0

راهی به ناکجا آباد

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

راهی به ناکجا آباد
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391  1:24 PM

نسخه چاپيارسال به دوستان
الایرانیه-5
راهی به ناکجا آباد

خبرگزاری فارس: نمی‌دانستم این راهی که می‌رفتم به کجا ختم می‌شود، اما خوب می‌فهمیدم که اگر این بار با عراقی‌ها مواجه شوم دیگر توان فرار کردن را هم ندارم.

خبرگزاری فارس: راهی به ناکجا آباد

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، با این فرض به این نتیجه رسیدم که عاقلانه‌ترین راه، همان عبور از رودخانه است. دل به خدا سپردم و از جایم بلند شدم و به رودخانه زدم، آب رودخانه برعکس هوا، چندان سرد نبود. هرچه جلوتر می‌رفتم عمق آب زیادتر می‌شد. ناگزیر با شنا شروع به جلو رفتن کردم.

 

هنوز به وسط رودخانه نرسیده بودم که جریان آب مرا در اختیار خود گرفت و به این طرف و آن طرف برد. گاهی که جریان آب شدت بیشتری می‌گرفت، مرا به شدت به صخره‌ها می‌کوبید. رودخانه بسیار خروشان و عبور از آن تقریباً غیر ممکن بود.

 

از رفتن به آن طرف منصرف شدم و به زحمت توانستم به جای اولم برگردم. لباس‌هایم یکپارچه خیس شده بود. یک ساعتی کنار رودخانه نشستم. اکنون تنها دو راه در پیش رو داشتم، یا می‌بایست از سمت چپ حرکت کنم و یا از سمت راست. بالاخره تصمیم گرفتم در مسیر جریان آب حرکت کنم.

 

با این تصمیم شروع به حرکت نمودم. هرچند قدمی که برمی‌داشتم از شدت ضعف، مجبور بودم بنشینم و استراحت کنم. دو روز بود که چیزی نخورده بودم. از شدت گرسنگی، رمقی در پاهایم نمانده بود. گام‌هایم را به زحمت برمی‌داشتم.

 

تا ظهر بدین گونه راه رفتم. در این مدت برای جلوگیری از گرسنگی‌ام، مجبور شدم، علف‌های آنجا را در دهانم مزه مزه کنم، اما نتوانستم آنها را پائین ببرم.

 

اندک اندک رودخانه به سمت دره‌ای کشیده شد. چون نمی‌توانستم مسیر رودخانه را دنبال کنم، ناگزیر از آن فاصله گرفتم. با خستگی بی‌حد، مشغول بالا رفتن از کوهی شدم که در جلوی چشمانم قد کشیده بود.

 

نمی‌دانستم این راهی که می‌رفتم به کجا ختم می‌شود، اما خوب می‌فهمیدم که اگر این بار با عراقی‌ها مواجه شوم دیگر توان فرار کردن را هم ندارم. چند ساعتی از ظهر گذشته بود که از دور متوجه یک پل شدم. همین که جلوتر رفتم، با خوشحالی دریافتم این همان پلی است که در شب عملیات از روی آن عبور کرده بودیم.

 

نام آن پل را به یاد قائم مقام لشکر 10 سیدالشهداء که در عملیات کربلای پنج به شهادت رسیده بود، «پل شهید یدالله کلهر» گذاشته بودند.

 

نیرویی دوباره یافتم و با سرعت به طرف پل حرکت کردم. به پل که رسیدم، چشمم افتاد به نیروهای خودی. از شدت شوق اشک در چشمانم جمع شده و نزدیک بود بزنم زیر گریه. بچه‌ها که مرا دیده بودند با سرعت به استقبالم آمدند و با بهت و حیرت گرد من حلقه زدند.

 

سیل سؤالات روی سرم ریخت. قبل از اینکه جوابی بدهم، رو به آنها کرده و گفتم: «فعلا حسابی گرسنه و خسته هستم.» بچه‌ها با شنیدن این حرف، به سرعت جیره‌های جنگی خود را جلویم گذاشتند. آنها با درک حال و وضعیت من، هرکدام به گونه‌ای ابراز لطف می‌کردند.

 

یکی تن ماهی را برایم باز می‌کرد، دیگری پسته‌ها را مغز کرده و به من می‌خوراند، یکی دیگر از بچه‌ها، به سرعت بساط چای را آماده کرد و در نهایت حسابی به من رسیدند. بعد از صرف غذا، توان از دست رفته‌ام را به دست آوردم و با آنها مشغول صحبت شدم.

 

تمام اتفاقاتی را که برایم افتاده بود، مو به مو برای همه گفتم و بعد متوجه شدم، آنها بچه‌های گردان «حضرت علی اکبر» از لشکر خودمان هستند. غیر از آن گردان، گردان‌ها و لشکرهای دیگری هم در آنجا حضور داشتند و خود را برای مراحل بعدی عملیات آماده می‌کردند.

 

به یاد تمام دوستانی که در آن کوهستان سرد و یخ زده، جانشان را در راه معبود از دست داده و به شهادت رسیده بودند، اشک مثل سیل از چشمانم، جاری شد. به روان تمام آن شهدا درود فرستادم و خود را برای شرکت در مراحل بعدی عملیات آماده کردم.

 

پایان

 

راوی: علی محمد ابراهیمی

 

انتهای پیام/

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها