0

داستان کوتاه

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان کوتاه
دوشنبه 16 بهمن 1391  11:19 AM

 

وقت رسیدن مرگ

نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش …


مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت …


مرده یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعدا …


مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست.طبق لیست من الان نوبت توئه


مرده گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر …


مرگ قبول کرد و مرده رفت شربت بیاره…


توی شربت ۲ تا قرص خواب خیلی قوی ریخت …


مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت…


مرده وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد نوشت آخر لیست


و منتظر شد تا مرگ بیدار شه …


مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت !


بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم !



نتیجه اخلاقی:


سر هرکسی رو میشه کلاه گذاشت… الا سر مرگ….


سر مرگ رو تابحال هیچ کس نتونسته کلاه بگذاره… بیاییم با زنده ها هم …


منصفانه رفتار کنیم تا به وقت رسیدن مرگ هم منصفانه بپذیریم


که وقت رفتمونه و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم !

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها