پاسخ به:بانک مقالات دفاع مقدس
شنبه 13 خرداد 1391 9:58 AM
عنوان : گزيده اي از سيره هاي عملي شهيد محمد حسين فهميده
موضوعات مقالات :درباره خرمشهر
خوش اخلاق
شهيد فهميده بسيار خوش برخورد و خنده رو بود و با همه با چهره اي باز وگشاده برخورد مي كرد . خيلي زود با افراد مي جوشيد وگرم وصميمي مي شد. نسبت به همه به خصوص در برابر بزرگترها مودب بود واحترام مي گذاشت.
شاگرد علي (ع)
اسير عراقي دراز كشيده بود . حسين اوركت خود را از تن در آورد و زير سر سرباز عراقي قرار داد.
شيفته علم و شاگرد نمونه
به مدرسه ودرس خواندن علاقه وافري داشت و غيرازكتب درسي كتب ديگري را نيز مطالعه ميكرد . سطح هوش او بسيار خوب بود و معمولا در كلاس درس را ياد مي گرفت و هميشه شاگرد اول تا سوم بود.
حماسه ها ودليري هاي نظامي
1) شنيده بود كه عراقي ها دارند از طرف پل نو مي آيند. رفت و با اصرار دو تا نارنجك گرفت و به سرعت به سمت آنها حركت كرد . حسين با ديدن عراقي ها فورا روي زمين دراز كشيد. انها در حالي كه با مسلسل داشتند به سمت بچه ها شليك ميكردند جلوتر آمدند. حسين ضامن نارنجك رت كشيد و آنرا جلوي پاي سربازان دشمن انداخت و آنها را به درك واصل كرد . سپس رفت دو تا مسلسل آنها را برداشت و به طرف نيروهاي خودي برگشت . قبل از همه فرمانده اش را ديد . فرمانده وقتي كه حسين را با ان قيافه و اسلحه ها ديد از خوشحالي حسين را بغل كرد .
2) عراقي ها رئي يكي از ماشينها يك مسلسل نصب كرده بودند ويك مسلسل چي پشت آن نشسته بود ومدام به سمت بچه ها شليك ميكرد و بچه ها مظلومانه داشتند شهيد مي شدند . حسين طاقت نياورد . يكي از شيشه هاي كوكتل مولوتف را به طرف ماشين پرت كرد . شيشه كوكتل انگار درست افتاد وسط ماشين . ناگهان ماشين با صداي مهيبي آتش گرفت و چند تااز نيروهاي دشمن از بين رفتند . بچه ها ازشادي تكبير مي گفتند.
رضاي خدا
فرمانده اش ازش پرسيد با رضايت پدرو مادرت آمده اي جبهه ؟ گفت : " با رضايت خدا اومدم .خداگفت برو سر مرز كمك به بچه ها . منم اومدم " اين حرفو كه زد يكدفعه ولوله اي در مسجد جامع به پا شد.شيخ شريف صلوات فرستاد و پيشاني اش را بوسيد . فرمانده سپاه خرمشهر هم بغلش كرد . سرش را فشرد به سينه اش و بغض كرده گفت:" بنازم به غيرتت مرد" و دوباره اشك توي جشمانش حلقه زد.
خرمشهر و تانكهاي دشمن
خرمشهر در آستانه سقوط بود. از 150 پاسدار خرمشهر فقط بيست نفر مانده بودند . به آنها هم دستور عقب نشيني داده شده بود . ازآن بيست نفر هم تعداد زيادي شهيد و زخمي شده بودند . تانكهاي دشمن داشتند مي امدند كه از روي جنازه هاي شهدا و زخمي ها رد بشوند. حسين با سختي و زحمت زياد دوستش محمدرضا را كه زخمي شده بود به پشت خط رساند و گفت:" نارنجك داري؟" محمد رضا گفت بي فايده است . با نارنجك نميشه اين تانكها را منفجر كرد . تنها راهش اينه كه بشه يك دفعه هفت – هشت تا نارنجك را با هم منفجر كرد . اين هم كه غير ممكنه . حسين گفت :" يعني اگر پشت سر هم بندازمشون باز هم تاثير نداره؟" محمد رضا گفت فكر نمي كنم يكي يكي قدرتشون كمه . ناگهان فكري به ذهن حسين رسيد . بعد رو به محمدرضا گفت :" سلام مرا به پدر ومادرم برسان وبگو حلالم كنند."
حسين نارنجك ها را رديف به كمرش بست و خداحافظي كرد و به سمت 5 تانك عراقي كه در حال پيشروي بودند دويد كه ناگهان تيري به پايش خورد و زخمي شد. اما سريع خود را به تانك پيشرو رسانيد و روي زمين در مقابل تانك دراز كشيد . تسمه هاي تانك به روي كمرش رسيد ودر يك چشم به هم زدن با خرد شدن استخوانهايش ناگهان انفجاري عظيم رخ داد و تانك با حدود 30 خدمه اش منفجر و حسين نيز تكه تكه شد.
با انفجار تانك دشمن گمان ميكند حمله اي صورت گرفته و روحيه خود را مي بازد وبا سرعت هر چه تمامتر تانكها را رها كرده و شروع به فرار مي كند . در نتيجه حاقه محاصره شكسته شده و پس از مدتي نيروهاي كمكي هم سر مي رسند وبا اين حركت دشمن اميدش را براي تصرف آبادان به گور ميبرد . جالب اينكه خبرشهادت و ايثار حسين در مدارس باعث شد تا دانش آموزان زيادي خودرا به جبهه برسانند.
منبع:
آرشيو اطلاعات شهداي خرمشهر – بنياد حفظ آثار و ارزشهاي دفاع مقدس شهرستان آبادان