پاسخ به:با چه كسى ازدواج كنيم ؟
دوشنبه 23 مرداد 1391 11:38 AM
سعدى گويد:
زن خوب فرمانبر پارسا ... كند مرد درويش را پادشا
برو پنج نوبت بزن بر درت ... چو يارى موافق بود در برت
همه روز اگر غم خورى غم مدار ... چو شب غمگسارت بود بر كنار
كرا خانه آباد و همخوابه دوست ... خدا را برحمت نظر سوى اوست
چو مستور باشد زن خوبروى ... بديدار او در بهشتست شوى
كسى برگرفت از جهان كام دل ... كه يكدل بود يا وى آرام دل
اگر پارسا باشد و خوش سخن ... نگه در نكوئى و زشتى مكن
زن خوشمنش دلنشين تر كه خوب ... كه آميزگارى بپوشد عيوب
ببرد از پريچهره زشتخوى ... نه حلوا خورد سركه اندوده روى
دلارام باشد زن نيكخواه ... وليكن زن بد، خدايا پناه
چو طوطى كلاغش بود همنفس ... غنيمت شمارد خلاص از قفس
سر اندر جهان نه به آوارگى ... وگرنه بنه دل به بيچارگى
تهى پاى رفتن به از كفش تنگ ... بلاى سفر به كه در خانه جنگ
بزندان قاضى گرفتار به ... كه در خانه ديدن به ابرو گره
سفر عيد باشد برآن كدخداى ... كه بانوى زشتش بود در سراى
در خرمى بر سرائى ببند ... كه بانگ زن از وى برآيد بلند
چو زن راه بازار گيرد بزن ... وگرنه تو در خانه بنشين چو زن
اگر زن ندارد سوى مرد گوش ... سراويل كحلش در مرد پوش
زنى را كه جهل است و ناراستى ... بلا بر سر خود نه زن خواستى
چو در كيسه جو امانت شكست ... از انبار گندم فرو شوى دست
برآن بنده حق نيكوئى خواستست ... كه با او دل و دست زن را سستست
چو در روى بيگانه خنديد زن ... دگر مرد گو لاف مردى مزن
زن شوخ چون دست در قليه كرد ... بر او گو بنه پنجه بر روى مرد
ز بيگانگان چشم زن كور باد ... چو بيرون شد از خانه در گور باد
چو بينى كه زن پاى برجاى نيست ... ثبات از خردمندى و راءى نيست
گريز از كفش در دهان نهنگ ... كه مردن به از زندگانى بتنگ
بپوشانش از چشم بيگانه روى ... وگر نشنود چه زن آنكه چه شوى
زن خوب خوش طبع رنجست و يار ... رها كن زن زشت ناسازگار
چه نغز آمد اين يك سخن زان دو تن ... كه بودند سرگشته از دست زن
يكى گفت : كس را زن بد مباد ... دگر گفت : زن در جهاد خود مباد
زن نو كن ايدوست هر نو بهار ... كه تقويم پارى نيايد بكار
كسى را كه بينى گرفتار زن ... مكن (سعديا) طعنه بروى مزن
تو هم جور بينى و بارش كشى ... اگر يك سحر در كنارش كشى
زن خوب و بد در اشعار شعراى ديگر
مكتبى گويد:
زن پرهيزكار زاينده ... مرد را دولتيست پاينده
اوحدى گويد:
زن پرهيزكار طاعت دوست ... با تو چون مغز باشد اندر پوست
فردوسى گويد:
اگر پارسا باشد نيك زن ... يكى گنج باشد برآكنده زن
بويژه كه باشد ببالا بلند ... فرو هشته تا پاى مشكين كمند
مكتبى گويد:
زن كه مستور و نيكخو باشد ... نيست عيب ار نه خوبرو باشد
اسدى گويد:
زنان را از هر خوبى دسترس ... فزونتر همان پارسائيست و بس
فردوسى گويد:
آن خوب رخ رامش افزاى بس ... كه زن باشد از درد فريادرس
بگيتى بجز پارسائى مجوى ... زن بدكنش خوارى آرد بروى
ويس و رامين :
زنان را همين بس بود يك هنر ... نشينند زايند شيران نر!
سعدى گويد:
زن بد در سراى مرد نيكو ... هم در اين عالم است دوزخ او
زينهار از قرين بد زينهار ... وقنا ربنا عذاب النار
اوحدى گويد:
زن مستور شمع خانه بود ... زن شوخ آفت زمانه بود
پارسا مرد را برافرازد ... زن ز ناپارسا براندازد
اوحدى گويد:
زن چو بيرون رود بزن سختش ... خودنمائى كند بكن رختش
ور كند سركشى هلاكش كن ... آب رخ مى برد بخاكش كن
زن چو خامى كند بجوشانش ... رخ نپوشد كفن بپوشانش
زن چو دارى مرو پى زن غير ... چو روى در زنت نماند خير
هرچه كارى همان در و بتوان ... در زيان كارگى چه سود توان
اوحدى گويد:
زن بد را قلم بدست مده ... دست خود را قلم كنى آن به
زانكه شوهر شود سيه جامه ... تا كه خاتون شود سيه خامه
چرخ زن را خداى كرده بحل ... قلم و لوح گو به مرد بهل
كاغذ او كفن دواتش گور ... بس بود گر كند بدانش زور
او كه بى نامه ، نامه تاند كرد ... نامه خوانى كند چه داند كرد
دور دار از قلم لجاجت او ... تو قلم مى زنى چه حاجت او
او كه (الحمد) را نكرده درست ... ويس و رامين چراش بايد جست