پاسخ به:بانك جوك و لطيفه
دوشنبه 3 آبان 1389 9:59 PM
علی به مادرش گفت: می خواهی قصه ای برایت تعریف کنم.
مادر : بله بگو خوشحال می شوم.
علی : یکی بود ، یکی نبود ، یک آیینه گران قیمت در خانه ی ما بود که من زدم و آن را شکستم. قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.