0

بانک مقالات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات دفاع مقدس
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391  10:41 PM

عنوان : مفهوم شناسي انقلاب و اصلاحات
موضوعات مقالات :انقلاب اسلامي
● انقلاب
انقلاب در لغت به معناي درآمدن از صورتي به صورت ديگر و دگرگون شدن است و در اصطلاح به دگرگوني بنيادي درنظام اجتماعي، سياسي،فرهنگي و اقتصادي در يك جامعه اطلاق مي شود.
هرگاه تحت تاثير نيروهاي معمولاً متشكل و برتر از نيروهاي حافظ وضع موجود يك تغيير ناگهاني در نظم اجتماعي، نهادي و سياسي مستقرو نه صرفاً جابجايي افراد صورت گيرد، مي گويند انقلاب رخ داده است. از اين ديدگاه، انقلابي، يعني كسي كه با نظم مستقر مخالف است و قوانين و مقررات حاكم را برحق و مشروع نمي داند و درصدد درهم شكستن نظام قانوني است و درصورت لزوم مي خواهد نظام و حقانيت جديدي را جانشين نظام موجود بنمايد.
● اصلاحات
اصلاحات يا رفرماسيون نوعي تغيير اجتماعي جهت داراست كه كارگزاران اجتماعي صورت مي دهند.رويكردهاي مختلفي به اصلاحات وجود دارد.
● اصلاحات با رويكرد ليبراليسم
اصلاحات در تفكر ليبراليستي، هم به عنوان يك هدف است و هم يك روش رسيدن به هدف معني مي گردد اصلاحات در واقع، هم، نوعي غايت يعني مدرن شدن و هم نوعي روش براي رسيدن به هدف به معناي حركت تدريجي و غيرانقلابي و نوعي مهندسي، اجتماعي است.در انديشه ليبراليستي غرب، اصلاحات نام جنبش مذهبي اي است كه در كليساي غربي و درقرن شانزدهم بناي آن گذارده شد و درنهايت درقالب پروتستانيزم توانست به تاسيس گونه اي ديگر از كليساي مسيحي درغرب منجر شود. لذا اين انديشه هدف اوليه خود را اصلاح مذهبي و نيل به روح واقعي حاكم بر دين مسيحيت معرفي مي نمودند. اين جنبش اگر چه سرآغازي مذهبي داشت ليكن به سرعت گسترش يافته، درابعاد اقتصادي، اجتماعي وسياسي تاثيرات شگرفي برجا گذاشت.رفرماسيون به مثابه يك جنبش دربستري روئيدكه از جهت فلسفي به اومانيسم و اصالت بخشي به انسان معروف است.لوتر مهم ترين تئوريسين اصلاحات مذهبي تا آخرين لحظات عمر خود به نوشتن ، گفتن و آموزش دادن اصول رفرماسيون مشغول بود.ماكس وبر جامعه شناس بزرگ آلماني و بنيانگذار مكتب بوروكراسي پيدايش انديشه عقلاني در اقتصاد را كه جوامع مدرن را ساخت برخاسته از پروتستانيزم مي داند.از ديدگاه وبر، مهم ترين عامل در گزينش سرمايه داري كه موثرترين عامل پيشرفت جوامع غربي است را تحول فرهنگي در اين جوامع و اصلاحات مذهبي مي داند.مكتب مدرنيزاسيون، شكل گرفته از تفكر رفرماسيون بوده و به راهكارهاي نوسازي و اصلاحات درجهان سوم مي پردازد.
مدرنيزاسيون اصلاحات را تكرار تجربه غرب در جهان سوم و در واقع غربي شدن ذكر مي كند.هدف اصلي نظريه پردازان مكتب نوسازي(مدرنيزاسيون) ارائه راهكارهاي مناسب براي تجديد ساختار جوامع جهان سوم كه به نظر آنها جوامع سنتي ناميده مي شوند، بود.آنها با تقسيم جوامع به سنتي و مدرن تلاش داشتند تا نحوه گذر از جامعه سنتي به مدرن را براساس تجربه غرب تعيين كرده و راهكارهاي لازم را دراختيار كشورهاي جهان سوم قراردهند.ازجمله پيش فرضهاي اصلي آنان اين بودكه سرنوشت تاريخ جوامع، شباهت هاي زيادي با هم دارند و از اين رو مي توان به علمي دست يافت كه احكامش قابل تعميم باشد يا مي توان به نظريه اي عمومي درباب جامعه و تاريخ دست يافت.به اعتقاد نظريه پردازان مكتب مدرنيزاسيون، جامعه نوگرا داراي ويژگي هاي جامعه دموكراتيك غربي بوده و داراي ويژگيهاي خردگرايي، فردگرايي، سكولاريسم، ليبراسيم، علم گرايي و شايسته سالاري است.لازمه اين امر جز جايگزيني دنياگرايي، عقل گرايي، عرف گرايي و شايسته گرايي به جاي آخرت گرايي، مابعد الطبيعه گرايي و خرافه پرستي و ادغام دين وسياست و روابط مبتني بر خويشاوندي و اصل ونسب مي باشد.اين نظريه پردازان دو راهكار عمده را براي تحول جوامع سنتي پيشنهاد كرده اند.
اولين راهكار مبتني بر ديدگاههاي جامعه شناسي خرداست كه متاثر از ديدگاههاي ماكس وبر و ديدگاههاي روانشناسانه است.چنين راهكاري منادي آن است كه براي تحول جامعه سنتي ، انسانهاي جامعه بايد متحول شوند. اين تحول كه در كنش ها صورت مي گيرد منوط به تحول در ارزش ها و هنجارهاي افراد جامعه است.محققيني كه براين تغيير رفتار تاكيد دارند عموماً انتشار ارزشهاي غربي، همچون شهرنشيني، رشد فرهنگ و آموزش، توسعه رسانه هاي گروهي ، افزايش آگاهي هاي سياسي و مشاركت سياسي، افزايش فرصت هاي تجاري با فراهم كردن سرمايه، جايگزيني اقتدار جديد عقلاني به جاي اقتدار سنتي و خلق انسان مدرن و نوگرا به عنوان اولين قدم توصيه مي كند.دومين راهكار مبتني بر نظريات ساختارگرايانه كاركردي در جامعه شناسي است. اين راهكار برعامل فرهنگ به عنوان عامل اصلي تاكيد دارد.اين راهكار معتقد است ساختارهاي جوامع مختلف باهم مرتبط اند هركدام از اين ساختارها عهده دار كاركرد خاصي هستند.
در طول زمان ساخت ها، متمايز شده و كاركردهاي اجتماعي و نظام ارزشي موجود را دستخوش تغيير مي كنند.از آنجا كه فرهنگ عامل مسلط در نظام اجتماعي است. تحولات جديد در صورتي ادامه خواهد يافت كه نظام آموزشي جديد در جامعه به وجود آيد يا بتواند هدف و كاركردهاي جديد را مشروعيت ببخشد.بنابراين تحول فرهنگي و تغيير درنظام ارزشي جامعه مهم ترين عامل تحول در ساختار و كاركردهاي جامعه و تغيير وضعيت موجود در جامعه سنتي مي باشد.اين گروه معتقدند تحولات درساختار جامعه منجر به كاركردهاي جديد شده و ضرورتاً به طور اجتناب ناپذير جوامع را به سمت مدرنيزاسيون سوق مي دهد. اين تحول عظيم، فرهنگ و نوگراشدن نقشي كليدي ايفا مي كند.شكل گيري مكتب بين رشته اي يكسان انگارانه مدرنيزاسيون برمباني زير استوار است:
۱ ) هدف اصلي ارائه راهكارهاي مناسب براي تجديد ساختار جوامع جهان سوم است.
۲ ) جوامع براساس روند تكامل به دو طيف سنتي و مدرن تقسيم مي شوند كه اين دو نوع جامعه داراي ارزش هاي متضادي باهم هستند.
۳ ) حذف سنت و محو جامعه سنتي ،مقدمه هرنوع حركت به سوي جامعه مدرن است.
۴ ) پندارهاي مذهبي كه غيرعقلاني و خرافي اند مهم ترين عامل مؤثر برنظام ارزشي فرهنگي جوامع سنتي و مهم ترين اعتقاد دروني افراد دراين جوامع است.
۵ ) رشد اقتصادي محورتوسعه است. اين رشد موجب رشد گروه هاي مستقل اجتماعي وايجاد نگرشهاي جديد خواهدشد.
۶ ) با ايجاد طبقات جديد اجتماعي و اقتصادي زمينه توسعه
اقتصادي ، سياسي و رسيدن به دموكراسي فراهم مي آيد و توسعه سياسي رخ مي دهد و نتيجه آن چيزي جز دموكراسي نيست.از اواسط دهه ۱۹۶۰ تاكنون انتقادهاي زيادي به مكتب مدرنيزاسيون از چند منظرمتفاوت شروع شده است.دانشمندان مكتب غالب علوم اجتماعي به نقد مباني نظري فرضيات كاركردگرايانه تكاملي پرداخته اند. تئوريسين هاي نئوماركسيست، اساس تفكر مدرنيزاسيون را ابزار تداوم سلطه غرب برجهان سوم دانسته، پست مدرن ها نيز اهداف مكتب مدرنيزاسيون را مختص يك تمدن خاص دانسته و دربقيه جوامع تكرارناپذير اعلام كردند.
انتقادات موجود به مكتب مدرنيزاسيون به طور كلي عبارتست از:
۱ ) واژه هاي سنت و مدرن بسيار مبهم، ساده انگارانه و غير قابل استفاده است. تمايزات فراواني در ميان جوامع سنتي وجود دارد. كشورهاي جهان سوم يك مجموعه همگون و متجانس از سنت ها و ارزش هاي سنتي نمي باشد. بنابراين دو اصطلاح سنت و مدرن دو اصطلاح انتزاعي و كلان هستند و قدرت طبقه بندي جوامع مختلف را ندارند.اين مفاهيم مبتني بر نوعي ايدئولوژي است كه براساس آن غرب جامعه مدرن و برتر، جهان سوم، فروتر وسنتي معرفي مي شود.
۲ ) اين دو واژه، جامع و مانع نمي باشد. بسياري از ويژگي هايي كه به جوامع سنتي نسبت داده مي شود درجوامع مدرن نيز ديده مي شود و بالعكس
۳ ) ارزش هاي سنتي و مدرن نه تنها مي توانند باهم وجود داشته باشند بلكه مي توانند در يكديگر تاثير متقابل داشته باشند.سنت ها نه تنها مانع توسعه نيستند بلكه در بسياري موارد نقش سودمندي در توسعه دارند.توسعه از الگويي با لايه هاي متداخل از سنت و نوگرايي يا تلفيقي از اين دو حاصل مي شود. بنابراين پيدايش يك جامعه مدرن مقبول و درون جوش، با تجديد و نوسازي سنتها و مذهب امكان پذير است و هرگونه راه تحميلي و خارجي(برون زا) كه ارتباط با سنتهاي كشورها نداشته باشد، دفع مي شود و تداوم نمي يابد.
۴ ( براساس نحوه تاثير وتاثر ارزش هاي سنتي و مدرن درجوامع مختلف، راههاي مختلفي براي رسيدن به توسعه وجود دارد.
الگوي تك خطي هواداران مكتب مدرنيزاسيون با تجربيات تاريخي همخواني ندارد و بر ايدئولوژي غلطي استوار است.
پيروزي روند توسعه كشورهاي غربي نشان دهنده اين نيست كه درآينده همان روند توسعه در جهان سوم نيز موفقيت آميز باشد.
۵ ) مكانيسم و نحوه دگرگوني جوامع سنتي مطرح شده توسط مكتب مدرنيزاسيون بسيار ساده انگارانه است.
اين تحليل كه نوسازي اقتصادي مقدمه هر نوع توسعه ديگر است فاقد زمينه تاريخي است.
روابط بين اقتصاد و ارزش ها يك روند پيچيده است كه توضيح آن درقالب دوگانگي ارزش هاي سنتي و مدرن ناكافي است.
۶( اساساً مكتب مدرنيزاسيون نوعي ايدئولوژي جنگ سرد است كه براي توجيه سرمايه گذاري آمريكا درجهان سوم مطرح مي شود.
اعتقاد به امكان علم اجتماعي عاري از ارزش، اعتقاد به قوانين علم اجتماعي فراگير، اعتقاد به كميت انباشتي معرفت صدور اين اعتقادات به جهان سوم، خط هاي تئوريكي توسعه مي باشند.
۷) توسعه داراي هدف واحدي نيست. بنابراين پست مدرن ها بروجود الگوهاي مختلف توسعه در جوامع متفاوت تاكيد دارد.
● اصلاحات بارويكرد مهندسي اجتماعي تدريجي
در رويكرد ليبرالي غربي، اصلاحات به معناي حمايت از نوعي روش خاص براي ايجاد تغييرات اجتماعي و حمايت از روش هاي غيرانقلابي است.كارل پوپر فيلسوف علم و معرفت شناس اتريشي(۱۹۹۴ -۱۹۰۳) با نفي انديشه قانونمندي تاريخ و تاكيد براصل عدم قطعيت، هرگونه انديشه اتوپيايي و اقدام انقلابي را محكوم مي كند و از مهندسي اجتماعي تدريحي با عنوان مطلوب ترين شيوه اصلاحي ياد مي كند ليبرالسيم و دموكراسي را بهترين بستر براي اين مهندسي اجتماعي مي داند.وي افكار افلاطون، ارسطو، هگل و ماركس و هرگونه تفكر ايدئولوژيك را كه داعيه قانون مندي تاريخ و جامعه را داشته باشد نفي مي كند.پوپردلايلي چند در رد مهندسي اجتماعي كل گرا با نگرش اتوپيايي مي آورد.
۱ ) در اين مهندسي اجتماعي، اقداماتي گسترده و فراگير صورت مي گيرد و نمي توان به آساني تعيين كرد كه كدام يك از اين اقدامات درحصول نتايج موثر بوده است. بنابراين چنين روشي تحصيل شناخت تجربي را درباره زندگي اجتماعي ناممكن مي سازد حتي مهندسي اجتماعي تدريجي نيز همواره موجب كسب شناخت تجربي لازم درباره جامعه نمي شود.
۲ ) كوشش براي بازسازي كل جامعه، با مخالفت هاي گسترده
روبرو مي شود زيرا با منافع مستقر گروه هاي اجتماعي برخورد مي كند به علاوه حصول اجتماع درباره اهداف چنين اقدامات اتوپيايي وكل گرايي بسيار ديرباب است.
۳ ) مهندسان اجتماعي و انقلابيون بايد مخالفان را سركوب كنند يا به سكوت و اطاعت وادارند. از اين رو حكومت ماهيتي اقتدار گرايانه مي يابد و مجبور مي شود هرگونه انتقاد و مخالفتي را سركوب كند. چنين حكومتي تماس خود را با جامعه از دست مي دهد و انقلابيون به طبقه اشرافي جديد بدل مي شوند.
۴ ) ايدئولوژي هاي اتوپيايي و انقلابي كه در پي تاسيس جهاني بديع و بي سابقه اندق€ڈ، خيالي اند زيرا امرنو و بي سابقه به كلي ناممكن است هر
آينده اي ريشه درحال و درگذشته دارد. ساختن مدينه فاضله بي سابقه غيرممكن است زيرا تنها كاري كه ما واقعاً مي توانيم انجام دهيم، اين است كه در مورد وضع موجود كار كنيم وتغييراتي در آن به وجود آوريم.
انقلابيون و طرفداران مدينه فاضله، مدعي اشراف و علم كامل به جامعه اند كه اين خود، ممكن و متصور نيست.
۵ ) اين تصو ركه تاريخ غايتي دارد، بي پايه است زيرا پس از تحقق آن چه غايت خوانده مي شود، بازهم تحولاتي حادث و غايت ديگري تصور مي گردد.
تناقض ديگري كه دركارهست اين است كه انقلابيون و خيالات آنها متاثر از جامعه موجود است و با آن چه جزئي از وضع موجود است نمي توان وضع موجود را از بين برد.ايجاد جامعه كاملاً نو و بي سابقه مستلزم تخريب وضع موجود است اما ويران كردن وضع حاكم به معني ناممكن شدن هر عملي است.بنابراين جز اقدامات وحركت هاي گام به گام و تدريجي كه درمجموع باعث دگرگوني هاي اساسي و بنيادي
مي شوند راه ديگري متصور نيست.
اصلاحات با رويكرد سوسياليسم، اصلاح طالبان چپ گرا و اصلاحات در جهان سوم
هدف اصلاح طلبان چپ گرا، رسيدن به سوسياليسم ازطريق مسالمت آميز است كارل ماركس (۱۸۸۳ -۱۸۸۱) فرايند انتقال مزبور را مبهم گذاشت لذا پس از وي اختلاف نظر وانشعاب زياد بروز كرد.ديدگاه اول اين بود كه در نهايت سرمايه داري با رفتارهاي خشونت آميز انقلابي از بين رفته و جاي خود را به سوسياليسم مي دهد.ديدگاه دوم چون ادوارد برنشتاين(۱۹۳۲ -۱۸۵۰) در مقابل ،رو ش هاي مسالمت آميز و ورود به بازي دموكراسي را توصيه مي كند.براين اساس سياست اصلاح اجتماعي و اقتصادي با مراحل تدريجي نه با دگرگوني انقلابي بايد پي گيري شود.بهبود خواهي از سويي، در مقابل محافظه كاري و واپسگرايي و از سوي ديگر در برابر انقلاب خواهي قرار مي گيرد.مكتب وابستگي از جمله مهم ترين مكاتبي است كه رسيدن به سوسياليسم را توجيه مي كند و بر لزوم اصلاحات عميق ساختاري درجوامع جهان سوم سخن مي گويد.مكتب نئووابستگي از نوعي اصلاحات مرحله اي و تدريجي حمايت مي كند و از تفكر ايجاد انقلاب و قطع رابطه با جهان سرمايه داري فاصله مي گيرد.آندره گوندر فرانك كه بيان كننده مكتب وابستگي است اعلام مي دارد كه كشورهاي جهان سوم هيچ گاه نمي توانند راه غرب را دنبال كنند.
كشوهاي غربي هنوز تجربه استعمار را پشت سرنگذاشته اند و كشورهاي جهان سوم اغلب مستعمرات كشورهاي غربي به شمار مي روند. عقب ماندگي كشورهاي جهان سوم را نمي توان با شيوه هاي زندگي سنتي آنها توضيح داد بلكه تجربه تاريخي استعمار و سلطه خارجي، مسير توسعه بسياري از اين كشورها را معكوس نموده و آنها را به سمت عقب ماندگي اقتصادي سوق داده است.توسعه نيافتگي را بايد در روابط متروپل و قمر در دوران استعمار جستجو كرد. بدين ترتيب كه زماني قدرت هاي فاتح براي نيل به هدف خود كه انتقال مازاد اقتصادي به كشورهاي غرب بود. نسبت به تاسيس شهرهاي جديدي در جهان سوم دست زدند. اين شهرهاي ملي بعدها به اقمار متروپل غرب تبديل شدند.رابطه متروپل ق€…قمر به سطح بين المللي محدود نمي شود بلكه در سطوح منطقه اي وداخل جهان سوم نيز جريان دارد. خود اين اقمار نيز به نوبه خود نسبت به شهرهاي كوچك تر يك متروپل استعماري به شمار مي روند و خود آن شهرها نيز در اطراف خود داراي اقماري به شكل شهرك هاي محلي هستند.استقرار اين شبكه كامل متروپل و اقمار موجب شده كه مازاد اقتصادي به شكل هاي مختلف مواد خام، سنگ هاي معدني، كالاها و سود از روستاهاي جهان سوم به مراكز محلي و منطقه اي و از آنجا به پايتخت هاي ملي و دست آخر به شهرهاي بزرگ غربي جريان پبدا كند.
بدين ترتيب همان جرياني كه به توسعه متروپل هاي غرب انجاميد درعين حال سبب ايجاد توسعه نيافتگي در اقمار جهان سوم نيز گشت. لذا قمرها بيشترين توسعه اقتصادي خود را زماني تجربه مي كنند كه پيوندشان با متروپل در ضعيف ترين حد قرار داشته باشد.برخلاف مكتب نوسازي كه پيشنهاد مي كند پيرامون به گسترش رابطه خود با كشورهاي غربي به شكل دريافت كمك هاي بيشتر تكنولوژي پيشرفته تر و پذيرش ارزش هاي جديد بپردازد. مكتب وابستگي بر اين اعتقاد است كه ارتباط بيشتر با كشورهاي مركز به زيان كشورهاي پيراموني تمام مي شود. اقتصاد سياسي پيرامون از همان دوران استعمار كلاً به گونه اي سازماندهي گرديد كه نيازمندي هاي مركز را برطرف نمايد.كشورهاي پيرامون به جاي تكيه بركمك خارجي وتكنولوژي خارجي بايد الگوي خود اتكايي را برپايه منابع خودي برگزيده و به طراحي راه هاي توسعه مخصوص خود بپردازد تا بتوانند به استقلال وتوسعه دست يابند.البته خود اتكايي به معناي انزواي كامل از ديگر كشورها نيست. بلكه تنها بدين معني است كه كشورهاي پيراموني نبايد تحت سلطه كشورهاي مركز قرار گيرند آنها بايد براساس شرايط متساوي و منافع متقابل به تعامل با ديگر كشورهاي پيراموني بپردازند.از ديدگاه اين مكتب بسيار بعيد است كه نخبگان سنتي كشورهاي پيرامون به قطع كامل رابطه با كشورهاي مركز و شركت هاي چند مليتي آنها رضايت دهند. پيوند ميان منافع نخبگان مزبور و خارجيان بيش از حدي است كه قادر به گزينش چنين راهي باشند.ديدگاه وابستگي از دهه ۱۹۷۰ مورد نقدهاي جدي قرارگرفته است شعاري بودن و منزلت عملي نداشتن، انتزاعي بودن و يكسان قلمداد كردن همه مناطق پيراموني، تاكيد فراوان به عوامل خارجي و ناچيز گرفتن نيروهاي محركه داخلي، نقدهايي است كه به ديدگاه وابستگي مطرح شده است.
● اصلاحات با ديدگاه كل گرايانه جهاني
امانوئل والرشتاين با تاثيرپذيري از مكتب وابستگي دريافتند كه درچارچوب اين ديدگاه نمي توان به الگوي مناسبي براي تحولات اصلاحي درجهان سوم دست يافت به نظر وي الگوي اصلاحات را بايد در سطحي كلان تر از سطح ملي طراحي كرد.والرشتابن با طرح اين كه هدف واقعي رسيدن به يك دنياي عادلانه ودموكراتيك است پيشنهاد مي كند كه جنبش هاي ملي جاي خود را به يك جنبش طبقاتي جديد در سطح جهاني بسپارند.بايد گفت كه واحد تحليل دراين ديدگاه، نظام جهاني است. برخلاف ديدگاه وابستگي كه توجه خود را بركشورهاي ملي متمركز ساخته است.ديدگاه نظم جهاني مصرّ است كه كل جهان را واحد تحليل علوم اجتماعي قرار دهد. همين كه نظام جهاني را به جاي كشور، ملت يا دولت ملي قرارداده و آن را به عنوان واحد تحليل بپذيريم بايد منتظر تغييرات زيادي نيز در نتايج براي خود باشيم.

دكتر مهدي ناظمي اردكاني عضو هيئت علمي دانشگاه امام حسين
روزنامه جوان ( www.javandaily.com )

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها