خاطرات یک عاقد
سه شنبه 30 خرداد 1391 10:49 PM
فیلمبردار سر به هوا!
پیراهن آستین کوتاهی به تن داشت که چهارخانه های بزرگ کرم متمایل به زرد در زمینه آبی با شلوار جینش هماهنگی دلپذیری داشت به طوری که پس از ورود به دفتر نظر من را جلب کرد. نزدیکتر آمد و دوربین را در دستانش جابجا کرد و گفت : نوبت ما نشده ؟ پس از پرسیدن نام داماد گفتم: نه حدود ۴۵ دقیقه بعد نوبت اونهاست. تشکر کرد و رفت.
در طول ۴۵ دقیقه با عده ای در گوشه ای از حیاط مشغول گپ زدن بود. ساعتی بعد که وارد اتاق عقد شدم دوربین را در دست گرفته ، مشغول فیلمبرداری بود.
در حال گرفتن وکالت برای بار سوم بودم که یکباره مضطرب گفت : حاج آقا ببخشید چند لحظه... صبر کنید. به احترامش ایستادم... دستی به دوربین زد... نشد که نشد ... باطری دوربین خالی شده بود و ظاهرا شارژر یا سیم برق به همراه نداشت. عرق سراسر صورتش را پوشانده بود. یکی که نمیدانم چه کسی بود دوربین کمپکت کوچکی به دستش داد..... با آن هم ور رفت .. نشد که نشد.. دوربین را به داماد داد چون ظاهرا متعلق به او بود.... اما روشن نمی شد. داماد گفت : باطریش خالی شده.
من مانده بودم که چه کنم. اجازه گرفتم و شروع کردم. فیلمبردار دستی برد و از کیفش دوربین عکاسی را در آورد و شروع کرد به عکس گرفتن از مهمترین رخداد زندگی دو جوان عاشق ، چون فیلمبردار مجلس این لحظه های ناب تصویری را نتوانسته بود برای یک عمر عروس و داماد و خویشان و فرزندانشان ثبت کند.
تجربه یک عاقد : شاید فیلمبردار حسرت آن ۴۵ دقیقه ای را بخورد که در گوشه حیاط به جای شارژ دوربین مشغول گپ زدن بود.