پاسخ به:مطالب مهدويت در اين تايپگ
پنج شنبه 16 شهریور 1391 4:12 AM
شهید رجايي از نگاه خود در سال 1312 در قزوين، در خانوادهاي مذهبي متولد شدم. پدرم شخصي پيشهور بود و مغازه خرازي در بازار داشت كه از اين طريق امرار معاش ميكرديم. در 4 سالگي پدرم را از دست دادم و مسئوليت اداره زندگي ما به عهده مادرم و برادرم كه در آن موقع 13 سال داشت، افتاد.
بين بچههاي محل، يك بچه مسلمان مذهبي بودم و معمولاً در نمازهاي جماعت شركت ميكردم و به خصوص در ايام سوگواري و غيره، رهبري دسته بچههاي محل را به عهده داشتم و نوحهخوان دسته هم بودم تا اينكه به تهران آمدم.
آن موقعها در تهران كورههاي اطراف تهران خيلي نزديك بود، با يك دوست ديگري كه هماكنون پزشك است، با هم دو نفري به جنوب شهر ميرفتيم و جنسي هم كه براي فروش داشتيم از اين قابلمهها و باديههاي آلومينيومي كه ارزان قيمت بود ميخريديم و در اطراف تهران به خصوص به كارگران كورهپزخانهها ميفروختيم.
سال 1338 فارغالتحصيل شدم و آن موقع دوره ليسانس، سه ساله بود و شروع كردم به كار دبيري. به موازات فوق ليسانس در مدرسه كمال شروع به كار كردم. در آنجا كاملاً ميتوانم بگويم كه كار سياسي ـ فرهنگي را شروع كردم.
كابينه 36 ميليوني
در دوره نخستوزيري، من از صميم قلب ميگفتم كه داراي يك كابينه 36ميليوني هستم؛ براي اينكه هر جا ميرفتم ميديدم كه افراد انقلابي و متعهد و مسلمان دارند با جديت هر چه تمامتر به اين انقلاب خدمت ميكنند و اين بود كه من به راحتي اين جمله را به كار ميبردم كه من داراي كابينه 36 ميليوني هستم.
دستگيري و شكنجه
يك شب مأموران ساواك بنده را دستگير كردند. ما، هم روزها و هم شبها كتك ميخورديم و 14 ماه اين مسئله طول كشيد. يكي از روزهاي ماه رمضان ـ درست نيمه ماه رمضان بود «تولد امام حسن(ع)» ـ من را ساعت 8 بردند تا ساعت يك بعد از ظهر هنگام برگرداندن؛ من حالم طوري بود كه مرا كشان،كشان، به سلولم آوردند.
آن روز يكي از روزهاي خوب زندگي من بود و خيلي خوشحال بودم كه روزه هستم و شكنجه ميشوم و آنها به نظر خودشان ميخواستند روحيه مرا بشكنند و حال اينكه حالتهاي ايماني و اعتقاديام محكمتر ميشد.[27]
خاطرم هست وقتي شكنجه ميشدم، مجبورم ميكردند كه بر روي پاهاي تاولزده بدو بروم؛ آنجا قسمتهايي از دعاي كميل را كه (قَوِّ عَلي خِدْمَتِكَ جَوارِحِي...) اين قمستهاي دعا را تكرار ميكردم. خاطرم هست كه ريش آقاي خامنهاي را تراشيده بودند و براي تحقير، سيلي به صورتش زده بودند و ايشان هم مقاوم و محكم، بلوز زندان را به صورت عمامه به سرشان ميبستند و رفت و آمد ميكردند.
پی نوشت :
[27]. نك: احمد نيكنام و محمدرضا هلالي، دولت عدالت، تسنيم انديشه، قم، 1383، صص 38 ـ 40.
کریمی که جهان پاینده دارد تواند حجتی را زنده دارد
دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی