به دنبال برادر احمد
پنج شنبه 8 تیر 1391 3:07 PM
خبرگزاری فارس: برادر احمد را پیدا میکردیم. میخواستیم با او و در کنار او باشیم. برای ما در کنار برادر احمد جنگیدن معنا داشت. نبردی که او فرماندهاش باشد، لذت بخش بود.

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، هنوز هم تصاویر خاطرات، با همان تازگی، در ذهنم نمایان است.
مغازهای کوچک که بعد از فرار نانهای بیات و مانده صبحانه، به آن جا پناه میبردیم. من بودم و برادر احمد. صبحانه را با نان تازه میخوردیم!
انگار زمان نمیخواست این لحظههای خوش را برای من ثابت و باقی نگه دارد.
برادر احمد از مبارزات شهری خسته شده بود. در شهر ماندن آزارش میداد. کبوتری بود که میلههای قفس مانع از پروازش میشد. شاید هم احساس اسارت میکرد. میخواست به جبهه عشق و خون بپیوندد. با این که در آن زمان فقط درگیریهای کردستان آغاز شده بود، اما روح او توان یک جا ماندن را نداشت. این اواخر، برادر احمد، برادر احمد همیشگی نبود. هر چند سعی میکرد رفتارش تغییر نکند، ولی از آن روحیه روزهای اول خبری نبود، تنها غم بود که صورتش را میپوشاند، غمی عاشقانه. برادر احمد بیقرار بود و دل نگران.
یک روز که آقای ابوشریف به پایگاه آمده بود، دیدم که با برادر احمد مشغول بحث و جدل است. همان وقت هم شنیدم که برادر احمد با عصبانیت به ایشان میگفت: «میروم کردستان»
دل او در گروه کردستان بود. هر روز اخبار تازهای از شهادت بچهها در کردستان به گوشمان میرسید. همه میدانستیم که زمان ماندن نیست و برادر احمد این را بهتر از دیگران میفهمید.
آن شب ابوشریف با ناراحتی از این دعوای لفظی رفت و چند روز بعد خبر رسید که «اشکالی ندارد، شما را میفرستیم.»
آن لحظه برادر احمد با چهرهای سرشار از پیروزی از ما جدا شد و همراه او پیچک و «محسن انصاری» هم خداحافظی کردند و آماده حرکت به سوی کردستان شدند.
جدا شدن از حاج احمد نه تنها برای من، بلکه برای «قربانی مطلق» و «محمد توسلی» هم سخت بود. از همان اوایل کار، هر سه ما با هم بودیم و در کنار حاج احمد. با این برادرها از همان درگیریهای خیابانی آشنا شده بودم در آن زمان برادر قربانی مطلق مسئول یک گروه بود و برادر محمد توسلی هم مسئول گروه دیگر. من هم مسئول گروه سوم بودم و همه گروهها زیر نظر برادر پیچک.
هنوز زمان زیادی از رفتن برادر متوسلیان و بچههای دیگر نگذشته بود که تصمیم رفتن به سوی کردستان را گرفتیم. کردستان در نظرمان هم خون بود و هم عشق.
چند روز بعد من، توسلی و قربانی مطلق همراه چند نفر دیگر به پادگان ولی عصر رفتیم تا ترتیب حرکتمان به سوی کردستان داده شود در تمام طول سفر فکرهایم از من جدا بودند. به هر جا که میخواستند میرفتند و به هر چه که میرسیدند خودشان را مشغول میکردند. انگار ایستادن و با من بودن برایشان مطرح نبود و من فقط دلهره رسیدن را داشتم.
نگاهی به برادران قربانی مطلق، توسلی، ولیجناب و حاجیپور انداختم، دیدم آنها هم حالی بهتر از من ندارند.
به کجا میرفتند؟ به کجا میرفتیم؟ برادر احمد را پیدا میکردم و یا شاید بهتر باشد بگویم میکردیم. میخواستیم با او و در کنار او باشیم. برای ما در کنار برادر احمد جنگیدن معنا داشت. نبردی که او فرماندهاش باشد، لذت بخش بود.
وارد کرمانشاه که شدیم، برادر محمد بروجردی را دیدم. شاید در آن زمان از دیدن هیچ کس و هیچ چیز تا به این حد خوشحال نمیشدم. او را از پادگان ولی عصر (عج) میشناختم و حالا او تنها پنجره امید ما بود؛ برای دیدن یک دوست. به گرمی تمام، او را ملاقات کردیم و با هیجان و دلواپسی سراغ برادر احمد متوسلیان را گرفتم. هنگامی که بروجردی شروع به صحبت کرد متوجه شدیم که باید در «بانه» به دنبال گمشدهمان بگردیم.
تازه وارد کرمانشاه شده بودیم که گفت: «میخواهیم برایتان کارت صادر کنیم. بروید عکس بگیرید بیایید»
با اینکه خسته بودیم، ولی به سرعت خودمان را به عکاس رساندیم و عکس پرسنلی گرفتیم. خیالم راحت شده بود با همین یک عکس مسئله کارت ترددم درست میشد.
عکس که آماده شد، به سراغ برادر بروجردی رفتم و عکس را به دستش دادم.
- بفرمایید! این هم عکس که گفته بودید.
نگاهی به عکس و نگاهی به صورت من کرد و گفت: «این قبول نیست.»
تعجب کردم. خودم بارها عکس را نگاه کرده بودم، هیچ ایرادی نداشت.
- چرا قبول نیست!؟ عکس به این خوبی!
- تو عکس چشمات پایینه. برو دوباره عکس بگیر بیا.
عکس جدید را که گرفتم، برگشتم و نشانش دادم. عکس را که دید، لبخندی زد و گفت: «حالا خوب شد. اگر گفتنی این عکس به درد چی میخورد؟»
با تعجب نگاهش کردم. میدانستم میخواهد شوخی کند.
- خوب معلومه، به درد روی کارت.
- نه، به درد چسباندن روی حجله میخورد.
خندیدم. هر دو بار هم خندیدم؛ از صمیم دل.
برادر بروجردی که به اشتیاق ما برای یافتن حاج احمد پیبرده بود، پیشنهاد کرد با گروهی از نیروها که به سمت بانه حرکت میکردند، همراه شویم. قبول کردیم. ولی حرکت در شب، آن هم در جادههای کردستان با وجود شدت گرفتن شرارتهای ضد انقلاب، خطرناک بود.
زمان زیادی نگذشت که نیروهای عازم به منطقه آماده شدند. ریوهای ارتشی که در اختیار سپاه بود، یکباره پر از نیرو شد. بچهها در دو طرف ماشینها نشستند. با سورا شدن نیروها، ماشینها پشت سر هم ردیف شدند. ریویی هم که ما بر آن سوار بودیم، جلودار حرکت شد.
از همان لحظه حرکت، همان طور که محکم و استوار ایستاده بودم، دسته سرد تیربار ژ - 3 را که روی سقف ریو سوار بود، در دست میفشردم. در آن زمان، مسئولیت هر کس بسته به نوع سلاحی بود که با آن کار میکرد. من هم مسئولیت این تیر بار را داشتم.
خستگی رهایم نمیکرد. تکانهای ماشین از پاهایم میگذشت و ضربه محکمی به کمرم میزدم. دستهایم کرخت شده بود، ولی دلم نمیآمد لحظهای دست از روی ماشه بردارم. سردمدار نگهداری جان عدهای شده بودم. ذکر گفتم، دعا خواندم و به اطراف خودم و کاروان فوت کردم.
ساعتهای زیادی بود که یک تنه، سیخ و محکم در پشت تیربار ایستاده بودم، آن هم در برابر گرد و خاکی که به صورتم مینشست. میخواستم از خستگی فرار کنم. باید به چیزی، به موضوعی فکر می کردم صفحه ذهنم پر از فکرهای شوم و ملامت آور شده بود.
در آخرین تکانهای ماشین ناگهان صدای رگباری، سکوت دشت را به هم زد. گنگ و گیج به اطراف نگاه کردم. صدای تیر از کجا بود؟ از اسلحه چه کسی؟
به خودم آمدم. نگاهی به دستانم انداختم. احساسی کردم که انگشتانم برای لحظهای در غفلت و خواب با ماشه آشنا شده است. بوی باروت از روی تیربار به هوا برخاست و در همان حین صدای فرو افتادن پوکهها به گوشم رسید. عاقبت لذت خواب ضربه خودش را وارد کرده بود. اصلا نفهمیدم. چه طور دستانم روی ماشه رفت و کی شلیک کردم. شلیک این سه چهار گلوله میتوانست آغازگر یک درگیری باشد.
نگاهی پر از شرم به پشت سرم انداختم. ولولهای گنگ و نامفهوم از میان هر ماشین بیرون میآمد.
- کی بود؟
- جه خبر شده؟
- ضد انقلاب بود؟
نگاهم را برای مراقبت بیشتر به اطراف چرخاندم و سرانجام به انتهای جاده خیره شدم. راه سخت و طولانی و خطرناکی را طی میکردیم و حالا صبح، قبل از ما به سنندج رسیده بود و شهر در زیر نور ضعیف روز منتظر ما بود.
در لحظه اول، حال و هوای شهر را نفهمیدم. شهر شلوغ بود. به استقبال ما آمده بودند. «علیرضا تمیزی»، «حسن رستگار» و برادران مهربان دیگری که با رویی باز به پذیرایی آمده بودند و ما را به جمع پرشور خود بردند.
«سنندج» مثل شهر ارواح بود؛ خشک، ساکت و بیروح. همه زنده بودند؛ نفس میکشیدند اما زندگی در آن جریان نداشت. در سنندج آدم از دیدن سایه خودش هم وحشت میکرد. هر لحظه احساس میکردی کسی از پشت تو را خواهد زد یا خنجری سرد سینهای را خواهد شکافت. در شهر خبری نبود، ولی بچهها هر آن منتظر وقوع حادثهای بودند. منتظر درگیری و درگیر شدن. برای ما که تازه از تهران اعزام شده بودیم و جز درگیریهای خیابانی، با هیچ نوع درگیری کوهستانی و چریکی آشنا نبودیم. روزها به مراتب سخت تر و آزار دهندهتر میگذشت روزهایی به درازی یک قرن، تلخ و خشک و سرد.
سنندج با حضوز زنده لشکر 28 کردستان معنا میگرفت. برای فرار از دلمردگی شهر این لشکر تنها پناهگاه ما بود، لشکری مظلوم ولی مقاوم و استوار. لشکری که از ماهها پیش تن به صدها درگیری داده بود و امنیت منطقه را با خون عزیزانش تضمین میکرد.
قرار بر این شد که چند روزی را در سنندج بمانیم. پس ماندنمان نباید ماندنی ساده و بینتیجه باشد. باید کاری میکردیم، چه کاری بهتر از این که به برادر حسن رستگار ملحق شویم.
برادر رستگار با همان چهره خندان که گویی با هر لبخند، سبدی از دوستی هدیه میکرد، سرگرم آموزش برخی از سلاحهای سبک و نیمه سنگین بود.
در آن جا هر کس هر چه را میدانست و هر عملی را که داشت در کفه اخلاص میگذاشت و پیش میآمد. میآمد تا چیزی را که میدانست به دیگران بیاموزاند و آنچه را که نمیدانست از دیگران بیاموزد.
از همان لشکر 28 کردستان بود که من با نحوه کار توپ 23 میلیمتری آشنا شدم و تیربار کالیبر پنجاه را به سادگی هر چه تمامتر یاد گرفتم. قصه آموزش به این جا ختم نمیشد؛ باید من هم زکات دانستههایم را میدادم. با نحوه کار تیر بار ژ - 3 آشنا بودم به همین دلیل طرز کار استفاده از این تیربار را به بعضی از برادران که نحوه کار با این تیربار را نمیدانستند؛ یاد دادم.
رستگار با رفتاری برادرانه و با گفتار شیرینش میگفت: «یاد بگیرید. میروید شهیدتان میکنند.»
راست میگفت: باید با نحوه کار هر سلاحی آشنا میشدیم. همه ما در انتهای نگاه خود روزهایی را میدیدیم که اگر در درگیری با ضد انقلاب چنین سلاحی را به غنیمت گرفتیم؛ بتوانیم از آن به راحتی علیه خود دشمن استفاده کنیم. باید میتوانستیم از کمترین امکانات بهترین و بیشتری بهره را ببریم. نداشتن عیبی بزرگ و به جرأت میتوان گفت که مساوی با شکست و مرگ بود.
خواب و بیدار بودم که آواز رفتن را شنیدم. زمان زمان بریدن و دل کندن از سنندج بود. باید سنندج رابا نیروها و برادرهای خود تنها میگذاشتیم و میرفتیم. هر چند دل بریدن از خود شهر سهل و ممکن بود، ولی دل بریدن از دوستان بسیار سخت بود و دشوار. انگار میخواستیم دوستانمان را در بیابانی خشک رها کنیم. گویی میخواستیم آنها را در میان جهنم خون و جنگ باقی بگذاریم. با همه اینها، در انتهای نگاهمان بانه قرار داشت و برادر احمد متوسلیان.
بعد از گذشت سه روز، سنندج را به تمام دلمردگیهایش به قصد بانه ترک کردیم. هنوز ذهنمان از گرفتگی سنندج رهایی نیافته بود که بوکان در برابر نگاهمان قرار گرفت و سپس شهر «پاوه».
در آن روزها، ماجراها را همان طور که بود، میدیدم. اما درست یک سال و نیم بعد از جریانات مریوان بود که پنجرههای تازهای در برابر ذهنم باز شد. پنجرههایی که از میان آن همه تیرگی، نور را به چشمانم هدیه میکرد آن روز بود که فهمیدم چه ظلمی به این مردم کرد روا داشتهاند و به این اعتقاد شخصی رسیدم که با صفاتر و مهربانتر از این مردم در هیچ سرزمینی وجود ندارد.
به بانه که رسیدیم، برادر پیچک اولین کسی بود که در مقابل چشمهای مشتاقم قرار گرفت. به سرعت در آغوشش گرفتم و او را برادرانه بوسیدم. بعد از سلام و احوالپرسی سر اصل موضوع رفتم.
- برادر احمد کجاست؟
نگاهم کرد. لبخند زد و حال بیقرارم را که دید، گفت: «نیستش علی جان! رفته دنبال کاری».
با عجله پرسیدم: «کی بر میگرده؟»
با مهربانی خندهای کرد و گفت: «برمیگرده، راه دوری نرفته.»
جان دوبارهای گرفتم. انگار خونی گرم در رگهایم جاری شده بود. قرارمان کردستان بود و حالا آمده بودم. کسانی هم قبلا آمده بودند و میخواستیم با هم و در کنار هم باشیم و دوش به دوش هم بجنگیم.
ساعتی گذشت ولی نه زیاد؛ هر چند که برای من طولانی به نظر میآمد.
وقتی به جایی برسی که عزیزترین دوست آدم در آن جا باشد و تو نتوانی او را ببینی؛ سخت است. راه کمی نیامده بودم و کم سختی نکشیده بودم.
با خودم فکر میکردم برادر احمد میآید، میایستم و نگاهم را به نگاه متفکرش میدوزم و به چهره مهربانش خیره میشوم. صورتی صاف، ریشی کوتاه اما پرپشت و موهای بلند و مرتب، شانه کرده مثل همیشه. سلامش میدهم و برادرانه در آغوشش میگیرم. شاید هم او مرا در آغوش بگیرد. هر چه باشد او بزرگتر بود و حکم برادر بزرگ را داشت.
هنوز فکرهایم تمام نشده بود که برادر احمد را در مقابلم دیدم. با قدمهای محکم و استوار پیش میآمد. همان برادر احمد که در تهران بود؛ خیابان خردمند، منطقه شش. هیچ تغییری نکرده بود جز این که خستهتر به نظر میرسید. ریشهایش پر و منظم بود، با چشمهایی خسته و اندیشمند. موهای سرش بر خلاف تصورم خاک آلود بود.
به طرفش خیز برداشتم و صورتش را بوسیدم. در آغوشم گرفت؛ گرم و برادرانه. به کتفهایم اجازه ندادم تا بلرزند. شاید هم لرزیدند. برادر احمد سختتر از پیش مرا به سینه فشرد و با دستان محکمش لرزش کتفهایم را ساکت کرد.
روبهرویش ایستادم. به آنچه که میخواستم، رسیده بودم. با دیدن برادر احمد و آن فضا، زندگی دوبارهای را آغاز کردم. زندگیهایی که هم مبارزه بود و هم زندگی، هم درد بود و هم دوستی، هم عشق بود و هم خون.
آمده بودیم تا بجنگیم، ولی قبل از جنگ، شب از راه رسید، صدای اذان در مقر سپاه پیچید. صدای اذان انگار تا انتهای شب اوج میگرفت. مثل این بود که تک تک کلمات اذان به آسمان پرواز میکنند. هر کلمه، همچون کبوتری سفید خودش را به سینه آسمان میرساند.
اولین شب، اولین وضو و اولین نماز در بانه. همه بودند. برادر احمد خودش پیش نماز ایستاد، بدون هیچ تعارفی. عارفانه بودن نمازش را از سیمایش میتوانستم بیابم. همه ایستادیم به نماز. برابر و یکسان در مقابل یک معبود واحد. برادر احمد آن چنان گرم و عاشقانه کلمات را ادا میکرد و این نماز چنان در صفحه خالی ذهن من ضبط شد و بر آیینه دلم حکاکی، که هیچ توفان نسیانی قادر به پاک کردن آن از یاد من نیست. مگر میشود عشق را فراموش کرد!؟
بعد از نماز میزبان و فرمانده ما برادر احمد، با محبت هر چه بیشتر رو به رویمان نشست و برای آگاهی ما از وضع شهر، چند دقیقهای صحبت کرد.
بساط مختصر شام که برداشته شد، دور هم نشستیم. چه چیزی از این بهتر!؟ نشستن در کنار دوستان نزدیکتر از برادر. به آنچه که میخواستیم رسیده بودم.
ساکت و آرام کنار بر و بچهها نشسته بودم. همگی گرم صحبت بودند و گهگاه مزاح میکردند. از این که میدیدم یکی از برادران با چه شوقی با برادر احمد مزاح میکند، لذت میبردم، من هم میخواستم با او حرفی بزنم یا شوخی کنم، اما امان از این پردهها که برای یک لحظه هم از هم جدا نمیشدند و کنار نمیرفتند.
از همان زمانی که چهره محجوب برادر احمد در برابرم قرار گرفت، این پردهها یکی یک جلو رویم قرار گرفتند. اصلا دست خودم نبود. دوست داشتم مزاح کنم، شوخی کنم، ولی باز هم قادر به گشایش این باب نبودم. میدانستم که برادر متوسلیان هم زیاد اهل شوخی نیست. به خاطر همین موضوع یک راه بیشتر پیش رویم نبود. این که بنشینیم و برادرانه به چهرهاش خیره شوم. این دلها بودند که به شکلی با هم حرف میزدند.
در میان تمامی برادران، فقط با برادر احمد رودربایستی داشتم. و در میان همه، فقط «غلامرضا قربانی مطلق» بود که با او شوخی و مزاح میکرد تا آن زمان، تنها کسی هم که توانسته بود با شوخی هایش برادر احمد را بخنداند، او بود. هم سن و سال برادر احمد بود و بزرگتر از همه ما.
قربانی مطلق روحیهای شاد داشت. سرزنده بود و با صفا. او با مزاحهایش غبار غربت و تنهایی را از دلهای ما پاک میکرد و لبخند را بر چهرههایمان مینشاند؛ چه موقع کار و چه در موقع استراحت. عصرها که مشغول استراحت بودیم، سرش را نزدیک پنجره اتاقها میکرد. لبخند میزد، دو تا از انگشتانش را بالا و پایین می برد و با همان چهره خندان و دستهای در حال نرمشش، میگفت: «پاشید ورزش کنید! یک ... دو... سه... چهار.»
بعد میرفت نزدیک پنجره بعدی. بلند میگفت: «بلند شوید، نترسید! شبهای آخر عمرتان است. بخندید. خیال نکنید این جوری زندهاید. پاشید ورزش کنید، شادی کنید....!»
با هر جملهای که میگفت؛ دلی را شاد میکرد و آرام و مردانه میگذشت. هیچ وقت صورت خندانش از یادم نمیرود.
خواسته و ناخواسته وارد کار شده بودیم. دیگر میهمان نبودیم، بلکه خود میزبانی بودیم برای دیگر میهمانان، برای آنهایی که به جمع ما میپیوستند. برای تمام عزیزانی که جانشان را به دست گرفته بودند تا امام را راضی نگه دارند و اجازه ندهند بیگانهای حتی یک قدم به حریم انقلاب تجاوز کند.
ساعت یازده شب، برادر احمد مثل هر شب مشغول گشتزنی بود. به اتفاق «محمود مصامر» به گوشهای از سنگر تکیه داده بودیم که ناگهان صدایی بلند شد. موج انفجار سنگر را به لرزه در آورد. کف سنگر خوابیدیم: «چه خبر شده؟»
نارنجنک تفنگی شلیک شد و به طرف اتاق فرماندهی پیش رفت. نگاهم به در اتاق دوخته شد. «شریفی» به عنوان دادستان، از آن اتاق استفاده میکرد. هنوز تصویر این صحنه در نظر پاک نشده بود که صدای انفجار دومین نارنجک تفنگی مرا به خود آورد. بارانی از ترکش به اطراف پاشیده شد و تودهای از خاک و آتش را به هوا بلند کرد. باد ملایمی که از سر شب شروع به وزیدن کرده بود، بوی باروت را در هوا پخش کرد.
برادر پیچک به سرعت از این سو به آن سو میدوید.
- برادر احمد طوریش نشده باشد؟
برادر احمد همیشه این وقت شب مشغول گشتزنی در مقر بود.
صدای فریادی شنیدم. به طرف صدا دویدم. برادر احمد کنار پیچک ایستاده بود. سالم بود و عصبانی. چشمانش پر از خشم شده بود. در میان تاریکی، نگاهی به اطراف انداختم. یکی از برادران خم شده و با دست پایش را گرفته بود. صورتش را ندیدم.
نگاهم را به محمود مصامر دوختم. انگار همه چیز را فهمیده بودم. نگاهش پر از تایید بود. یکباره دویدیم. در میان بهت و حیرت همگان از مقر سپاه بیرون زدیم و به میان کوچه مخابرات پیچیدیم و ایستادیم. راهی دراز در میان شب پیش رویمان بود. تنگ و تاریک و سیاه و باریک.
قدم به جلو برداشتم. تاریکی آزارم میداد. نقطههای تیره و لغزان مرا به سوی خود میکشیدند. کنجکاو شده بودم. نگاه به عقب انداختم. محمود مصامر اندیشناک ایستاده و مراقب اطراف بود. او قبل از من به آنجا آمده بود و مکان را بهتر میشناخت. به خاطر همین آگاهی بود که نمیخواست قدم به جلو بردارد. او به تمام حیلههای دشمن آگاه بود. محمود همان طور که در تاریکی مراقب اطراف بود، بیاینکه نگاه به من بیندازد، گفت: «تا همین جا بسه علی! بر میگردیم تا صبح.»
نمیخواستم برگردم. محمد که انگار از فکرم با خبر شده بود، دست مرا گرفت به عقب کشید و گفت: «بر میگردیم خطا نکن تا صبح.»
برخلاف میل درونیام، قبول کردم. میدانستم که برادر محمود آگاهتر و خبرهتر است.
در مقر بچهها مشغول مرتب کردن اوضاع به هم ریخته بودند. موضوع مهمی نبود. ساعتی بعد زمزمهها فروکش کرد. چند نفر از بچهها برای نگهبانی مشخص شدند. دیگر نوبت ما بود که به بستر خواب برویم.
از همان ساعات اولیه صبح، زمزمههایی در شهر پیچیده بود.
بچهها شب سختی را گذرانده بودند. ضد انقلاب دوباره کمیت کرده و حمله ناشیانهای را صورت داده بود. حالا هم صداهای گنگی تمام فضای شهر بانه را پوشانده بود.
انگار کسی میآمد. گویا مردم شهر زودتر متوجه شده بودند. عاقبت از لابهلای صداها متوجه شدیم که «آیتالله خلخالی» وارد شهر شده است. با شهر بانه و مردمش بیگانه نبود. قبل از انقلاب دوران تبعید را در این شهر سر کرده بودند و حالا.... آِیتالله خلخالی که وارد مقر سپاه شد، حاج احمد جریان حمله شب پیش را تعریف کرد. از طرف دیگر مردم شهر سبدهای پر از انگور را به مقر سپاه میآوردند.
آیتالله خلخالی وقتی مردم را سبد به دست دید، گفت: «حالا هر چقدر انگور میخواهید، بردارید بیارید.»
بعد رو به برادر احمد کرد و گفت: «خب آقای متوسلیان، بگویید خلاصه کی کشت و کشتار راه انداخته بود. بیاریدش همین الان تقاص عملش را بگیرد نکند یک وقتی از دستت در برود.
آن لحظه میتوانستم احساسات مردم را درک کنم. ضد انقلاب بد جوری توی مخمصه افتاده بود.
راوی: علی چرخکار
منبع : خبرگزاری فارس
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.