پاسخ به:داستان کوتاه
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 9:04 AM
عشق و ازدواج
شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟ استاد در جواب گفت: به گندمزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندمزار، به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی. شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید : چه آوردی؟ شاگرد با حسرت جواب داد : هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندمزار رفتم. استاد گفت: عشق یعنی همین!
شاگرد پرسید : پس ازدواج چیست؟ استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی بگردم.
استاد گفت: ازدواج هم یعنی همین!!
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.