0

اخبار دفاع مقدس 17 مرداد

 
MeysaMNonE
MeysaMNonE
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : بهمن 1390 
تعداد پست ها : 809
محل سکونت : آذربایجان غربی

پاسخ به:اخبار دفاع مقدس 17 مرداد
سه شنبه 17 مرداد 1391  11:47 AM

 

ناظم مدرسه گفته بود تو براي فرار از مدرسه به جنگ مي‌روي

» سرویس: فرهنگ حماسه - حماسه
sadeghi1.jpg

«حاج سيدمحمود صادقي» و همسرش «حاجيه خانم ربابه احمدي» پدر و مادر شهيدان سيداحمد و سيدقاسم صادقي در گفت‌وگو با خبرنگار سرويس «فرهنگ حماسه» خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)،درباره دو فرزندان شهيدشان مي‌گويند.

 

 

سيداحمد فرزند بزرگ‌مان بود كه در سال 1345 متولد شد.با آغاز مبارزات انقلاب شكوهمند اسلامي و بالا گرفتن اعتراضات مردم عليه رژيم ستمشاهي، سيداحمد نيز در حالي كه فقط 12 ساله بود به همراه دوستانش از طرف مسجد «امام حسن مجتبي(ع)» در راهپيمايي‌ها شركت مي‌كرد.

 

 

** سيداحمد و مبارزه با شاه

 

روزي براي شركت در يكي از راهپيمايي‌ها عليه رژيم طاغوت نزد من آمد و گفت:«مي‌خواهم در راهپيمايي شركت كنم. اگر بابا قبل از ساعت هشت صبح از شما سوال كرد كه احمد كجا رفته بگو نمي‌دانم و بعد از آن كه از محل دور شدم به او بگو.» سيد احمد گمان مي‌كرد كه پدرش مانع از رفتن او به راهپيمايي شود چرا كه «بختيار» در آن روز حكومت نظامي اعلام كرده و مردم را تهديد كرده بود كه اگر از خانه‌هايشان بيرون بيايند سيل خون به راه مي‌اندازد. اتفاقا پدرش قبل از ساعت 8 صبح از من سوال كرد كه سيد احمد كجا رفته؟ هنگامي كه به او گفتم به راهپيمايي رفته است، من را تهديد كرد كه «اگر يك قطره خون از دماغ بچه بيايد تو مسئول آن هستي».

 

 

سيداحمد تاخير كرده بود و ديگر چيزي به اذان مغرب و عشا نمانده بود كه ناگهان دلشوره عجيبي وجودم را فرا گرفت. به همراه پدرش به مسجد رفتيم. از يك نفر در مسجد پرسيدم: «از بچه‌هايي كه به راهپيمايي رفته‌اند خبر داري؟» گفت: «پسر تو هم جزو آن‌ها بود؟» گفتم: «بله.» گفت: «اگر همراه ما به راهپيمايي آمده نگران نباش همه سالم هستند و هيچ اتفاقي برايشان رخ نداده است.» وقتي به خانه بازگشتم سيد احمد در حالي كه نمازش را به جماعت در مسجد اقامه كرده بود به خانه آمد. آن روز كه فرزندم از طرف مسجد براي راهپيمايي رفته بود تاسوعا بود. تصميم گرفتيم كه روز عاشورا خانوادگي به راهپيمايي برويم.

 

 

 

شهيد قاسم صادقي

 

 

با آغاز جنگ تحميلي سيداحمد كه در كلاس سوم راهنمايي درس مي‌خواند تصميم گرفت به جبهه اعزام شود. پيش از آن به عنوان نيروي حفاظتي در حفاظت شهر فعاليت مي‌كرد. يكي از همسايگان‌مان كه راننده تاكسي بود او را شب‌ها مي‌ديد. او به خاطر اينكه سيد احمد كوچك بود نزد همسرم آمد و به او گفت: «چگونه اجازه مي‌دهي كه پسرت در حفاظت شهر باشد، او خيلي كوچك است و تفنگ «ژـ3» اي كه در دست دارد هم قد خود اوست. فكر نمي‌كني كه شايد توسط منافقين بلايي سرش بيايد؟» با اين گفته همسايه‌مان ما نگران شديم و از او خواستيم كه به حفاظت از شهر نرود اما قبول نكرد و سرنيزه‌اي را از داخل لباسش بيرون آورد و گفت:« نگران نباش اين همراه من است اگر نتوانستم از تفنگ استفاده كنم با اين سرنيزه از خودم دفاع خواهم كرد.»

 

 

 

سيداحمد شب‌ها به دليل خيانت‌هاي بني‌صدر به بالاي پشت بام مي‌رفت و عليه او شعار مي‌داد. همسايه روبه رويي‌مان وقتي ديد كه سيد احمد شعار مي دهد به او گفت: «صادقي مواظب باش سرت را به باد خواهي داد!» پسرم پاسخ داد: «ما پيرو امام خميني هستيم، كسي كه پيرو امام باشد ترسي به دلش راه نمي‌دهد.»

 

 

با شدت گرفتن جنگ تحميلي بسيار بي‌تاب رفتن به جبهه بود اما هر كجا كه مي‌رفت تا ثبت نامش كنند او را به دليل اينكه سنش پايين بود ثبت‌نام نمي‌كردند. در نهايت مجبور شد تاريخ تولدش را در شناسنامه دو سال كاهش دهد و تاريخ تولد خود را از 1345 به 1343 تبديل كند. او پس از گذراندن دوره‌هاي آموزش نظامي در« پادگان امام حسن(ع)» در سرخه حصار براي اولين بار در سال 1361 به جبهه جنوب اعزام شد و در عمليات «الي بيت‌المقدس» مجروح شد.

 

 

 

در خانه نشسته بوديم. همسايه‌مان كه مغازه الكتريكي داشت و توانسته بود براي خانه‌شان تلفن وصل كند ما را صدا زد و گفت: سيداحمد از مشهد تماس گرفته و با شمار كار دارد. ما تعجب كرديم و گفتيم از مشهد؟! رفتيم و تلفن را جواب داديم. وقتي كه از او پرسيديم كه تو مشهد چي كار مي‌كني؟ جواب داد: من الان پشت خاكريزم و مي‌خواهم به خط مقدم بروم فعلا منتظر من نباشيد. او مي‌خواست مجروحيتش را از ما پنهان كند. اما بعد از 15 روز دوباره همسايه به دنبال‌مان آمد و گفت: تلفن با شما كار دارد. سيد احمد بود و گفت كه من مجروح شده‌ام و در بيمارستان مشهد بستري هستم. يكي از همرزمانش كه تقريبا همسن پدرش بود او را مجبور كرده بود كه با ما تماس بگيرد.

 

 

وقتي براي ملاقاتش به مشهد رفتيم پرسيديم: «جنوب چه ربطي به مشهد دارد؟» همين باعث شد تا ماجراي مجروحيتش را برايمان بگويد. سيد احمد در جبهه كمك آر. پي. جي زن بود. همرزمش از او مي‌خواهد تا خرج آر پي جي (ماده انفجاري براي پرتاپ گلوله آر پي جي) را آماده كند. بر اثر اصابت تركش خمپاره به شكمش مجروح مي‌شود اما متوجه نمي‌شود تا اينكه وقتي مي‌خواهد حركت كند همرزمش به او مي‌گويد لباست خوني شده. پسرم با ديدن دل و روده‌اش كه از داخل شكمش بيرون زده بود غش مي‌كند. رزمندگان او را به پشت خودرو وانتي منتقل مي كنند اما يادشان مي‌رود كه بايد پسرم را به بهداري منتقل كنند تا اينكه پس از چند ساعت چشمشان به او مي‌افتد. لبهاي او به دليل عطش و بي‌آبي كاملا چاك خورده بوده. با اوضاع نامناسبي كه داشت او را با هواپيما به بيمارستاني در مشهد منتقل مي‌كنند.

 

در مدتي كه در بيمارستان مشهد بستري بود تمام پرستاران از اخلاق خوب و انجام فرايض ديني‌اش بسيار تعريف مي‌كردند. بعد از اينكه پزشكان چند عمل روي بدنش انجام دادند و بهبودي نسبي پيدا كرد. به تهران آمد و چند وقتي هم در بيمارستان «جورجاني» بستري شد. سيداحمد در حالي كه حالش كامل بهبود نيافته بود باز هم مي‌خواست به جبهه برود و هرگاه كه از تلويزيون تصاوير جبهه پخش مي‌شد مي‌گفت: «من الان بايد در كنار همرزمانم باشم.» وقتي از بيمارستان مرخص شد او براي آنكه بتواند به نوعي مسئوليت خود را كه دفاع از انقلاب بود به درستي انجام دهد به درخواست يكي از دوستانش بار ديگر در حفاظت شهري مشغول شد و يادم مي‌آيد در آن سال بايد از محدوده نمايشگاه بين‌المللي تهران محافظت مي‌كردند چرا كه از چند كشور جهان به آنجا آمده بودند.

 

 

او به خاطرمجروحيتش نتوانست در ماه رمضان سال 1361 كه اولين سال بلوغش بود روزه بگيرد. همچنين او به اين خاطر كه امام خميني(ره) سالم به ايران بازگردد چهار روز روزه مستحبي نذر كرده بود اما تا هنگام شهادتش نتوانست آن را به جا بياورد بنابراين او در وصيت‌نامه‌اش پيش از آنكه مطلبي را بنويسد در ابتدا آن را يادآور شده است كه چهار روز روزه به نيابت از او برايش ادا كنيم.

 

 

بعد از آنكه حالش خوب شد گفتم كه تو خيلي ضعيف هستي اگر مي‌شود به جبهه نرو. اما پسرم آرزو داشت در راه پيروزي اسلام شهيد شود. با شنيدن اين جمله از او من قانع شدم و براي دومين مرتبه كه قصد داشت به جبهه اعزام شود سيداحمد را با موتور سيكلتم به «پادگان امام حسن(ع)» بردم تا از طرف «سپاه محمد رسول‌الله(ص)» به منطقه عملياتي «سومار» اعزام شود. طولي نكشيد كه نزديكي‌هاي ظهر به خانه بازگشت و گفت كه دو ساعت مرخصي گرفته‌ام تا ببينم‌تان و بعد بروم. من از اينكه او مي‌خواست به جبهه اعزام شود ناراحت بودم اما او به من مي‌گفت: «ناراحت نباش. رزمندگاني از استان‌هاي خراسان و ديگر استان‌ها هم به تهران آمده‌اند تا همراه ما به جبهه اعزام شوند.» وقتي كه دوباره او را رساندم ديدم كه راست مي‌گويد و همين باعث مي‌شد تا احساس رضايت بيشتري داشته باشم.

 

 

سيداحمد با حضور در «عمليات مسلم بن عقيل» بر اثر اصابت گلوله به قلبش در اولين روز ارديبهشت ماه سال 1361 در منطقه عملياتي «سومار» به شهادت رسيد.

 

 

ربابه صادقي مادر شهيد:

من به سيداحمد بسيار علاقه‌مند و وابسته بودم چرا كه اختلافات سني‌مان تنها 14 سال بود. او پيش از آنكه پسرم باشد، همدم و دوستم بود. مانند يك معلم و مربي من را در زندگي راهنمايي و هدايت مي‌كرد. پيش از آنكه به جبهه اعزام شود همواره توصيه مي‌كرد كه اگر شهيد شدم برايم گريه نكنيد چرا كه با اين كار شما دشمن شاد مي‌شود. بارها در نامه‌ها و هم در وصيتنامه‌اش به اين موضوع اشاره كرده است.

 

 

وقتي كه پيكر فرزند شهيدم را مي‌خواستند از «مسجد امام حسن مجتبي (ع)» كه در خيابان« خواجه كرماني» بود تشييع كنند به در خانه تكيه زده بودم و اشك نمي‌ريختم. اگر رحمت خدا نبود طاقت و تحمل شهادت او را نداشتم. همين كارم باعث شد تا برادرم از من بخواهد كه گريه كنم.گفت: «حضرت زينب(س) هم گريه كرد، خواهرم گريه كن سبك شوي». برگه حضور فرزندم را به جاي پدرش امضا كرده بودم و توصيه‌هاي او به من باعث شد تا به كوري دشمنان اسلام چشمم تر نشود.

 

 

وصيتنامه شهيد سيداحمد صادقي:

 

بسم‌الله الرحمن الرحيم

 

اطيعوا الله و اطيعوالرسول و اولي الامر منكم

 

من، سيد احمد صادقي بنده خداوند تبارك و تعالي از خداوند خواستار بخشش گناهان خود، تمام دوستان، ياران و بندگان خوب خدا هستم.

 

از پدر و مادرم خواستارم كه برايم يك سال نماز بخوانند و چهار روز روزه بگيرند. تنها خواهشم از پدر، مادر و دوستانم اين است كه از ولايت فقيه پيروي كنند و با جان و دل كوشش كنند تا ولايت فقيه كه ادامه دهنده راه انبيا و اوليا است پايدار و پاينده بماند. خواهشمندم از امام با تمام جان محافظت كنيد و نگذاريد چشم زخمي به او برسد زيرا او بود كه تمام اين نيروها را منسجم كرد و به اسلام جاني تازه داد.

 

امر به معروف و نهي از منكر را فراموش نكنيد و از انقلاب اسلامي مراقبت كنيد. نگذاريد اين انقلاب از بين برود. اگر شما وحدت را حفظ كنيد و گوش به فرمان ولايت فقيه باشد هيچ يك از دسيسه‌هاي دشمن نمي‌تواند اين انقلاب را شكست دهد . پدر و مادرم، خواهش مي‌كنم كه اگر بي‌احترامي به شما كرده‌ام و يا گوش به فرمان شما نداده‌ام و نافرماني كرده‌ام مرا ببخشيد. پدر و مادر خوبم از شما خواستارم كه براي من از تمامي افرادي كه مي‌شناسيد و يا مي‌دانيد كه من با آنان رابطه داشتم، حلاليت بطلبيد.

 

 

 

كارت شناسايي شهيد سيداحمد صادقي

 

 

 

پدر و مادر خوبم مبادا در روز مرگ من گريه و زاري كنيد چرا كه اين كار شما باعث مي‌شود تا دشمن شاد شود. بنابراين بخنديد و شادي كنيد تا دشمن غمگين شود. مادر و پدر عزيزم شما كه دلتان مي‌خواست من داماد شوم برايم جشن بگيريد چرا كه به نظر خودم من پس از مرگ دامام مي‌شوم. با اين كار روح مرا شاد كنيد.

 

پدر و مادر عزيزم اگر گريه كنيد روح مرا شكنجه داده‌ايد.

شهيد سيد احمد صادقي

 

تاريخ شهادت 1361/2/1

 

 

گفته‌هاي والدين شهيدان صادقي درباره «سيدقاسم» دومين فرزند شهيدشان:

 

در سال 1350 متولد شد. پسري مهربان،مؤدب و بسيار درس‌خوان بود. علاوه بر اينكه مدرسه مي‌رفت دروس حوزوي هم مي‌خواند. سيدقاسم در سال 1363 پس از گذراندن يك دوره آموزشي سه ماهه و در حالي كه در پايه اول راهنمايي تحصيل مي‌كرد به مدت دو ماه به جبهه غرب كشور رفت.

 

او به دليل اين پنج ماه غيبت دچار افت تحصيلي شده بود. هنگامي به مدرسه مي‌رود تا از ناظمش اجازه بگيرد كه به جبهه اعزام شود ناظم به سيد قاسم مي‌گويد: «تو براي آنكه از درس فرار كني به جبهه مي‌روي» اما پسرم در سال 64 توانست هر دو پايه اول و دوم راهنمايي را به صورت جهشي بخواند و در تمامي درس‌هايش با نمره عالي قبول شود. هنگامي كه كارنامه‌اش را به همان ناظم‌شان كه اين حرف را به او زده بود نشان مي‌دهد، آن ناظم از خجالت نمي‌توانست به صورت فرزندم نگاه كند.

 

در سال 64 كه بار ديگر تصميم گرفت به جبهه اعزام شود، قرار بود من و پدرش به مكه سفر كنيم بنابراين از او خواستيم تا در مدتي كه ما مكه هستيم از خواهر و برادرانش مراقبت كند. قبول كرد و از ما قول مردانه گرفت كه پس از آنكه ما از حج بازگشتيم اجازه دهيم كه او به جبهه برود.سيد قاسم با سن كم‌ به خوبي توانسته بود مغازه پدرش و اوضاع خانه را مديريت كند و وقتي كه ما به تهران بازگشتيم ، چهار شب در برگزاي مراسم كمك كرد و بسيار زحمت كشيد. پس از آن به ما گفت: «الوعده وفا».

 

 

فرزندمان سال 64 به عنوان غواص از طرف ناحيه «مالك اشتر» در «عمليات والفجر 8» شركت كرد. او پس از فتح «فاو» با خانه تماس گرفت. از او پرسيديم پس چرا نمي‌آيي دلمان برايت تنگ شده است. با لحني بسيار خوشحال بود گفت: «تازه شاهرگ صدام را گرفته‌ايم. من اينجا به تمامي دوستانم گفته‌ام كه خيلي شجاع هستي، پس چرا بي‌تابي مي‌كني؟ در اين اوضاع به من نياز است كه من در كنار رزمندگان و همرزمانم باشم تا از اسلام دفاع كنم.»

 

حدود هفت روز پس از تماس سيدقاسم خبر دادند كه مجروح شده است، اما او بر اثر اصابت تركش به سرش شهيد شده بود. آقاي «بايگاني» يكي از دوستانش كه همراه او بوده به ما گفته است كه سيد قاسم توانسته بود روز قبل يك دست لباس فرم تميز از عراقي‌ها به غنيمت بگيرد. او در آن لباس آنقدر زيبا و نوراني شده بود كه به شوخي به او گفته بوديم تو شهيد مي‌شوي. و اينگونه ‌هم‌ شده بود.

 

 

همچنين دوست فرزندمان مي‌گفت كه سيد قاسم در آن زمان كه شهيد شده بود وصيتنامه داشته است اما براي انجام ماموريتي به «هور العظيم» مي‌رود و آن را به يكي ديگر از همرزهمانش مي‌دهد. اما متاسفانه تاكنون آن وصيت‌نامه به دست ما نرسيده است. احساس مي‌كنيم كه آن دوست فرزندم هم به شهادت رسيده باشد.

 

هنگامي كه براي ديدن پيكر پسرم به سر تابوتش رفتم اصلا خوني بر روي پيكرش مشاهده نكردم و بسيار خوشبو

بود.تا آن زمان چنين بويي به مشامم نخورده بود.اما پيكر فرزند بزرگم «سيد احمد» اين گونه نبود و گويا در خون خودش غسلش داده بودند.

 

 

هنگامي كه سيد قاسم را براي اعزام به پايگاه «مالك اشتر» رسانديم در زمان خداحافظي به او گفتيم: «اگر شهيد شدي ما را هم نزد خدا شفاعت كن».او برگشت و لبخندي زد كه تاكنون نتوانسته‌ايم آن را فراموش كنم.

 

 

سيد قاسم در آخرين اعزامش دست نوشته كوتاهي به ما داد و از ما خواست كه تا هنگام شهادتش آن را باز نكنيم. وقتي خبر شهادت او را شنيديم نامه را باز كرديم در آن دست نوشته‌اي هدف از جبهه رفتنش را شرح داده بود.

 

 

متن دستنوشته:

بسم‌الله الرحمن الرحيم

 

با عرض سلام و خدمت به مادرعزيزتر از جانم

 

اين نامه را به اين خاطر نوشتم تا هدف خودم و تمامي كساني كه به جبهه رفته‌اند را بازگو كنم. چرا كه تنها دليل ناراحتي شما ناآگاهي از اين است كه چرا ما به جبهه مي‌رويم.

 

امام خميني: «ملتي كه شهادت دارد اسارت ندارد.»

 

انسان هنگامي كه به اين جمله امام توجه كافي مي‌كند به عمق مساله جهاد پي مي‌برد. منظور امام است كه اگر احمدها، علي‌ها و شهدا شهيد نمي‌شدند انقلابي هم وجود نداشت و كشورهاي آمريكا و عراق در شهرهاي ايران چه جنايت‌ها كه نمي‌كردند. اگر شهدا در مقابل آنها نمي‌ايستادند در شهرهاي ايران دختر و يا زني وجود داشت كه آبرويش نرفته باشد؟ اگر شهدا درمقابل جاه‌طلبي‌ صدام مقاومت نمي‌كردند اكنون در ايران، اسلامي وجود داشت؟

 

خلاصه بگويم اگر كسي بخواهد ازمسوليت جبهه رفتن شانه خالي كند پس چه كسي درمقابل دشمن مقاومت كند؟ اگر من محصل ،معلم و...به جبهه نرود؛ پس چه كسي در مقابل دشمن ايستادگي كند؟ تمام ما بايد به جبهه برويم و شما بايد خوشحال باشيد و براي رزمنده‌ها دعا كنيد نه گريه.

 

پدر و مادرم، بايد به خدا توكل كنيد و از او پيروزي و سلامتي رزمنده‌ها را بخواهيد. مراقب باشيد كه شيطان وسوسه‌تان نكند و از خود ناراحتي نشان ندهيد. بايد صبر داشته باشيد و از خدا كمك بخواهيد، مگر در نماز نمي‌گوييم: «تنها تو را مي‌پرستيم و از تو كمك مي‌خواهيم»، پس بايد به اين آيه از قرآن عمل كنيم.

مگر خدا در قرآن نگفته است كه جهاد كنيد؟ براي آنكه ثابت كنيد كه خدا را مي‌پرستيد. بايد فرزندانتان را به جبهه اعزام كنيد و از خدا بخواهيد كه ياري دهنده فرزندانتان باشد. در مقابل مشكلات صبر كيند چراكه خداوند صابران را دوست دارد.

 

والسلام

فرزند كوچك شما

 

پيكرهاي پاك اين دو برادر شهيد در قطعه 26 بهشت زهرا (س)به خاك سپرده شده است.

Irane aziz

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها