0

داستان کوتاه

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه
دوشنبه 30 بهمن 1391  1:56 PM

 

قناعت

بازرگانی را دیدم که صد وپنجاه شتر بار داشت وچهل بنده خدمتکار. شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش در آورد، همه شب نیارامید از سخنهای پریشان گفتن که «فلان انبارم به ترکستان است و فلان بضاعت به هندوستان، و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان، ضمین». گاه گفتی: «خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش است».
باز گفتی: «نه که دریای مغرب مشوش است. سعدیا سفری دیگرم در پیش استاگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه ای بنشینم». گفتم: «آن کدام سفر است؟
 گفت: «گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیده ام قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و از آن پس، ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم». انصاف ازین ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند.
گفت: « ای سعدی تو هم سخنی بگوی از آنها که دیده ای و شنیده!»
گفتم:

آن شنیدستی که در اقصای غور بار سالاری بیفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنیا دوست را یا قناعت پر کند، یا خاک گور

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها