پاسخ به:اعتقادات شیعه
دوشنبه 6 شهریور 1391 5:37 PM
آیا مذهب عامل انحطاط است؟
تحلیلها و شبهات

مذهب خود را یك حقیقت برتر معرفى مىكند. برتر از فكر انسان و علم و حركت زمان. ناچار این برترىها آن را محافظه كار بار مىآورد و ناچار این محافظه كارى و ایستایى آن را با فكر انسان و علم انسان گلاویز مىنماید و با هر گونه نو آورى و تجدد طلبى درگیر مىسازد. در آن جا كه مذهب پیروز شود ناچار فكر و علم مىروند و ناچار پیشرفت متوقف مىشود و ناچار انحطاط به وجود مىآید و مذهب انگیزهى این انحطاط است .
و همین است كه جامعههاى مذهبى عقب افتادهتر هستند و همین است كه اروپاى مذهبى عقب افتاده بود. پیشرفت از آن جا شروع شد كه مذهب كنار رفت و علم آزاد گردید .
خصوصیت محافظه كارى و ایستایى مذهب، گذشته از این كه عامل انحطاط مىشود، دستاویز طاغوتها و حكومتهاى محافظه كار و ایستا خواهد شد و به تخدیر توده خواهد پرداخت و توده را افیونى بار خواهد آورد تودهاى هر چه پیش آید خوش آید و تودهاى قضا و قدرى و ولنگار و سخن از باده و مى گو، و الفقر فخرى، تودهاى بىمسؤولیت و بىشخصیت و بىهدف كه جز بهشت چیزى نمىخواهند و از دنیا بریدهاند و تودهاى فهم عقیمى و افیونى و منتظر و قانع و بىتوقع كه با بدبختىها و سختىها همدم مىشوند و به درآمد كم راضى و دلخوش.
و سبحان اللََّه گویان در زیر باران در خیابان دو فرسخ پیاده مىروند تا به سر كار خود برسند و هنوز نرسیده و پنج تومان به دست نیاورده، دوباره وضویى مىگیرند و لنگان لنگان باز مىگردند و با نان خشكى و ماستى و دانه انگورى زندگى مىگذرانند و قناعت پیشه مىكنند و مىگویند: «عزّ من قنع» و در نتیجه همان قدرتها هستند كه ثروتها را مىبرند و از این قناعت به نان و نوا مىرسند. و این قدرتها هستند كه به خاطر محافظه كارى و بهرهبردارى و استعمار، این روح صبر و قناعت و زهد و قضا و قدر را در سرها مىدمند و آنها را به انتظار منجى نگه مىدارند، در حالى كه خود در انتظار هیچ چیز نیستند و قناعت پیشه نمىكنند و در برابر بدبختى آرام نمىگیرند و از بهترین رفاه و راحتترین زندگىها برخوردار مىشوند و چنان از طمع سرشارند و بیشتر مىخواهند و چنان عزیز هستند كه بیا و ببین! گویا «ذلّ من طمع» در آنها كاربردى ندارد. این فقط براى دیگران است .
خصوصیت ایستایى و محافظه كارى مذهب، هم جلوگیر پیشرفت علم است و انگیزهى انحطاط و هم دستاویز طاغوت است و نردبان استعمار، كه با صبر و قناعت و زهد و قضا و قدر و انتظار منجى، آنها را به پشت بام آرزوها مىرساند .
كشورهایى همانند ژاپن و آمریكا و ایتالیا و آلمان و انگلستان و فرانسه، با دینهایى در حد خورشید پرستى و بودایى و ودایى و با دینهایى بسته و دستورى به تمدنهایى رسیدهاند و از پیشرفتهایى برخوردار گردیدهاند و این نشان مىدهد كه انحطاط مادى، انگیزهى مذهبى ندارد و به مذهب مربوط نیست
نقد و بررسى
1. هنگامى كه مذهب را آن قدر گشاد كنیم كه بت پرستى و توتمیسم را در بر بگیرد و هنگامى كه چشم را روى هم بگذاریم و مذاهب دستورى و سنّتى و عاطفى را از مذهب اصیل و ضد سنّت، تشخیص ندهیم، راستى مجبوریم كه مذهب را عامل انحطاط و افیون تودهها قلمداد كنیم چون در طول تاریخ، درگیرى مسیحیت با آزادى و علم، چشمگیر است و نردبان گرى و جلوداریش براى استعمار آشكار و مشخص .
مذاهب دستورى و عاطفى، هم توحید دارند و هم رسالت و اخلاق و در این اخلاق، هم سخن از صبر است، هم از زهد و قناعت و انتظار . براى شناسایى هر مذهب باید با این ملاكها و خصوصیات و ویژگىها پیش رفت، نه با اسم و رسم .
2. كشورهایى همانند ژاپن و آمریكا و ایتالیا و آلمان و انگلستان و فرانسه، با دینهایى در حد خورشید پرستى و بودایى و ودایى و با دینهایى بسته و دستورى به تمدنهایى رسیدهاند و از پیشرفتهایى برخوردار گردیدهاند و این نشان مىدهد كه انحطاط مادى، انگیزهى مذهبى ندارد و به مذهب مربوط نیست .
هنگامى كه یك جامعهى آماده و مترقى، رهبر خویش را از دست مىدهد و از مدیریت بركنار مىماند، و هنگامى كه بر اثر درگیرىها و جنگهاى مداوم و حملهها و هجومهاى خانمان برانداز، یك جامعه از هم مىپاشد و ضعیف مىشود، و هنگامى كه بر اثر جهل و نادانى، هدفى اجتماعى پیش رو قرار نمىگیرد ، و هنگامى كه به خاطر اتراف و تجمل، هدفها در تاریكى قرار مىگیرند و سستىها گسترده مىشوند ،و هنگامى كه مسألهى تولید و مسألهى مصرف، استعمار قدیم و جدید را به وجود مىآورد و استعمار، كشورهاى صاحب منابع را به فقر و جنگ و جهل و به ثروت و جنگ مىبندد ،در این هنگامهها، ناچار انحطاط و عقب افتادگى رو مىآید و گسترده مىشود .
نبود رهبرى و ضعف و جهل و تجمّل و استعمار، اینها از عواملى هستند كه ما را عقب نگه داشتهاند، در حالى كه به خاطر جدا ماندن و جدا كردن از مذهب اصیل، جرم این عقب افتادگى را به مذهب بستهاند. و همین، یك شگرد استعمارى و یك برون فكنى روانى است كه قدرتهاى بزرگ به آن دست زدهاند تا خود را تبرئه كنند و سرچشمهها را بپوشانند .
انحطاط مادى معلول این عوامل پنج گانه است .

اما انحطاط اجتماعى و انسانى این قرن به خاطر جدایى از زیربناها و زمینهها و انگیزههاى رشد و حركت است كه به آن اشاره كردیم و گفتیم كه این تمدن، انسان را به رفاه رساند اما به شكوفایى استعدادهایش كمك نكرد و جامعهى او را بیش از یك دامپرورى منظم نساخت و ناچار انسان دادش در آمد .
و از آن جا كه براى ماندن دلیلى نداشت به مرگ پناه بُرد. و از آن جا كه براى انسان ماندن توضیحى نداشت به هر كارى دست زد و از هر بندى آزاد شد. و از آن جا كه نیروى كنترلى برایش نبود، آن همه صنعت و قدرت به جز جنگ و مرگ نیافرید .
3. مذهب، زمینه ساز و راهبر علم و فكر است و خود، عامل پویایى و تحرك فكرى و پیشرفت علم و صنعت و ثروت است و خود، سازندهى نیروهایى كنترل كننده و نگه دارنده در درون انسان است .
این مذهب است كه هستى گسترده و استعدادهاى عظیم انسان را پیش چشم مىآورد و این استعدادها را شكوفا مىكند و قانونهاى هستى را در نظر مىگیرد و انسان را رهبرى مىنماید و او را از اسارتها و بتهایش جدا مىكند تا قدرت و علم و صنعت او به مرگ و نیستى دست ندهند .
آیا این برترى و رهبرى باعث ركود و انحطاط است؟
و اما برتر بودن مذهب از زمان به این معناست كه مذهب از سرچشمهاى جریان مىگیرد كه بر تمام هستى احاطه دارد و تمام قانونهاى آن را یك جا مىشناسد و چون این قانونهاى حاكم بر هستى، ثابت و بیرون از زمان هستند ناچار قانونهایى كه هماهنگ با این قانونها شناخته مىشود برتر از زمان است و با مرور زمان عوض نمىشود .
هنگامى كه من بر تمام خاصیتها و ضررهاى شراب و یا گوشت خوك و یا پرتقال آگاهى دارم و تمام آن را مىشناسم و تمام آثار آن را در زمانها و لحظهها و حالتهاى گوناگون مىدانم و با این دید، قانون مىگذارم، مادام كه پرتقال پرتقال است و نگندیده و شراب، شراب است و سركه نشده و گوشت خوك استحاله نشده و عوض نگردیده، مادام كه موضوع قانون عوض نشده، قانون عوض نمىشود و معنا ندارد كه مرور زمان آن را عوض كند. زمان، قانونهایى را مىشكند كه از علم محدود سرچشمه مىگیرد چون ناچار این علم گسترده مىشود و ناچار آن قانونها دگرگون مىگردد .
باید در مسأله دقت كرد كه برتر بودن مذهب از علم و فكر و زمان، به ایستایى و محافظه كارى نمىانجامد، بل از آن جا كه با پیشرفت علم و فكر و مرور زمان، چهرهى آن روشنتر و مشخصتر مىشود، مذهب اصیل به فكر كردن و پیشرفت علم كمك مىكند .
مذهب انسان را به انسانیت خویش مىتواند برساند و او را از اسارت بتها آزاد مىكند و از حكومت غیر از خدا رها مىسازد. و «اللََّه» را در درون انسان و در جامعهى انسانى و در هستى حاكم مىنماید و در نتیجه هواهاى دل و حرفهاى خلق و جلوههاى باطل و تسلط طاغوتها و بتها و خدایان كنار مىروند و شخصیت انسان نضج مىگیرد
آن مذهبى محافظه كار مىشود كه از حدسها و تخمینهاى یك عده تاریخ نگار انباشته شده و با هوسهاى آنها جمع آورى گردیده است .
برتر بودن مذهب اصیل، همان رهبرى كردن و زمینه دادن و جهت دادن آن به فكر و علم و تكنیك است .
4. مذهب اصیل همان طور كه عامل انحطاط نمىشد، دستاویز استعمار هم نخواهد شد و نردبان طاغوت هم نخواهد گشت. این مذهب انسان را به انسانیت خویش مىتواند برساند و او را از اسارت بتها آزاد مىكند و از حكومت غیر از خدا رها مىسازد. و «اللََّه» را در درون انسان و در جامعهى انسانى و در هستى حاكم مىنماید و در نتیجه هواهاى دل و حرفهاى خلق و جلوههاى باطل و تسلط طاغوتها و بتها و خدایان كنار مىروند و شخصیت انسان نضج مىگیرد .
این مذهب بر پایهى عشق به حق و آزادى از غیر حق قرار دارد و بر پایهى عبودیت و عشق به حق و زهد و آزادى از غیر حق استوار است و این عشق و آزادى همان توحید و یكتا پرستى است و این توحید اولین سنگ بنای مذهب اصیل است، پس این مذهب دستاویزى براى طاغوت نخواهد داشت و بزرگترین مسؤولیتها را به دنبال خواهد آورد. این مذهب، شخصیت و مسؤولیت در توده مىآفریند، نه بىشخصیتى و بىتفاوتى .
اما طاغوت بىكار نیست. او براى خود دستاویزى مىتراشد و مذهبهایى سنتى و عاطفى مىآفریند. این مذاهب دستورى همان طور كه نوشتم، بى در و پنجره هستند و حدّ و مرزى ندارند و سازشگر و بىتفاوت هستند، درگیرى و جبههبندى ندارند .
و این تعجب ندارد كه طاغوتها و قدرتها حتى علم را هم به بند كشیدهاند و تسخیر كردهاند و ماشین را و صنعت و تكنیك را هم براى خویش و در راه خواستههاى خویش مهار زدهاند و به راه انداختهاند .
پس نه مذهب، كه حتى علم هم دستاویز مىشود و مسخ مىشود چون این انسان سركش و طاغوت، جز این كارى ندارد و مذهب اصیل هم جز درگیرى با این طاغوت و بر كنار كردنش نقشى ندارد. در این مذهب، مسؤولیت تا حد رفاه نیست، كه تا حد شكوفایى استعدادهاست و در برابر این مسؤولیت، ولنگارى نیست و تقدیر و سرنوشت عامل بىكارى نیست چون به همان اندازه كه دادهاند بازدهى مىخواهند و همان قدر كه قدرت و وسعت دادهاند تكلیف گذاشتهاند و هر كه بامش بیش برفش بیشتر .

و در این درگیرى باید از جان و مال گذشت و به چیزى دل نبست زهد و در این درگیرى باید ایستاد و عقب ننشست صبر و با این همه نباید ناامید بود و حتى در سختىها مأیوس انتظار كه هستى و جبر تاریخ هم با شما همراه است و اجتماع انسانى به دنبال این هدف در راه است .
پس همان انتظار و صبر و زهد و كه در آن شكلش آن قدر بىحال بود و نردبان دزد مىشد، در مذهب اصیل آن قدر جان مىگیرد كه مىشود قاتل دزد و درگیر با سارق. تقدیر اسلامى، مسؤولیت مىسازد و توحید اسلام، شخصیت مىدهد و مبارز مىآفریند و زهد اسلام، به معناى رها كردن نیست، كه این زهد تصوف است. زهد اسلامى زهد اخذ است نه زهد ترك. برداشتن و آوردن است نه رها كردن و رفتن. از سلطنت كناره گرفتن نیست كه سلطنت را به چنگ آوردن است و از دنیا جدا شدن نیست كه از دنیا برداشت كردن است .
و قناعت اسلام [1]به معناى كم به دست آوردن نیست، كه كم برداشتن و به همراهان رسیدن است. قانع آن نیست كه روزى 5تومان به دست مىآورد چون این فقر است. قانع كسى است كه با تمام استعدادش كار مىكند، وگرنه احتكار كرده و تمام داراییش را براى او خرج مىكند، وگرنه اسراف كرده است .
قانع كسى است كه براى همه مىكوشد و به اندازهى خودش برمىدارد. و این است كه قناعت عزّت مىآورد و ثروت مىآورد. كوشش زیاد و برداشت كم، ثروت و مساوات مىآورد. و طمعكار، كسى است كه براى خودش، فقط براى خودش جمع مىكند و طبقات به وجود مىآورد و این است كه ذلیل مىشود و حكومتى كه فقط براى خودش سنگ به سینه زد ناچار ذلیل مىشود چون ناچار طبقات به وجود مىآید و ناچار درگیرى پیش مىآید و در این درگیرى ناچار شكست و ذلت پیش مىآید، كه: «ذلّ من طمع ». قناعت در برابر طمع است نه در برابر غنا و بىنیازى .
بخش اعتقادات تبیان
منبع: اندیشه من، نوشته دکتر علی صفایی حایری
1. استادى مىگفت كه مدیر كسى است كه تمام افرادش را حركت بدهد و پیش براند. سرایدارش تا آخر سرایدار نماند. و مىگفت كه: مذهب از این مدیریت بركنار است چون افرادش را به قناعت دعوت كرده است، ولى یك آمریكایى به تمام زمین هم قانع نیست.
به رنگ سبز
سبز باشیم