پاسخ به:بانک مقالات دفاع مقدس
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 9:07 AM
عنوان : بررسي يك نمايشنامه جنگي " بيرون پشت در " نوشته " ولفگانگ بورشرت "
نويسنده : وحيد نفر
موضوعات مقالات :نمايشنامه و دفاع مقدس
معرفي نمايش به همراه فضا و حالت آن
بيرون پشت در ، شرح حال نااميدانه سربازي به نام " بكمان " است كه پس از سه سال اسارت ، براي پيدا كردن همسر و خانه اش از " سيبري " به آلمان باز مي گردد ؛ ولي زهي خيال باطل . او همه درها را به اين منظور باز مي كند . ولي همگي به روي او بسته مي شوند . حتي پس از خودكشي ، رودخانه هم او را نمي پذيرد و او را به روي ساحل پس مي زند . تنها در مرگ باز است و بكمان تنها مي ماند ؛ با قيافه اي همچون مترسك هاي سر مزارع .
به سبب حساسيت موضوع ، در دوره گذار پس از جنگ آلمان ، " بورشرت " در ابتداي نمايشش چنين مي نويسد : " نمايشي كه هيچ تئاتري آن را اجرا نخواهد كرد و هيچ تماشاگري قادر به ديدن آن نيست . " اولين اجراي صحنه اي آن ـ يك روز پس از مرگ بورشرت ـ در تاريخ 21 نوامبر 1947 صورت مي پذيرد . نمايش شامل پنج پرده مي باشد . سبك آن اكسپرسيونيستي و تكنيك نگارش آن خاص بورشرت مي باشد . تكنيك هايي همچون ا ستفاده از جلوه ترفندهاي خاص ، جهت آشنايي زدايي و منقلب كردن و به هم ريختن تماشاگر .
پس از ليست شخصيت هاي نمايش ، مقدمه كوتاهي به مانند پرولوگ هاي نمايش هاي كلاسيك ، نوشته شده است :
" بكمان به وطن خود آلمان باز مي گردد . كسي براي ادامه راه وجود ندارد .. او احساس مي كند از زندگي واقعي دور شده است . او به يك فيلم نگاه مي كند . آرام آرام متوجه مي شود كه اين فيلمي است كه هر روز تكرار مي شود . "
نمايش با ورود يك مامور كفن و دفن پر خور شروع مي شود ( مرگ ) . او در حالي كه سكسكه مي كند و بدون اين كه خود را به سرباز در حال خودكشي نشان دهد ، راجع به او صحبت مي كند ، " مرگ او هيچ چيز را تغيير نمي دهد " ( ادعايي نهيليستيك ) . در اين بين پيرمردي وارد مي شد ( خدا ) . پيرمرد گريه مي كند و جملاتي را تكرار مي كند :
" فرزندانم همديگر را كشته اند . كسي ديگر به من اعتقادي ندارد . من ديگر نمي توانم جلو آنها رابگيرم " . مامور كفن و دفن با خونسردي تمام با او راجع به غم انگيز بودن اين مساله تراژيك ، همراهي مي كند . پيرمرد اظهار مي كند : " كه مرگ ، خداي جديد است و مردم ديگر به مرگ معتقدند . " پيرمرد به ياد داشته كه مرگ ، پيش از اين لاغر و مريض بوده است . مامور مي گويد كه در قرن اخير چاق شده است ؛ به سبب تجارتي به نام جنگ و دليل سسكه متناوبش هم همين است . در پايان صحنه ، مرگ به عنوان نژاد برتر ، خدا را براي استراحت بدرقه مي كند تا هيجانات و ا حساساتش دوباره احيا شوند .
يك رويا ؛ بكمان چشمانش را باز مي كند و بعد از خودكشي ، خود را در آغوش رودخانه البه شناور مي بيند . رودخانه در ابتدا به مانند يك مادر او را در آغوش خود مي چرخاند . ولي وقتي متوجه مي شود او خودكشي كرده ، رفتارش را تغيير مي دهد ؛ او را ترسو خطاب مي كند و به او اجازه نمي دهد كه خودش را بكشد . اين كابوس ، با پرتاب شدن بكمان به روي شن هاي ساحل به پايان مي رسد .
