که افراد انسانی در آن به هر شکل که بخواهند و بپسندند و احساس آسایش کنند و برخورداری و آزادی داشته باشند ـ بطور مطلق یا نسبی ـ بتوانند زندگی کنند؛ هدف رفاه است و آزادی، یعنی خوشبختی. این نوع حکومت در طول تاریخ بهترین نوع حکومت تلقی شده بود اما امروز بالاخص در نیم قرن اخیر و بویژه در آن جامعه شناسی که مبتنی و متوجه به کشورهای آسیایی و آفریقایی و ملتهای عقب مانده است، مورد تردید واقع شده است. زیرا که مسأله اداره به بهترین شکل، با اصل ”پیشرفت سریع جامعه“ منافات دارد. یا باید اصل بهزیستی و آسایش مردم را انتخاب کردو شعار حکومت قرار داد یا اصل ترقی و پیشرفت هرچه بیشتر و سریعتر جامعه را. که این دو با هم منافات دارند. چنانکه گاه کودک را به ”کودکستان“ می دهیم که به هر شکل که بهترین شکل می دانند، عوضش کنند و ارتقائش بدهند، و طرز فکر و بینش و عقیده اش را تکامل بخشند. و یا کودک را به ”باغ کودک“ می دهیم، نه برای تغییر او، بلکه تا چند ساعتی او را به بهترین شکل نگاه دارند، و هدف خوش بودن کودک است. می بینیم که در اینجا مسأله ارتقاء کودک مطرح نیست.
سیاست و پلیتیك
این دو بینش بدون اینكه در تاریخ رسماً مطرح شود و حتی متفكران به اختلاف این دو اشاره كنند، ناخودآگاه ـ شاید ـ در اصلاحات مطرح شده است.
معادل سیاست در زبان یونانی ـ كه اكنون نیز در تمام زبانهای اروپایی هم هست، و در همه متون تكرار می شود ـ پلتیك (politique) است كه از واژه پلیس (polis) به معنای شهر گرفته شده است. پس حكومتی كه كارش پلتیك است ـ یعنی اداره شهری به بهترین وضع ـ وظایفش در كشور از نوع وظایف شهرداری است در شهر. دستگاه شهرداری در یك شهر هرگز متعهد نیست كه از لحاظ بینش مردم را اصلاح كند، كه نسل جوان خوبتر فكر كند، نسل گذشته بهتر بچه ها را تربیت كند، طرز تفكر مذهبیشان را عالی كند، بی مذهب یا بامذهبشان كند و اخلاق را عوض كند و ... اینها در قلمرو مسئولیت سازمان شهرداری و شخص شهردار نیست، زیرا شهردار و شهرداری فقط تعهد خوش گذشتن و اداره آزاد و راحت زندگی جمعی مردم شهر و نظام شهر را بر دوش دارد. و رژیم حكومت نیز در محدوده كشور، وظیفه اش همین است، یعنی نگاهداری جامعه و سالم داشتن آن و فراهم آوردن امكان زندگی آسوده برای افراد كشور، ”اداره امور مملكت“ كه این همه یعنی پلتیك، علتش هم این بود كه در یونان هر شهری یك كشور بوده و یك دولت مستقل ویژه خود داشته (cite-etat) مثلاً شهر آتن یك كشور بوده و یك حكومت داشته، پس ”پلیس“ ، ”كشور ـ شهر“ است و ناچار شهرداری و كشورداری، شهردار و مملكتدار با هم مترادف بوده اند. از این نظر پلتیك كه اداره شهر است به مجموعه مسئولیتهایی كه در قلمرو كار حكومت و دولت است اطلاق شده است.
اما در شرق به جای ”پلتیك“ (اداره جامعه یا كشورداری) ”سیاست“ بكار رفته، كه معنایش نگهداری مردم و اداره كشور یا اجتماع نیست، سیاست در معنی لغوی تربیت كردن اسب وحشی است. بنابراین اصل تغییر و تربیت و تكامل در سیاست مطرح است. چنین حكومتی وظیفه دارد كه مردم را از وضع روحی، اخلاقی، فكری و اجتماعیی كه اكنون دارند، به وضع روحی، اخلاقی، فكری و اجتماعیی كه ندارند ـ و باید داشته باشند ـ منتقل كند.
