پاسخ به:زمزمه های باران
جمعه 3 شهریور 1391 1:02 PM
یک شبی مجنون به خلوتگاه راز
با خدای خویشتن میکرد راز
کای خدا نامم تو مجنون کرده ای
از غم لیلی دلم خون کرده ای
وحی آمد سوی مجنون از جلال
هر چه میخواهی در این درگه بنال
ما به لیلی داده ایم چشمان مست
ما تو را کردیم چنین لیلی پرست
چشم لیلی نیست چشمان من است
عشق لیلی نیز سودای من است
ذره ای از حسن ما در گل فتاد
شور و غوغا در دل بلبل نهاد
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.