0

اخبار قرآنی (1391/03/05)

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اخبار قرآنی (1391/03/05)
جمعه 5 خرداد 1391  11:04 AM

جمعه 05 خرداد 1391 10:39:12             شماره‌ خبر :1014987
«بعد از پدر، باران» منتشر شد

گروه كودك و نوجوان: كتاب «بعد از پدر، باران» نوشته مصطفی رحماندوست و با تصويرگری سيدحسام‌الدين طباطبايی از سوی انتشارات مدرسه برهان منتشر شد.

به گزارش خبرگزاری قرآنی ايران(ايكنا) كتاب «بعد از پدر، باران» نوشته مصطفی رحماندوست و تصويرگری سيدحسام‌الدين طباطبايی در شمارگان 3 هزار نسخه و با قيمت 4 هزار تومان منتشر شده است.

اين كتاب شامل فصل‌های متعددی است كه «بعد از پدر، باران»، «گلی سوخته بر كاسه سری»، «گل‌آلود»، «اين اسب و آن انسان!»، «رنگی بالاتر!»، «دستی كه جام نشد»، «چراگاه»، «رقص آرامش»، «شايد اين سنگ سياه، دل مردی بوده!» از جمله اين فصل‌ها هستند.

در فصل «بعد از پدر، باران» می‌خوانيم: «زمين‌های حاصل‌خيز اطراف روستا، كشت‌كاران مشخصی داشت، اگر زمين خوش‌آب و آفتابی مانده بود، دور بود، برادر كوچك‌تر می‌دانست كه بايد رنج راه دور را تحمل كند تا ثمری درو كند، صبح زود به خدا توكل كرد و نان پيچه‌اش را برداشت و راه افتاد، به كسانی كه زمين حاصل‌خيز دور افتاده داشتند سر زد تا بالاخره توانست رضايت يكی را برای شركت در كاشت دانه جلب كند. پدرش تازه مرده بود و دو برادر ديگرش شرمگين‌تر از آن بودند كه تاب ديدار ديگران را داشته باشند، يكی با كبر و ربا به ميدان آمده بود تا خلق خدا را بفريبد و آن ديگر بر سنگلاخی دانه پاشيده بود و مسخره اين و آن شده بود.»

«گلی سوخته، بر كاسه سری» از ديگر فصل‌های اين كتاب است كه در بخشی از آن آمده است: «روی زمين پوشيده از تكه‌های سفال بود، گويی كه باد همه ظرف‌های سفالين دنيا را به آنجا آورده بود تا به زمين بزند و بشكند. مرد، چنگی به انبوه موهای جوگندمی سرش كشيد و نشست، «تق»! قطعه شكسته شده‌ای از يك ظرف سفالی شكسته زير پايش ماند و شكسته‌تر شد، او كه هنگام راه رفتن سعی می‌كرد پا بر قطعه‌های درشت سفال‌های شكسته نگذارد، ابتدا اين بی‌احتياطی را بر خود نبخشيد، اما بعد، خود را دلداری داد؛ من كه نمی‌خواستم اين تكه سفال زير پايم شكسته‌تر شود.»

«اسب و آن انسان!» از ديگر فصل‌های اين كتاب است كه در آغاز آن آمده است: «اسب، خسته و بی‌رمق، به استطيل برگشت، هم گرسنه بود، هم تشنه، توان ايستادن روی دست و پاهای خود را نداشت، خداخدا می‌كرد كه به اندازه شير دادن به بچه‌اش قدرت سر پای ايستادن داشته باشد. داخل اسطيل كه شد، كره‌اش جست‌وخيزی كرد و به سويش دويد، سر و روی بچه‌اش را نوازش كرد، بچه اسب بعد از ناز و نوازشی نه چندان طولانی به طرف مادر رفت و چشم‌هايش را با لذت نوشيدن شير گرم، روی هم گذاشت و شيره جان مادرش را مكيد...»

در فصل ديگری از اين كتاب با عنوان «رقص آرامش» می‌خوانيم: «بزرگ بود، خيلی بزرگ! ابهتی داشت، اما آرامش نمی‌داد، اين اولين فكری بود كه به ذهنش را يافت، می‌خواست جلو نرود و از همانجا برگردد، برگردد و باز هم سرگردانی! اما اين بار نه دلش، كه حس كنجكاوی‌اش گفت: «برو جلو، اين همه خرج كرده‌ای!» آن همه خرج كرده بود و از راهی خيلی دور آمده بود تا گمشده‌اش را پيدا كند، اما آنجا هم نبود، رفت جلو و...»

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها