0

داستان کوتاه

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه
دوشنبه 7 اسفند 1391  8:44 PM

 

 

دیروز شیطان را دیدم 
در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ، فریب می فروخت .
مردم دورش جمع شده بودند ، هیاهو می کردند ، هول می زدند
 و بیشتر می خواستند .
توی بساطش همه چیز بود : غرور ، حرص ، دروغ ، جنایت و.. .
هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی می داد .
بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند 
و بعضی پاره ای از روحشان را ، 
بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی اشان را .
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد . 
حالم را به هم می زد .
انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت:
من کاری به کسی ندارم ، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام 
و آرام نجوا می کنم . 
نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد 
می بینی ! آدم ها خودشان دور من جمع شده اند . 
آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت : 
البته تو با اینها فرق می کنی .
تو زیرکی و مؤمن . زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد . 
اینها ساده اند و گرسنه . در ازای هر چیزی فریب می خورند . 
ساعت ها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم 
به جعبه ی " عبادت " افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود . 
دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم . 
با خودم گفتم : بگذار یک بار هم شده کسی ، چیزی از شیطان بدزدد .
به خانه آمدم و در کوچک جعبه ی " عبادت " را باز کردم .
توی آن اما جزء غرور چیزی نبود . 
جعبه ی " عبادت " از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت .
فریب خورده بودم ، فریب .
دستم را روی قلبم گذاشتم ، نبود !
فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتم .
تمام راه را دویدم . تمام راه لعنتش کردم . تمام راه خدا خدا کردم .
می خواستم " عبادت " دروغی اش را توی سرش بکوبم 
و قلبم را پس بگیرم .
به میدان رسیدم ، شیطان اما نبود .
آن وقت نشستم و های های گریه کردم . اشک هایم که تمام شد .
بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم .
که صدایی شنیدم .... آری صدای قلبم بود
و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم .
به شکرانه قلبی که پیدا شده بود .

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها