0

داستان کوتاه

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه
شنبه 27 خرداد 1391  4:21 PM

 استاد من به مرد زندگیم مشکوکم


روزی زنی نزد استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش،دلش را به کس دیگری سپرده باشد.استاد از زن پرسید:آیا مرد نگران سلامتی او و بچه هایش هست و برای شان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند؟!
زن پاسخ داد:آری در رفع نیازهای ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند!
تبسمی کرد و گفت:پس نگران نباش و با خیال راحت به زندگی خود ادامه بده!
دو ماه بعد دوباره همان زن نزد او آمد و گفت:به مرد زندگی اش مشکوک شده است.او بعضی شب ها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی پولدار و بیوه است صمیمی شده است.زن به استاد گفت که می ترسد مردش را از دست بدهد.استاد از زن خواست تا بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد.روز بعد زن نزد او آمد و گفت:شوهرش روز قبل وقتی خسته از سرکار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند و دیشب کلی با آنها دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند.
استاد تبسمی کرد و گفت:نگران مباش!مرد تو مال توست.آزارش مده و بگذار به کارش برسد.او مادامی که نگران شماست،به شما تعلق دارد.
شش ماه بعد زن گریان نزد او آمد و گفت:ای کاش پیش شما نمی آمدم و همان روز جلوی شوهرم را می گرفتم.او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن پولدار و بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه آن است که او دیگر زن و زندگی را ترک کرده است و قصد زندگی با زن پولدار را دارد.
زن به شدت می گریست و از بی رفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد.
استاد دستی به صورت خویش کشید و خطاب به زن گفت:هر چه زودتر مردان فامیل را صدا بزن و بی مقدمه به منزل ارباب پولدار بروید.حتما" بلایی سر شوهرت آمده است!
زن هراسان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق به در منزل ارباب پولدار رفتند.ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بی اطلایی کرد.اما وقتی سماجت در وارسی منزل را دید تسلیم شد.
سرانجام شوهر زن را درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند و او را در حالی که بسیار ضعیف و درماند شده بود از چاه بیرون کشیدند.مرد به محض اینکه از چاه بیرون آمد به مردان اطراف کفت که سریعا" به همسر و فرزندانش خبر سلامت او را بدهند که نگران نباشند.استاد لبخندی زد و گفت:این مرد هنوز نگران است.پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باورکرد.
بعدا" مشخص شد که آن زن هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فریب دهد موفق 
نشده بود و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود.
یک سال بعد زن هدیه ای برای استاد آورد.
استاد پرسید شوهرت چطور است؟؟
زن با تبسم گفت:هنوز نگران من و فرزندانم است.
بنابراین دیگر نگران از دست دادنش نیستم!به همین سادگی! 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها