سفرنامه حج
پنج شنبه 13 مهر 1391 9:11 AM
ابومعين حميدالدين ناصر بن خسرو قباديانى مروزى، در ذى القعده سال394 هجرى قمرى در قباديان مرو متولد شد و در سال 481 هجرى قمرى دريمگان بدخشان بدرود حيات گفت.
ناصرخسرو پس از دوران كودكى تا چل و دو سالگى دبيرى است فاضلو برخوردار از منصب ديوانى و شغل دربارى. پايان نخستين دوره زندگىاين فاضل اديب، سفرى است از شهر مرو با شغل ديوانى، در ربيعالاول سال437 هجرى قمرى كه به پنج ده مروالرود و سپس به جوز جانان مىرود ويك ماه آنجا مىماند، در شغل ديوانى و به كار آب. و هم در آنجاست كهشبى خوابى مىبيند كه او را براى وصول به حقيقت ترغيب به سفر قبلهمىكنند و بامداد كه از خواب شبانگاهى برمىآيد عزم مىكند كه از خوابچهل ساله نيز برآيد. عزم سفر مكه مىكند. سفرى كه هفت سال به طولمىانجامد.
پس از بازگشت از اين سفر به ارشاد مىپردازد، تبعيد مىشود و آواره وبالاخره در سال 481 هجرى درمىگذرد.
سفر ناصرخسرو از مرو آغاز شده به تبريز و اخلاط و ميافارقين و صيدا و صور و بالاخره به بيتالمقدس مىانجامد و از آنجاست كه ناصرخسرو بهمكه مىرود و سپس به مدينه و باز به قدس بازمىگردد و پس از گذر ازمصر دوباره به مكه بازمىگردد و شش ماه آنجا ماندگار مىشود.
و از راه دريا به ايران بازمىگردد و در روز سهشنبه بيست و ششمجمادى الاخر سال 444 پس از شش سال و هفت ماه و بيست و دو روز بارديگر به بلخ مىرسد.
حاصل اين سفر يادداشتهايى است نفيس و ارزنده كه روزانه از ديدهها وشنيدهها برداشته است. سفرنامه ناصرخسرو كتابى است از اطلاعاتذىقيمت از شناخت قسمتى از دنياى آباد اسلامى نيمه اول قرن پنجم هجرىبا حالات و معتقدات و اعمال و رسوم و سنن مردم آن. در اين گزارش تنها بهبخشهاى مربوط به مكه و مدينه توجه شده است.
سفرنامه ناصرخسرو
«چنين گويد ابومعين حميدالدين ناصر بن خسرو القباديانى المروزى،تجاوزاللَّه عنه كه من مردى دبيرپيشه بودم و از جمله متصرفان در اموال واعمال سلطانى و به كارهاى ديوانى مشغول بودم و مدتى در آن شغلمباشرت نموده، درميان اقران شهرتى يافته بودم.
در بيعالاخر سنه سبع و ثلاثين و اربع مائه، كه امير خراسان ابوسليمانجغرى بيك داود بن ميكال بن سلجوق بود، از مرو برفتم، به شغل ديوانى، وبه پنج ديه مروالرود فرود آمدم، كه در آن روز قرآن رأس و مشترى بود -گويند كه هر حاجت كه در آن روز خواهند بارى تعالى و تقدس، روا كند - بهگوشهاى رفتم و دو ركعت نماز بكردم و حاجت خواستم تا خداى، تبارك وتعالى، مرا توانگرى حقيقى دهد. چون به نزديك ياران و اصحاب آمدم يكىاز ايشان شعرى پارسى مىخواند. مرا شعرى در خاطر آمد كه از وىدرخواهم تا روايت كند، بر كاغذى نوشتم تا به وى دهم كه: اين شعر برخوان.هنوز بدو نداده بودم كه او همان شعر بعينه آغاز كرد. آن حال به فال نيكگرفتم و با خود گفتم: خداى تبارك و تعالى، حاجت مرا روا كرد.
پس از آنجا به جوزجانان شدم و قريب يك ماه ببودم، و شراب پوستهخوردمى پيغمبر(ص) مىفرمايد كه: «قولوا الحق ولو على انفسكم».
شبى در خواب ديدم كه يكى مرا گفتى: «چند خواهى خوردن از اينشراب كه خرد از مرد زايل كند، اگر بهوش باشى بهتر» من جواب گفتم كه:«حكما جز اين چيزى نتوانستند ساخت كه اندوه دنيا كم كند». جواب داد: «دربيخودى و بيهوشى راحتى نباشد. حكيم نتوان گفت كسى را كه مردم را بهبيهوشى رهنمون باشد، بلكه چيزى بايد طلبيد كه خرد و هوش را بيفزايد».گفتم كه: «من اين از كجا آرم». گفت: «جوينده يابنده باد» و پس سوى قبلهاشارت كرد و ديگر سخن نگفت.
چون از خواب بيدار شدم آن حال تمام بر يادم بود، بر من كار كرد. با خودگفتم كه: «از خواب دوشين بيدار شدم، اكنون بايد كه از خواب چهل ساله نيزبيدار شوم». انديشيدم كه تا همه افعال و اعمال خود بدل نكنم فرج نيابم.
روز پنجشنبه ششم جمادى الاخرة سنه سبع و ثلاثين و اربع مائة - نيمهدى ماه پارسيان، سال بر چهارصد و چهارده يزدجرى - سروتن بشستم و بهمسجد جامع شدم و نماز كردم و يارى خواستم از بارى، تبارك و تعالى، بهگزاردن آنچه بر من واجب است، و دست بازداشتن از منهيات و ناشايستچنانكه حق، سبحانه و تعالى، فرموده است. پس از آنجا به شبورغان رفتمشب به ديه بارياب بودم و در آنجا به راه سمنگان و طالقان به مروالرودشدم. پس به مرو رفتم و از آن شغل كه به عهده من بود معاف خواستم و گفتمكه مرا عزم سفر قبله است. پس حسابى كه بود جواب گفتم. و از دنياوى آنچهبود ترك كردم، مگر اندك ضرورى و بيست و سوم شعبان به عزم نيشابوربيرون آمدم و از مرو به سرخس شدم، كه سى فرسنگ باشد، و از آنجا بهنيشابور چهل فرسنگ است».(1)
ناصرخسرو در طى اين سفر چندين بار به مكه مىرود. بار اول ازبيتالمقدس به مكه مىرود. خود او مىگويد:
«پس من از آنجا به بيتالمقدس آمدم، و از بيتالمقدس پياده با جمعى كهعزم سفر حجاز داشتند برفتم. دليل1 مردى جلد2 و پيادهروى نيكو بود، او راابوبكر همدانى مىگفتند. نيمه ذىالقعده سنه ثمان و ثلاثين و اربع مائة ازبيتالمقدس برفتم. سه روز را به جايى رسيديم كه آن را عرعر مىگفتند و ازآنجا به منزل ديگر رسيديم و از آنجا به ده روز به مكه رسيديم و آن سالقافله از هيچ طرف نيامد كه طعام نمىيافت. پس به سكة العطارين فرودآمديم برابر باب النبى(ص). روز دوشنبه به عرفات بوديم مردم پرخطر3بودند از عرب. چون از عرفات بازگشتم دو روز به مكه بايستادم و به راهشام بازگشتم سوى بيتالمقدس.
پنجم محرم سنة تسع و ثلاثين و اربع مائة هلاليه به قدس رسيديم. شرحمكه و حج اينجا ذكر نكردم، تا به حج آخرين بشرح بگويم».(2)