از گمشده من خبری نبود
سه شنبه 14 شهریور 1391 8:47 PM
غم عالم در دلم زبانه میکشید. تا عصر برای من ده سال گذشت. ساعت 4 بعد از ظهر بود که همهمه جمعیت مرا به خود آورد. دوستان و همسایهها به منزل پدر مهدی هجوم آورده بودند. بار دیگر نام مهدی در روزنامهها نوشته شده بود و خبر از بازگشت او میداد.

خانواده اسرای جنگی به ویژه همسران رزمندگان در بند رژیم بعثی، سالها بعد از پایان جنگ نیز با صبر و استقامت خود چندین بهار را با کیمیای امید سپری کردند. همسر آزاده دفاع مقدس «مهدی درویشی» یکی از این اسطورههای استقامت است که حدود 5 سال، چشم به راه آمدن همسرش بود. در بخشی از خاطرات این همسر آزاده در کتاب «خاکریز پنهان» آمده است:
از روز نامزدیام، پنج سال گذشته بود. در این پنج سال با غم و رنج فراوانی دست به گریبان بودم، زیرا از یک طرف فوت ناگهانی پدرم و از طرف دیگر بیاطلاعی از سرنوشت مهدی باعث شده بود تا احساس کنم تمام درها به رویم بسته است. خیلیها به من پیشنهاد ازدواج داده بودند و زخمزبان مردم هم مرا راحت نمیگذاشت.
میگفتند مهدی مفقودالاثر شده است و من نمیخواستم تا اطلاع دقیقی از سرنوشت مهدی به دست نیاوردهام با فرد دیگری ازدواج کنم. به این ترتیب پنج سال در غم و اضطراب گذشت، تا اینکه در یکی از روزهای مرداد بود که تلفن زنگ زد. یکی از اقوام مهدی از آن سوی خط به من تبریک گفت. با تعجب پرسیدم: «تبریک برای چه؟» او گفت: «اولین گروه اسرا فردا آزاد میشوند و بقیه هم در روزهای آتی خواهند آمد، به احتمال زیاد مهدی هم در بین آنها است».
از شنیدن این خبر بسیار خوشحال شدم و اشک شادی در چشمانم حلقه زد، اما اگر مهدی جزو این افراد نبود چه؟ از این فکر لرزهای بر دلم افتاد. نمیدانستم آیا این همه انتظار، پایانی خواهد داشت یا نه؟
هر روز گروه گروه از آزادگان وارد میهن اسلامی میشدند، ولی از گمشده من خبری نبود. حتی چند نفر از دوستان دوران خدمتش هم آمدند ولی از مهدی خبری نبود.
کمکم داشتم ناامید میشدم و غمی جانکاه در دلم انباشته شده بود. آخرین گروه آزادگان هم آمدند ولی از مهدی خبری نشد که نشد! تا اینکه در 24 شهریور 69 مادر مهدی تلفن زد و گفت: «اسم مهدی را در روزنامه خوانده است و او فردا میآید!»
آنقدر خوشحال شدم که حد و حساب نداشت و به اتفاق مادر و برادرم تصمیم گرفتیم به تهران برویم. در زندگی هیچوقت طعم شادی را اینطور نچشیده بودم. ساعت 9 شب وقتی به خانه مهدی در تهران رسیدیم، کوچهشان چراغانی شده بود و پرچمی که آمدن مهدی را خوشامد میگفت، از دور نظرم را جلب کرد.
ناگهان پدر مهدی را دیدم که بلند بلند گریه میکرد و به من گفت: «خوش آمدید ولی مهدی نیامده، خبر آمدن او شایعه بوده، فعلاً خبری از او نیست!» با شنیدن این جملات حس کردم پتک سنگینی بر سرم خورد، گیج شده بودم. تمام بدنم میلرزید. دلم میخواست زمین دهان باز کند و مرا در خود ببلعد!
قرار شد آن شب در تهران بمانیم و فردا صبح دوباره به مشهد بازگردیم. تمام طول شب گریه کردم و تا صبح نتوانستم بخوابم. دیگر از تهران بدم آمده بود. دلم میخواست هر چه زودتر از این شهر برویم، اما ماشین برادرم خراب شده بود و ما مجبور شدیم بمانیم.
غم عالم در دلم زبانه میکشید. تا عصر برای من ده سال گذشت. ساعت 4 بعد از ظهر بود که همهمه جمعیت مرا به خود آورد. دوستان و همسایهها به منزل پدر مهدی هجوم آورده بودند. بار دیگر نام مهدی در روزنامهها نوشته شده بود و خبر از بازگشت او میداد. آنها میگفتند او به وطن آمده و الان در ورامین است. اصلاً باور نمیکردم، فکر کردم نکند این بار هم مثل دفعه قبل اشتباه شده باشد. تصمیم گرفتیم به ورامین برویم.
در طول راه زمان به کندی میگذشت. ساعت هشت شب به ورامین رسیدیم. احساس عجیبی داشتم. لحظه دیدار نزدیک شده بود. دلم گواهی میداد که این بار اشتباهی روی نداده است و او را خواهم دید و عاقبت نیز چنین شد و من موفق به دیدار محبوبم شدم.
هر دو شروع به گریه کردیم. تمام سختیها و ناراحتیها شیرین شده بود. باورم نمیشد زندگی من شور حیات پیدا کرده و روشنتر از قبل شده است.