0

شعري عاشقانه

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شعري عاشقانه
جمعه 14 آبان 1389  2:48 PM

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست


غنچه آن روز ندانست که این گریه ز چیست؟


باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل


گریه ی باغ فزون تر و شد و چون ابر گریست


باغبان آمد و یک یک همه ی گلها را چید


باغ عریان شد و دیدند که از گل خالیست


باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل؟


گفت پژمردگی اش را نتوانم نگریست


من اگر از روی هر شاخه نچینم گل را


چه به گلزار و چه گلدان دگر عمرش فانیست


همه محکوم به مرگند چه انسان و چه گیاه


این چنین است همه کاره جهان تا باقیست


گریه ی باغ از آن بود که او می دانست


غنچه گر گل بشود هستی او گردد نیست


رسم تقدیر چنین است و چنان خواهد بود


می رود عمر ولی خنده به لب باید زیست
 
http://www.shahr-ashoob1984.mihanblog.com/post/category/2

 
 
تشکرات از این پست
nilooofar g_golshani_rasekhoon ararar
دسترسی سریع به انجمن ها