پاسخ به:“چند جمله با خدا”
سه شنبه 20 تیر 1391 12:51 PM
ساعت دلم را راس ساعت هوایت تنظیم میکنم آن را برسربالینم میگذارم تا ازخواب غفلت بیدار شوم.... وای.....نکند بازخواب بمانم؟ باردیگربه ساعتم می نگرم... دقیق است...دقیق دقیق ای زنگ بیداری دلم.... ببین چه خوش صدا میخواند... چه لالایی خوان خوش صدایی... انقدر خوش آهنگ است که... نه.... نه.... من نبایدبه این خواب ادامه دهم.... بایدبیدارشوم چرااین ساعت زنگ می خورد؟ صدای همه ی اهل خانه درامده... -چرااین ساعت راخاموش نمی کنی؟ -خواب مانده ای؟ بیدارشو که وقتش رسیده.. نه..نمیتوانم...بگذارکمی دیگر بخوابم... لالالالالا...بخواب ...لالالالا بخواب... چقذر خوابم می آید... فقط چندلحظه دیگربگذاربخوابم.... چه صدای آشنایی که می گوید... عزیزم من منتظرت هستم ... به خاطرمن بیدارشو........