پس حكومت دو نوع فلسفه و مسئولیت دارد: یا باید رهبری و تربیت مردم را به بهترین شكل و بر اساس یك مكتب تعهد كند كه معلم و رهبر مردم است (سیاست). و یا مدیر جامعه است و نگهبان و حافظ آن (پلتیك)!....
پلتیك، معادل غربی آن در فلسفه حكومت، بر اصل ” ساختن“ تكیه ندارد، بلكه بر اصل ”داشتن“ تكیه دارد و چنانكه ریشه لغت و نیز منشأ تاریخی آن حكایت می كند هدفش ”كشورداری“ است براساس نه ”ایدئولوژی انقلابی“ ، بلكه برطبق ”ایده عمومی“ ، و نه برای ”رشد فضیلت“ ، بلكه ”كسب رضایت“ و خدمت به مردم در خوش زیستن و نه اصلاح مردم برای خوب زیستن.
در مقایسه بین این دو بینش، بی شك می توان قضاوت كرد كه فلسفه دولتی كه بر ”سیاست“ استوار است مترقی تر از فلسفه دولتی است كه بر ”پلتیك“ استوار است.
اما بر اساس این اصل كه هر حقیقتی، به میزانی كه متعالی تر است، سقوط و انحراف در آن نیز خشن تر و زیان آور تر است، سكّه قلب ”سیاست“ نیز، از ”پلتیك“ برای مردم بسیار فریبنده تر و برای جامعه بسیار خطرناك تر است.
چنانکه نظراً می فهمیم و عملاً می بینیم، سیاست ساده تر و سریعتر از پلتیك می تواند برای دیكتاتور، یك فلسفه توجیه كننده رژیم استبدادی باشد، زیرا ظاهراً معلم از پرستار به پلیس شبیه تر است. و هیچ دیكتاتوری در تاریخ نیوده كه رژیم استبدادی خویش را ”سیاست اصلاح خلق“ ننامیده باشد و این است كه ”تنبیه“ ـ به معنی بیدار كردن ـ و ”سیاست“ ـ به معنی تربیت كردن ـ در زبان و ادبیات استبدادی بسیار رایج است و به همین دلیل هم این دو كلمه شریف كه از رسالتی پیامبرانه حكایت می كنند، در ذهن ما فلك كردن و شلاق زذن و شكنجه را تداعی می نماید....
آنچه واقعیت دارد، صورت ظاهر نیست، حقیقت باطن است. برای محكومیت دیكتاتوری، ساده لوحانه است اگر به شعار دموكراسی امید بندند، فقط به این دلیل كه دموكراسی و دیكتاتوری با هم شباهتی در ظاهر به هم ندارند، و از ”رهبری ایدئولوژیك“ دم نزنیم، فقط به این علت كه دیكتاتوری می تواند خود را در صورت رهبری نمایان سازد. دیكتاتوری واقعیتی است كه تا وقتی موجبات اجتماعی آن باشد هست، ولو نتواند هیچ نقابی بر چهره زند. وانگهی مگر دموكراسی نقابی نیست كه وی گاه به چهره می زند؟
بحث از نقابها را رها كنیم و به چهره ها بپردازیم. آنچه رهبری را از دیكتاتوری جدا می كند، فرم نیست، محتوی است. واقعیت محسوس و آشكار اجتماعی است. حضور قدرتها است و مرگ و زاد نظامها و بنیادها و روابط اجتماعی و و وضع طبقاتی و موضع گیری سیاسی و جهت ایدئولوژیك و وجود زبان و فرهنگ و زندگی و تولید وتوزیع و شرایط و امكانات و برخورداریها و حتی ”آدمها“ یی كه جانشین زبان و فرهنگ و زندگی و ... حتی ”آدمها“یی دیگر می شوند، نه آنچه در كتابهای قانون اساسی می نویسد.
منبع: ehyaa.com
خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار