پاسخ به:کلامی زیبا
دوشنبه 5 تیر 1391 7:59 PM
داستان روباه
صبح زود وقت طلوع آفتاب، روباه از لانه خارج شد و سایه خودش را دید و دستپاچه گفت:
امروز برای یک ناهار یک شتر خواهم خورد.
پس راه افتاد و تمام صبح را در جستجوی شتر به این سوی و آن سوی پرسه زد. نزدیک ظهر یک بار دیگر به سایه خودش خیره شد و بهت زده گفت: بله یک موش کوچک هم برای ناهار من کافی است.