پاسخ به:اعتقادات شیعه
دوشنبه 6 شهریور 1391 4:04 PM

لازمه اثبات ولایت و حكومت براى امام (ع) این نیست كه مقام معنوى نداشته باشد. براى امام مقامات معنوى هم هست كه جدا از وظیفه حكومت است. و آن، مقام خلافت كلى الهى است كه گاهى در لسان ائمه، علیهم السلام، از آن یاد شده است.خلافتى است تكوینى كه به موجب آن جمیع ذرات در برابر ولىّ امر خاضعند. از ضروریات مذهب ماست كه كسى به مقامات معنوى ائمه (ع) نمىرسد، حتى ملك مقرب و نبى مرسل.
اصولًا رسول اكرم (ص) و ائمه (ع)- طبق روایاتى كه داریم- قبل از این عالم انوارى بودهاند در ظل عرش؛ و در انعقاد نطفه و طینت از بقیه مردم امتیاز داشتهاند (1) . و مقاماتى دارند الى ما شاء اللَّه. چنانكه در روایات معراج جبرئیل عرض مىكند: لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً، لَاحْتَرَقْتُ(2). (هرگاه كمى نزدیكتر مىشدم، سوخته بودم.)
یا این فرمایش كه إنَّ لَنا مَعَ اللَّهِ حالات لا یَسَعُهُ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ(3) . (ما با خدا حالاتى داریم كه نه فرشته مقرب آن را مىتواند داشته باشد و نه پیامبر مرسل). این جزء اصول مذهب ماست كه ائمه (ع) چنین مقاماتى دارند، قبل از آنكه موضوع حكومت در میان باشد. چنانكه به حسب روایات این مقامات معنوى براى حضرت زهرا، سلام اللَّه علیها، هم هست(4) ؛ با اینكه آن حضرت نه حاكم است و نه قاضى و نه خلیفه. این مقامات سواى وظیفه حكومت است. لذا وقتى مىگوییم حضرت زهرا، علیها سلام، قاضى و خلیفه نیست، لازمهاش این نیست كه مثل من و شماست؛ یا بر ما برترى معنوى ندارد. همچنین اگر كسى قائل شد كه النَّبىُّ أَوْلى بِالْمُۆْمِنِینَ مِن أَنْفُسِهِمْ(5)
سخنى درباره رسول اكرم (ص) گفته بالاتر از اینكه آن حضرت مقام ولایت و حكومت بر مۆمنان را دارد. و ما در این باره اكنون صحبتى نداریم، زیرا به عهده علم دیگرى است.
بعضى از مردم چون دنیا چشمشان را پر كرده، خیال مىكنند كه ریاست و حكومت فى نفسه براى ائمه (ع) شأن و مقامى است، كه اگر براى دیگرى ثابت شد دنیا به هم مىخورد
عهدهدار شدن حكومت فى حد ذاته شأن و مقامى نیست؛ بلكه وسیله انجام وظیفه اجراى احكام و برقرارى نظام عادلانه اسلام است. حضرت امیر المۆمنین (ع) درباره نفس حكومت و فرماندهى به ابن عباس(6) فرمود: این كفش چقدر مىارزد؟ گفت: هیچ. فرمود: فرماندهى بر شما نزد من از این هم كم ارزشتر است؛ مگر اینكه به وسیله فرماندهى و حكومت بر شما بتوانم حق (یعنى قانون و نظام اسلام) را برقرار سازم؛ و باطل (یعنى قانون و نظامات ناروا و ظالمانه) را از میان بردارم(7). پس، نفس حاكمشدنْ و فرمانروایى وسیلهاى بیش نیست. و براى مردان خدا اگر این وسیله به كار خیر و تحقق هدفهاى عالى نیاید، هیچ ارزش ندارد. لذا در خطبه نهج البلاغه مىفرماید: اگر حجت بر من تمام نشده و ملزم به این كار نشده بودم، آن را (یعنى فرماندهى و حكومت را) رها مىكردم. بدیهى است تصدى حكومتْ به دست آوردن یك وسیله است؛ نه اینكه یك مقام معنوى باشد؛ زیرا اگر مقام معنوى بود، كسى نمىتوانست آن را غصب كند یا رها سازد. هرگاه حكومت و فرماندهى وسیله اجراى احكام الهى و برقرارى نظام عادلانه اسلام شود، قدر و ارزش پیدا مىكند؛ و متصدى آن صاحب ارجمندى و معنویت بیشتر مىشود. بعضى از مردم چون دنیا چشمشان را پر كرده، خیال مىكنند كه ریاست و حكومت فى نفسه براى ائمه (ع) شأن و مقامى است، كه اگر براى دیگرى ثابت شد دنیا به هم مىخورد. حال آنكه نخست وزیر شوروى یا انگلیس و رئیس جمهور امریكا حكومت دارند، منتها كافرند. كافرند، اما حكومت و نفوذ سیاسى دارند؛ و این حكومت و نفوذ و اقتدار سیاسى را وسیله كامروایى خود از طریق اجراى قوانین و سیاستهاى ضد انسانى مىكنند.
ائمه و فقهاى عادل موظفند كه از نظام و تشكیلات حكومتى براى اجراى احكام الهى و برقرارى نظام عادلانه اسلام و خدمت به مردم استفاده كنند. صِرف حكومت براى آنان جز رنج و زحمت چیزى ندارد؛ منتها چه بكنند؟ مأمورند انجام وظیفه كنند.موضوع ولایت فقیه مأموریت و انجام وظیفه است.
پی نوشت :
1 - بصائر الدرجات، ج 1، ص 20، باب 10. بحارالانوار، ج 25، ص 1 - 103.
2 - بحار الانوار، ج 18، ص 328، باب اثبات المعراج و معناه و كیفیته.
3 - اربعین، علامه مجلسى، ص 177. شرح حدیث 15. كلمات مكنونه، ص 101. با اندكى تغییر در عبارت. بصائر الدرجات، ص 23، باب 11.
4 - علل الشرائع، ج 1، ص 123، باب 143، حدیث 1؛ معانى الاخبار، ص 64 و 107. بحارالانوار، ج 43، ص 12 به بعد.
5 - پیامبر از خود مومنان به آنها سزاوارتر است. (احزاب / 6).
6- عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب (3 سال قبل از هجرت - 68 ه) پسر عموى رسول خدا (ص) و على (علیه السلام) تفسیر را از على (علیه السلام) فرا گرفت و به رئیس المفسرین و حبرالامامه (دانشمند امت) معروف گردید. از یاران و سرداران سپاه حضرت در جنگهاى جمل و صفین و نهروان بوده است.
7 - نهج البلاغه، خطبه 33.
بخش اعتقادات شیعه تبیان
منبع :
امام خمینی ، ولایت فقیه ، ص 42- 44
به رنگ سبز
سبز باشیم