پاسخ به:داستان کوتاه
شنبه 18 آذر 1391 5:12 AM
ده سال است برای تو داستان می نویسم ، برای تو مریم ، برای همسر نزدیک ترین دوستم . کاش از سواری ات پیاده می شدی تا بعدِ ده سال دوباره چشمهایت را ببینم ، آن چشمهای درشت و به رنگ شب را که من عاشقشان بودم .
کاش می دانستی چشم هایم دارد کور می شود از نور بالای چراغ سواری ات . شرط کرده ای جلو نیایم و همین جا بایستم . همیشه همین طور بودی ، همیشه برایم شرط می گذاشتی و من هم مجبور به اجرای آن بودم . شرط می گذاشتی که جزوه هایم را جز تو به کس دیگری ندهم ، شرط می گذاشتی در کلاس چُرت نزنم ، که هیچ وقت لباس اتو نشده نپوشم ، که در بوفه بعد از چای سیگار نکشم ! نمی دانستم این همه شرط را برای چه می گذاری ! ولی حالا خوب می دانم این شرط آخر را چرا گذاشته ای؛ که به طرف تو نیایم و همین جا روبروی سواری ات بایستم و نور بالای چراغِ سواری را تحمل کنم . می دانم قرار است هر کدام طرف خودمان بمانیم ، می دانم نمی توانی در چشم هایم نگاه کنی ! من هم نمی توانم ، سخت است بعد از ده سال !
ده سال پیش وقتی اولین داستانم را نوشتم آنقدر از آن تعریف کردی که باورم شد می توانم نویسنده شوم . همگی نوشتیم ، هر پنج نفرمان؛ من و تو و فرزاد و مهسا و احمد . و تو فقط از داستان من تعریف کردی . بقیه حسودی کردند ولی تو فقط از من تعریف کردی ! یادت است کدام داستان را می گویم ؟ داستان عشق ماه و پلنگ ، همان عشق بیابانی که تو عاشقش بودی ! ولی همیشه می گفتی این داستان ناقص است و باید کاملش کنی ! آنقدر داستـانم را دوست داشتی که خیـال می کردم خودِ من را دوست داری ! کاش می دانستی منظورم از ماه و پلنگ چیست ؟ ماهی که دیر فهمید پلنگ دوستش دارد ، وقتی فهمید که پلنگ از کوه سقوط کرده و مُرده بود !
کاش نور بالایِ چراغِ سواری ات را خاموش می کردی ! دوست دارم ببینم بعدِ ده سال چه شکلی شده ای ؟ نمی دانم چشمانت هنوز درشت و به رنگ شب است یا نه ؟ شنیده ام خوشگل تر از زمـان دانشکده شده ای ! دانشکده ای که پُر بود از هیاهو و شیطنت ما ، ما بچه های ورودی هشتادِ ادبیات . گروه مان یادت است ؟ من و تو و فرزاد و مهسا و احمد . عجب گروهی بودیم ! یادت است به ما می گفتند جنی ها ؟ چون به قول استاد نیک نیاز مثل جن بو داده همه جا بودیم ! در هر همایش و گردهمایی و تحصن حاضر بودیم ! ما پنج نفر کنار هم داد می زدیم و هورا می کشیدیم و زنده باد می فرستادیم ، بیانیه پخش می کردیم و دانشکده را به هم می ریختیم ! همه فکر می کردند ما پنج نفر یک طرفیم و بقیه طرف دیگر . فکر می کردند من و تو عاشق همیم و فرزاد و مهسا عاشق هم . خودم هم همین فکر را می کردم ! استاد نیک نیاز به من می گفت؛ "پسرِ سر به هوا ... بجای عشق بازی طرفت را مشخص کن ، دست بجنبان !" نمی فهمیدم منظورش چیست و کدام طرف را می گوید ؟ فکر می کردم طرفمان مشخص است ، ما این طرفیم و آنها آن طرف ! ما به دنبال تغییریم و آنها مُصر بر مواضع قدیمی خودشان ! چه می دانستم استاد نیک نیاز با زبان خودش می گوید حواست به اطرافیانت باشد !
استاد نیک نیاز را دوست داشتیم چرا که با آن سبیل تاب داده و هیکل درشتش روح لطیفی داشت . یادت است اولین کتابی که به ما معرفی کرد چه بود ؟ تضادهای درونی نوشته نادر ابراهیمی . خودش هم همیشه از تناقضهای درونی آدمها شاکی بود ، آدمهایی که تکلیفشان با خودشان روشن نبود ! همیشه می گفت "آدمهایی که طرفشان را مشخص نمی کنند پایان خوشی ندارند" . شاید منظورش ما بودیم ، ما پنج نفر و شاید فقط من و تو .
روزی را که بـا پای در میانی استـاد نیک نیاز از حکم کمیته انظبـاطی خلاص شدم یـادت می آید ؟ نه یادت نمی آید چون نبودی تا یادت بیاید ! همان روز که فقط برای دیدن تو تمام دانشگاه را صد بار گشتم ولی تو نبودی ! هیچ جا نبودی ! تو یک دفعه غیبت زد و مثل همان جن بو داده دود شدی ! نمی دانم کجا رفتی مریم و از چه ترسیدی ؟ ولی کاش حداقل دلیل رفتنت را می گفتی !
کاش نور بالای چراغ را خاموش می کردی دختر ! من را این وقت شب در این سرمای استخوان خشک کن کشیده ای اینجا که چه ؟ که چشمانم را کور کنی ؟ یک بار که این کار را کردی ! همان روز که در دانشکده صد بار به دنبالت گشتم و شنیدم انصراف داده ای ، همان روز چشمان داشت کور می شد ! تو چه می دانی بدون اشک گریه کردن چقدر سخت و درد آور است ! انگار سیخ داغ در چشمم فرو می کردند ! این نور بالای لعنتی هم کمتر از آن سیخ داغ نیست ! کاش می دانستم در سواری ات تنهایی یا با شوهرت آمده ای ! البته دلیلی ندارد با او بیایی ، تلفنی گفتی که تنها میایی . گفتی که آن وقتها نمی دانستی من دوستت داشتم و وقتی از بچه ها شنیدی یک هفته تمام گریه کردی ! ولی من که می دانم دروغ می گویی ! چطور نمی دانستی ؟ همه می دانستند ، حتا فرزاد ! فرزاد که نزدیک ترین دوستم بود و خبر داشت تو را چقدر دوست دارم ! و فقط فرزاد خبر داشت همه داستانهایم را برای تو می نویسم . فرزادی که جسمش طرف ما بود و حواسش طرف آنها ! و من حالا منظور استاد نیک نیاز را می فهمم ، خیلی دیر !
و تو حالا بعد ده سال آمده ای بگویی دیر فهمیدی که من دوستت دارم و اگر همان موقع می فهمیدی به فرزاد جواب نمی دادی ! من که باور نمی کنم ، نه دلیل رفتنت را و نه برگشتنت را . حیف که همیشه به همه شرط هایی که بسته ام وفادار مانده ام وگرنـه جلو می آمدم و درِ سواری را بـاز می کردم تا دوباره آن چشمان درشت و سیاه را ببینم ! نمی دانی چقدر دلم برای چشمانت تنگ شده است !
ولی من همین جا می ایستم و جلو نمی آیم و می دانم که خودت داخل ماشین نشسته ای ، تنهای تنها ، بدون فرزاد و بدون دخترت . حالا دیگر طرفمان معلوم است ، تو آن طرفی و من این طرف ، پس پایانش خوش خواهد بود . تو کاری کردی باورم شود می توانم نویسنده شوم و من ده سال است همه داستانهایم را برای تو می نویسم ، برای تو مریم ، برای همسر نزدیک ترین دوستم ! نور بالا را خاموش کنی یا نکنی من اینجا ایستاده ام ، ایستاده ام تا داستانی را که تو دوست داشتی تمام کنم ، داستانِ ماهی که دیر فهمید پلنگ دوستش دارم !
خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار