0

کلامی زیبا

 
architect0811
architect0811
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1391 
تعداد پست ها : 6050
محل سکونت : همدان

پاسخ به:کلامی زیبا
دوشنبه 5 تیر 1391  7:59 PM

 

داستان روباه

صبح زود وقت طلوع آفتاب، روباه از لانه خارج شد و سایه خودش را دید و دستپاچه گفت:

امروز برای یک ناهار یک شتر خواهم خورد.

پس راه افتاد و تمام صبح را در جستجوی شتر به این سوی و آن سوی پرسه زد. نزدیک ظهر یک بار دیگر به سایه خودش خیره شد و بهت زده گفت: بله یک موش کوچک هم برای ناهار من کافی است.

 

 

 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها