خاطره از شهید احمد صمیمی ترک
پنج شنبه 21 اردیبهشت 1391 1:37 PM
خريد خانه (خاطره از مادر شهید)
پدرش كارمند شهرباني بود. وقتي از بيرجند به فردوس منتقل شديم ،احمد شاگرد كلاس دوم دبستان بود. تازه وارد بوديم و غريب. انگار احمد بيشتر از همه ما احساس غربت مي كرد. از در و ديوار و آدم هاي كوچه خجالت مي كشيد. وقتي از او مي خواستيم كه براي خريد نان و چيزهاي ديگر به بازار برود، مي گفت :» نه، من خجالت مي كشم ، خودتان برويد «!
كار خريد خانه را خودم انجام مي دادم . يك روز كه خسته و كوفته از بازار به خانه برگشتم، احمد را توي كوچه ديدم . يواش يواش جلو آمد و با ناراحتي گفت : »مامان جان ! من از شما حجالت مي كشم . شما اين همه راه را مي رويد و مي آييد ،
خسته مي شويد«.
ساك را روي زمين گذاشتم و گفتم»:اين كارها مال توست . تو پسري و بايد به من كمك كني «.نوشابه اي را كه توي دستش بود، به طرفم گرفت و گفت : »بيا مامان ! اين را بخور تا خستگيات در برود. اين همه راه را پياده آمده اي «.
نوشابه را گرفتم و زير چشمي نگاهش كردم . دسته هاي ساك را محكم چسبيده بود و زور مي زد كه بتواند آن را از روي زمين بلند كند.رفتم كمكش و گفتم»: احمد جا ن! يك دسته اش را تو بگير، آن يكي را من مي گيرم . اين طوري بهتر است«.