پاسخ به:سفرنامه حج / سفر نامه حجّ جلال آل احمد
پنج شنبه 13 مهر 1391 9:24 AM
دوشنبه 24 فروردين
مدينه
صبح رفتم بقيع. آفتاب كه مىزد من اثر سنت را در خاك مىجستم. و قبل ازهمه اثر برادرم را. اما هيچ اثرى و علامتى. وقتى گور چهار امام شيعه و گورعثمان و زنان و فرزندان پيغمبر بىنشان افتاده، برادر من كيست؟ اكنون، ذرهبىنشان خاكى درين سفره سنت. سراسر قبرستان تپه ماهور و خاكى - و خاكبدجورى نرم. و گله به گله تكه سنگ سياهى به زمين فرو رفته يا لاشه تكهمرمرى با گوشهاى از يك كاف كوفى كنارى افتاده. به علامت قبرى كهسنگش را شكستهاند و با خاك يكسان كرده. «وهّابى»ها. و چهل سال پيشوقتى به حكومت عربستان رسيدند. يعنى فقط به تعصب وهابىگرى چنينكردهاند؟
آخر هر گورى قبه و بارگاهى داشته، و حالا چنان عدالتى در مرگ و چنانمساواتى كه هرگز نديده بودم! يا شايد حضور قبر رجال مذاهب مختلف اسلامدر يك جا در حكم شاهانى بوده كه در گليم محصور اين اقليم خاكىنمىگنجيده....؟ يا شايد مىخواستهاند جوار بارگاه پيغمبر هر بقعهاى را ازخودنمايى بازدارند....؟ آخر فاصله بقيع تا مسجد پيغمبر دويست متر همنيست. نه... از اين سعوديها - آنهم در آن زمان - نمىشود سراغ چنينشعورى را گرفت. كسى كه اين تعبير و تفسيرها را بلد است عقلش به اين هممىرسد كه به جاى گور اين همه بزرگان بناى يادبودى وسط بقيع بگذارد واسم همه ايشان را به ترتيب تاريخى تولد و مرگشان، بر سنگ بنا نقر كند.
چارهاى نيست جز اينكه بگوييم سعوديها لياقت اداره اين مشاهد را ندارند.و مدينه و مكه را بايد از زير نگين اين حضرات بيرون كشيد و دو شهربينالمللى اسلامى اعلام كرد... مشغول به اين فكرها بودم و قدم مىزدم وياد برادرم افتاده بودم كه به چه خون دلى توانسته بود دور گور چهار امام رافقط سنگچين كند و چه عكسها كه از ماجرا گرفته بود و چه گلى ك خود بهدست خود ماليده بود و چه غيرمنتظره بود خبر مرگش كه در تهران به ما رسيدو آن روز من چه فحشى به پدرم دادم و چه كفرها كه نگفتم... مثل ديگرانپاها را برهنه كرده بودم و خاك نرم اين گورستان عتيق را مىشكافتم ومىديدم كه چهارده قرن سنت اسلامى در چنين خاكى اكنون راهبر به هيچ چيزنيست. آخر مردمى هستند و معتقدند و بگير كه مرده پرستند. اما من احمق ياتو سعودى بسيار عاقل! چه حق داريم مقدسات ايشان را با خاك يكسان كنيمكه زندگى روزانه آنهاست؟ آنكه از حقارت زندگى روزمره خود گريخته وبه اينجا آمده مىخواهد جلال ابديت را در زيبايى بارگاهى مجسم ببيند. بهچشم سر ببيند. اين را تو بتپرستى بدان. اما با اساطير چه مىكنى؟ مگرنخواندهاى كه حتى موسى به ميقات رفت تا خدا را لمس كند؟ به چشم سرببيند... و آن وقت تو از او باج هم مىگيرى. از همين مرد بتپرست شيعه ياحنفى يا زيدى يا بهرهاى كه به زيارت آمده. و تو مگر نكير و منكر مردمى؟يا دعوت جديدى آوردهاى؟ قريش كه حاجبان آن خانه بودند با سپردن رسمحج به اسلام ايمان آوردند و تو اكنون ريزهخوار نعمت آنانى. و اگر اينچاههاى نفت ته بكشد كه تنها نردبان صعود تو بود از عربيت چادرنشين بهحكومتى متعصب، نمىبينى كه محتاج اين خلايق حجاجى؟ و ببينم نفتزودتر ته مىكشد يا اين ادب هر ساله حج؟ اينها را حتماً مىدانى. امانمىبينى كه در اين اجتماع هر ساله چه نطفهاى نهفته است براى دنيايى بودن.براى حقارتها را فراموش كردن و جزءها را در كل فراموش كردن.