پاسخ به:هر چه می خواهد دل تنگت بگو!!!
شنبه 28 بهمن 1391 3:39 PM
سلام آرچیتکت من همیشه میام ولی یه دو روزی هست که حال ندارم واسه همین مطلب نمینویسم
راستی چرا حرف از رفتن میزنی کجا میخوای بری ؟ دادا روشنمون کن خوب داستان چیه؟؟؟؟؟؟چرا میگی دم آخری؟ اون پستی کلبه سوخته هم دیدمش ولی چیزی دستگیرم نشد آی کیو در حده صفر الان هم برام سوال شده که داستان چیه؟
این علامت سوال رو سرم شده قد یه اتاق
سلام
دور از جون ؛ ان شاءالله همیشه پر انرژی باشید .
والا کلبه ی سوخته قضیه ای نداشت ، من گفتم این روحمه داره پست مینویسه که آبجی طهمورس دعوام کرد و گفت مگه کلبتو با خدا نساختی .
وایییییییییی چقدر علامت سوالت بزرگه ؟ خبری نیست داداش ؛ آسوده باش ، فقط یکی میخواد از راسخون بره که از رفتنش خیلی ناراحتم و میدونم که غصه میخوره ، حالا میخوام اگه یه زمون خواست غصه بخوره بدونه که یکی ام هست که از راسخون دوره و خیلی ناراحت نباشه و امیدوار باشه که دوباره میاد . همین
چیزی فهمیدی ![]()
ممنون که گفتی فقط از خوندن مطالبی که نوشتی یاده یه درسی افتادم تو دوره ابتدایی بود یحتمل ،که میگفت گاهی جملاتمان مجهول است و آن زمانی که فاعل و فعل را بپیچانید طوری که انگار چیزی نگفته باشید و کننده کار لامعلوم الهویه و.... بگذریم دوره باحالی بود یادش بخی
فک کنم جناب خواجه میخواد بره شما دپرس شدی حق داری منم دوباری که افتخار داشتم تلفنی صحبت کردم باهاشون وقتی شنیدم میخواد بره ناراحت شدم
امضا بلد نیستیم انگشت میزنیم
