پاسخ به:زمزمه های باران
جمعه 3 شهریور 1391 1:06 PM
همیشه در دامن سیاه آسمان نجوای هزار نقطه نورانی آرامم می کرد
ستاره های نقره فام امیدی بر دل خسته ام میشد
در آن سیاهی شب مهتاب آرام و دل نواز دیدگانم را نوازش می کرد
و هر چقدر ابر تیره ی ستمگر در برابر چشمان دل ربای ماه می ایستاد
ماه دل انگیز نوازشم می کرد ااما نمی دانم امشب چرا شب سکوت خود را
شکسته و و با من غریبانه حرف می زند و با من صمیمی نیست
آرامشم را از من گرفته و یر جسم سردم تازیانه می زند
این شب ها سرد و تاریکی ست . دل من هم سرد و تاریک است
روزگاری ست که نمیدانم دل دادن سوختن است . خاکستر شدن است
نمیدانم دوست داشتن چه حس غریبی ست
چون ابر تیره ای بر چشمانم حصاری ست آهنین بر دیواره های جسم من
میدانم دوست داشتن لرزیدن ریشه های درون آدمی ست
سوز سینه است . خش خش برگ های درخت خزان است
رقص دانه های برف در نگاه داغ خورشید است ، بوی و طعم باران بهاری ست
نهایت اوج باور هاست و بهانه ی زنده ماندن و نفس کشیدن است
که این همه را با یک نگاه از یاد می برد اما امشب نگاه من به بدان سو نیست
آسمانم ساکت و آرام نیست و خلوتم بر قرار نیست . حس عجیبی دارم
امشب فضای غریبی دارم . در درونم غوغای مهیبی دارم
نمی دانم صبح کی می شود خورشید کی طلوع می کند . روز چگونه آغاز می شود
آری امشب دلم سرد است و تنم سرد است و به خود می لولم
و می پیچم و با خود می نالم
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.