در پرده يك ، شخصيت " ديگري " خودش را به بكمان در قالب يك انسان موافق و مثبت نشان مي دهد . بكمان حوصله ديگري را ندارد و از ديگري مي خواهد كه او را ترك كند . در اين بين دختري ( زن به عنوان موجودي هستي بخش در اثر ) در ساحل پيدا مي شود و در حالي كه ديگري را نمي بيند ، مي خواهد به بكمان كمك كند و با لباس گرم از او پذيرايي كند . دختر مي گويد : " فقط به اين خاطر به تو كمك مي كنم كه خيس و سرمازده هستي . " او به بكمان مي قبولاند به خاطر چهره غمگين و نارحت بكمان است كه به او كمك مي كند .
در پرده دوم ، بكمان به دنبال دختر ، وارد خانه او مي شود . بكمان مي فهمد كه همسر دختر هم مانند خود بكمان سرباز بوده است . دختر از عينك ماسك ضد گازي كه بكمان به چهره زده ، خنده اش مي گيرد ؛ عينكي كه با آن ، دنيا تيره و خاكستري ديده مي شود . ناگهان همسر دختر با يك پا و چوب زير بغل وارد مي شود . بكمان همسر دختر را به ياد مي آورد . بكمان به او فرماني داده بود و مرد به خاطر آن فرمان نظامي پايش را از دست داده است . پس ، بكمان آنجا را به قصد رودخانه ترك مي كند . اما ديگري بكمان را از خودكشي دوباره منصرف مي كند . در عوض او را به ملاقات كسي مي برد تا بار مسووليت و عذاب وجدانش را به او بسپارد .
پرده سوم ، اوج هيجان نمايش به شمار مي رود . بكمان جلو خانه فرمانده سابقش ( كلنل ) ظاهر مي شود . درست هنگام شام خوردن . او بي معطلي ، كلنل را سرزنش مي كند چرا كه براي سه سال ، كلنل خاويار مي خورده و بقيه از گشنگي تلف مي شدند . همچنين از كابوس هاي شبانه اش براي كلنل مي گويد ؛ در كابوس او يك مرد چاق ( مجددا مرگ ) يك مارش نظامي را با " زايلوفوني " ساخته شده از استخوان انسان مي نوازد . مرد چاق مدام در تحرك است و عرقش كه از خون است ، مانند نواري باريك و قرمز از كنار شلوارش تاب ه پايين امتداد دارد . به مانند يك ژنرال ارتش آلمان . در اين بين ، همه جنگجويان تاريخ از دل خاك بيرون مي آيند و آنجا حاضر مي شوند . بكمان نيز در ميان آنها ايستاده . كوچك و مريض . همچون يك ماه رنگ پريده و همگي ، آواز " بكمان ، سرجوخه بكمان ! " را دسته جمعي مي خوانند . بكمان مي خواهد حالا كه بازگشته ، مسووليتش را به كلنل باز گرداند . مسووليت مرگ يازده نفري كه تحت فرمان او بوده اند . چرا كه اگر كلنل مي تواند با فكر دو هزار كشته بخوابد ، يازده نفر چيزي نيست كه وضعيت كلنل را تغيير دهد . كلنل طرز فكر بكمان را نمي پذيرد و آن را يك جوك تلقي مي كند و بكمان را به هنرپيشه شدن تشويق مي كند . بكمان عصبي در تاريكي ، مقداري نان و يك بطري نوشيدني از روي ميز كش مي رود و خارج مي شود .
پرده چهارم با مونولوگ يك كارگردان نمايش شروع مي شود . ( صاحب و تهيه كننده يك تئاتر درجه دو " كاباره " . مونولوگي درباره حقيقت تئاتر و نياز به انساني رك و جديد و با وجدان . بكمان كه به هيجان آمده ، عقايدش را درباره جنگ و سرگذشتش ابراز مي كند . اما كارگردان نيز به بكمان مي گويد كه بايد عقايدش را تغيير دهد . با اين همه ، كارگردان موافقت مي كند تا گوشش را در اختيار بكمان قرار دهد . بكمان شعرش را مي خواند . خيلي شسته و رفته ، خلاصه ، خشك و تلخ . ترانه اي راجع به جنگ زمانه ؛ " همسر سرباز شجاع و كوچك " . اما اين اشعار ، به نظر كارگردان ، شوم و سياه مي رسند . از نظر او تماشاگران زمانه مي خواهند سرگرم شوند و از اين رو منكر حقيقت گفته هاي بكمان مي شود : " حقيقت هيچ ارتباطي با هنر ندارد " . بكمان در حالي كه كارگردان را ملامت مي كند ، تئاتر را هم ترك مي كند . بكمان دوباره با ديگري روبرو مي شود و اين بار ، ديگر پيشنهاد مي كند تا بكمان به خانه پدريش باز گردد ؛ پيش والدينش . اين براي اولين بار و تنها مرتبه اي در نمايش است كه بكمان تقاضايي را با رغبت مي پذيرد .
در پرده پنجم ، هنگام ورود به خانه پدري ، زني كه او قبلا هرگز نديده اش ، جواب مي دهد ( خانم " كرامر " . بكمان با توجه به گفته هاي خانم كرامر متوجه مي شود كه والدينش در قبرستان خوابيده اند . آنها در يك عمليات " نازي زدايي " ، پس از جنگ كشته شده اند . بكمان آنجا را هم به قصد خودكشي ترك مي كند . ديگري او را دنبال مي كند و در كشمكشي طولاني ( بين زندگي و مرگ ) ديالوگ هاي فراواني ميان آن دو شكل مي گيرد . ( اوج نقطه پوچي در نمايش ) ؛ " عذاب و نكبت هميشه در جهان هست و كسي نمي تواند آن را تغيير دهد . دنيا درست نمي شود اگر فقط بنشينيم و فقط شاهد باشيم " .
بطور خلاصه در اينجا براي بكمان ، به ترتيب پنج فضا و اكسيون مي توان فرض كرد :
1ـ خاكستري / در حال رنج كشيدن .
2ـ خاكستري / بايد به رنج كشيدن ادامه دهد .
3ـ تاريك / خيس و سرما زده .
4ـ تاريكتر / يك در مي بيند .
5ـ شب تاريك / در بسته است / او بيرون پلكان در ايستاده / در كنار رودخانه اي مي ايستد ( البه ، ولگا يا مي سي سي پي ) / ايستاده / جنون زده / منجمد / گرسنه و خسته / سپس خودش را به درون رود مي اندازد / دايره هاي اواج حاصل از سقوط او ، آرام آرام محو مي شوند .
شخصيت ديگري كه در نقطه مقابل بكمان است ، اظهار مي دارد كه اگر رنج و عذاب در دنيا هست ، اميد و شادي هم هست . خانه هيچ وقت روي نا اميدي دوام نمي آورد و با تمركز بر روي چيزهاي خوب مي توان چيزهاي بهتري ساخت يا به عبارتي زنگ خطر بكمان از نااميدي به زندگي است :
" آيا تو از تاريكي بين دو تير چراغ برق وحشت داري ؟ "
سپس همه كاراكترها ، يكي يكي ، براي دفاع از خودشان باز مي گردند . آنها نمي توانند كمكي به بكمان بكنند . در بين اين ملاقات ها ، همچنان كلنجار ميان بكمان و ديگري ادامه دارد كه تغيير آنچناني اتفاق نمي افتد . سرانجام ، پس از ملاقات با دختر و همسر يك پايش ، بكمان نا اميد و خسته مونولوگي بلند را با تماشاگرش آغاز مي كند . از ديگري مي پرسد : " چه كسي راه را محور كرده است ؟ " پاسخي نمي گيرد . او متوجه مي شود كه كسي نمانده و تنهاست و احتمالا خودش را غرق كرده است و يا ؟ ! .
وضعيت كشور آلمان پس از جنگ دوم جهاني و بازتاب آن در نمايشنامه " بيرون پشت در " محروميت ، رنج ، شكست ، محكوم شدن و لحظات بحراني به همراه همديگر در بردارنده شاكله فرياد و خروش ادبيات ويرانه هاي پس از جنگ در آلمان است . دومين دوره تسليم شدن ، تلاش مردم براي ساختن فرهنگ و تمدني تازه بعد از خرابي هاي جنگ ، افسردگي و فشارهاي روحي ، كشتارهاي دسته جمعي و اصلاح نژادي در دوره نازي ها و سپس ياس دردناك ناشي از جنگ و مصايب آن و سقوط رژيم نازي ، همه و همه را نويسنده نمايش با چشمان خود ديده و با پوستش لمس كرده است . بورشرت هم سرباز آلمان بود ولي ضد نازي . او اين مخالفتش را در بيش از چهل داستان كوتاه و تنها نمايشش بارها فرياد مي زند . او دو سال آخر عمرش را به شدت بيمار بود و سرانجام در بيمارستاني در بازل سوئيس مرد . علت بيماري و ضعف او ، كار اجباري در روسيه بود كه پس از بازگشت محذورات موقعيت آلمان ـ به سبب وضعيت متزلزل پس از جنگ ـ مزيد بر علت گرديد و سرانجام ، او را به كام مرگ كشاند . ولفگانگ تك فرزند بود . او از يك پدر معلم و يك مادر نويسنده در هامبورگ متولد شد . در يك كتاب فروشي كار مي كرد و نوشتن را از بدو ورود به ارتش آغاز كرد . نمايشنامه فوق به بسياري از زبان ها ترجمه و فيلم هاي بسياري بر اساس آن ساخته شده است . همچنين مدت ها در آلمان و بعد در سراسر دنيا بر روي صحنه هاي گوناگون اجرا شد ؛ نمايشي كه به دنبال پاسخ است .
نمايشنامه بورشرت يك روز پس از مرگش به روي صحنه مي رود و اين در حالي است كه خود بورشرت در جريان تمرين اثرش تا زمان اجرا مشاركت داشت ؛ شاهكاري بي پرده درباره كتمان حقيقت و اظهار عقيده آزادانه . وي در جنگ جهاني اول به دنيا آمد و در پايان جنگ جهاني دوم از دنيا رفت . بيرون پشت در ، با زباني ساده ، واقعي و معناي والاي موضوعات و حوادث درونش ، هيجانات و احساسات مردم آلمان را كه ضربه روحي ملي بزرگي ديده اند ، تصوير مي كند . بكمان ، نماينده گروه بزرگ اسيراني است كه " به خانه باز مي گردند " . سربازان آلماني كه با چنگ و دندان ، خود را براي ساختن زندگي بعد از جنگ دوم جهاني ، ، به وطن مي رسانند . داستان نمايش در واقع يك " اتوبيو گرافي " است . چرا كه بورشرت بسيار به بكمان شباهت دارد . جز در مورد والدين . اين تنها داستان بورش رت نيست بلكه تراژدي هم نسلان او نيز هست . بكمان ( به عبارتي خود بورشرت ) به لحاظ لغوي از ريشه " اكمان " يعني : مردي تنهاست كه به او خيانت شده است . بكمان و بورشرت هر دو مجروح مي شوند ، پس از جنگ براي كار به كاباره مي روند و هر دو تمام اعضاي خانواده شان را از دست مي دهند .
بورشرت از اعمال غير انساني رنج مي برد ، پس بكمان را از ميان مردمان درمانده و واخورده انتخاب و به اين طريق ، به خاطر صداقت اين افراد ، از آنها دفاع مي كرد .
همچنين اين اثر ، بازتابي نو از سبك هنري اكسپرسيونيسم ، به شيوه بورشرت به حساب مي آيد . بازتابي درخشان از يك واقعيت تجربي تلخ و مهم و كم نظير در جهان . براي نمونه ؛ صحنه رويا ، مرور خاطرات ، خيال پردازي ها و كشمكش هاي دروني قهرمان نمايش را در پرده مياني نمايشنامه به وضوع مي توان ديد . به لحاظ جلوه ترفندهاي شنيداري ، اين نمايشنامه سرچشمه فراواني است از انواع افكت هايي چون : باد و آب ، جير جير كفش ، باز و بسته شدن مكرر درها ، صداي عصاي زير بغل مرد يك پا ، موسيقي و آواز ، صداي باد گلو و سكسكه مامور كفن و دفن كه مشغول بلعيدن كشته هاي جنگ است . اين ها همه بر متني پر معني و هنرمندانه دلالت مي كند . تلاشي همه جانبه از طرف قهرمان نمايش در مقابل حالت هاي منفعل ديگر شخصيت هاي نمايش . نمايش حقيقت ؛ گروتسكي جهاني كه سرشار است از ترس ، تهاجم ، احساس گناه و تخيل بيهوده .
پيكره اي از محكوميت و احساس گناه در پس ساختار نمايشنامه
بيرون پشت در ، يكي از مشهورترين نمايش هاي نويني بود كه بر صحنه آلمان پديدار شد . در دهه اول بعد از جنگ جهاني دوم ، آثاري معدود يافت مي شوند كه از اعتقادات اكسپرسيونيست هاي ماقبل خود پيروي كرده باشند و به سختي مي توان آثاري را يافت كه به سراغ اشكال و شيوه هاي غير رئاليستي رفته باشند . لذا ، به عنوان پيشاهنگ ادبيات آلمان پس از جنگ ، بهترين نمايشنامه پس از جنگ نيز به شمار مي رود كه به طور مستقيم به مصائب آن مي پردازد . بورشرت با تنها نمايشنامه خود ، پايگاه درام اكسپرسيونيسم را دوباره احيا كرد ، با سرگذشت سرباز آلماني كه از جبهه هاي روسيه به خانه اش باز مي گردد . او با به كارگيري تكنيك هاي غير رئاليستي ، فرم درام اكسپرسيونيستي مخصوص بورشرت ، كاراكترهاي نمادينش را با چالش و وضعيت هاي دشوار ويژه اي روبرو ساخته و در مقابل مخاطبش افقي وسيع از ارزش ها را قرار مي دهد ؛ هدف و نظري شاعرانه كه هرگز گمراه نمي گردد .
شايد بتوان گفت بيشترين اهيمت اين اثر ، سبب عدم جوابي ساده و روشن براي رسيدگي به سوالات اخلاقي و مسووليتي پيامدهاي جنگ بوده است ؛ تاثير جنگ در رفتارهاي بشري . كاركترها در دنيايي كه بورشرت مي آفريند ، در سراسر مسيرهاي نمايش ، دچار يك از خود بيگانگي اند ؛ دنيايي سراسر احساس گناه و جرم كه خود را به جهان بيرون تسري داده تا آنجا كه در پاره اي از موارد ، غير قابل تميز مي شوند . جهاني كه اعتقادات مذهبي در آن از بين رفته است . البته اين استراژدي ، به لحاظ درماتيك ، كجا مي تواند پاسخگوي تجربه تحمل فجايع جنگ جهاني دوم باشد ؛ جنگي تجاوز كارانه كه تنها جان انسان ها در آن بي ارزش است . بنابراين يكي از كاركرد اين نمايش اين است كه علاوه بر تصوير واقعيات ـ به مانند يك واقعه تاريخي مهم ـ زمينه ساز پاشخ به سوالات اخلاقي مخاطبانش نيز مي گردد . به همين سبب ، خيلي از آثار نمايشي با مضمون ، به رغم موفقيت در اجراي نخست ، به سرعت به فراموشي سپرده و از فهرست درام نوين آلمان پاك شدند .
با اين كارهايي كه در تئاتر جنگي ـ سياسي زمان " برتولت برشت " و حتي بعد از آن انجام يافته ، همه در سايه " برشت " بوده اند ، بورشرت با استفاده از تكنيك هاي درام مدرن ، افكارش را به تصوير مي كشد . قهرمانش با وضعيت موجود ـ ديگر كاراكترها آن را پذيرفته اند ـ كنار نمي آيد و از اين نظر از آنها متمايز است . لذا بورشرت براي قبولاندن قرمانش نسبت به مخاطبش را وعظ مي كند ، زيرا بكمان بخشي از وجود خود بورشرت است كه به تماشا گذاشته مي شود ؛ او با اراده و عملش در سراسر نمايش ، خود را رائه مي كند . دنياي ساكن نمايش كه اغلب به سبب وجود در آن است به لحاظ اخلاقي نمي خواهد كاراكترها از پروتاگونيست تفكيك كند . بلكه يك مفهوم غير اخلاقي را به طور عمده و هدف را به بازي مي گيرد ، " كي مي تونه همچين زندگي رو تحمل كنه ؟ ! "
در بيرون پشت در ، دو پارگي و برش ديده نمي شود ؛ هستي نمونه اي منزوي است از بدي در يك جامعه خوب متفاوت . با وجود اين يك شكاف هستي شناسانه ، همين كاراكترها را به پيوند مي دهد ؛ در نهايت ، همه در بيرون در هستند . نثر آهنگين ابتداي نمايش ، نويد بخش برخورد با اثري تجربي است ؛
" مردي به آلمان به خانه اش باز مي گردد . يكي از خيلي ها " .
در ابتداي نمايش است كه با قهرمان بورشرت به عنوان يك بيگانه آشنا مي شويم . او پس از يك غيبت طولاني ، از جبهه هاي روسيه ، براي يافتن همسرش كه گويا عاشقش بوده ، به وطنش باز مي گردد . با اين وجود او يك بي خانمان است . در اولين نگاه ، موقعيتش به شكل ساده اي ، گيرا و قابل ترحم است . او به خانه زني وارد مي شود . در اين لحظه همسر زن نيز مانند بكمان از سيبري باز مي گردد . بكمان متوجه مي شود ، شوهر زن يك پايش را به خاطر فرمان بكمان از دست داده است . ناگهان همه چيز دگرگون شده و بدبختي بكمان تشديد مي گردد ؛ همينطور است كه انگار جنگ همه چيز را به هم ريخته است . بكمان به خانه والدينش مي رود و در مي يابد آنها خودكشي كرده اند . به سراغ فرمانده اش مي رود ، مرگ را مي بيند كه به شكل رفتگر در آمده و خدا را در هيبت پيرمردي رنجور مي بيند كه از نجات بشريت ، مستأصل شده است ؛ " ديگه كسي به خدا اعتقادي نداره " . انگاري خدا را در ظاهر انساني در آورده و او را نيز به بيرون ازدرگاه الهي تبعيد كرده باشند .
با خلق چنين جهاني در نمايشنامه ، هدف درام به سمت كنايه و طعنه سوق يافته است . زماني كه شخصي تبعيد مي شود ، از اعتبار مي افتد . گويا بكمان در پي برگرداندن اعتبار از دست رفته اجتماعي اش است . زنجيره دراماتيك اين امر ، بوسيله كاراكتري " بدون چهره " با نام " ديگري " كامي مي شود . او جان كندن بكمان را با خوش بيني بيهوده اي نظاره مي كند و بكمان را مدام به ادامه سفرش ترغيب مي كند . سفرهايي تكراري كه فقط به نااميدي بكمان دامن مي زند . خونسردي " ديگري " ، تعبير همچو آميز تعامل انساني است . او نمايش را از حركت باز مي دارد . " ديگري " با قدرت كلامش با بكمان روبرو مي شود و او را از خودكشي باز مي دارد .
به شكل علمي ، تعداد برخوردها و تقابل ها در اين اثر ، كاملاً قراردادي است . به همين خاطر تكراري به نظر مي آيند . از نظر تجربي و حسي هم ، كاراكترها تغيير كرده و جايگزين مي شوند تا بتواند از اين تكرارها بكاهد . اما در انتها دوباره همه چيز در جاي خود است و تغييري نمي كند . ديگري در پايان نمايش به شكل غير مسوولانه اي ناپديد مي شود . بكمان خداي از پا افتاده ر ا ملاقات مي كند ، مرد يك پا را كه موفق مي شود خودش را بكشد اما بكمان نمي تواند . به اين ترتيب هر كاراكتر ، موضوع تغيير مكان مي گردد .
" بيرون پشت در " با توجه به سوژه و مضمون داستاني ، مي تواند به تراژدي و حماسه ، قرابت محسوسي داشته باشد ، اما بر اساس ويژگي هاي ساختاري ، قطعاً نه تراژدي است و نه حماسه ! به نظر مي رسد كه اين نمايش چه در حوزه پردازش متن و چه در زمينه ساختمان و ساختار ، بيش از ژانرهاي ديگر نمايش به " گروتسك " متمايل باشد ؛ هر چند كه نمي توان آن را كاملاً بر اساس معيارهاي گروتسك نيز مورد سنجش قرار داد . در واقع نمايش در برخي از فصول تا اندازه بسيار زيادي به گروتسك نزديك مي شود ، اما اين قرابت ، حتي اگر شكل بگيرد ، باز هم استمرار نمي يابد . وحشت ، تهوع ، اشمئزار و بغض و خنده ، احساساتي هستند كه مخاطب را تحريك مي كنند . براي نمونه مي توان به پرده هاي اول و دوم نمايش اشاره كرد . در اين مقطع ، سه شخصيت افزار نمايشي ، حركتي را در راستاي ساختار گروتسكي دنبال مي كنند ؛ ماسك ضد گاز ، وحشت را تعريف مي كند و تهوع را به وجود مي آورد . كاراكتر دختر ، آن را تقويت مي كند و در وجود تماشاگر مي پروراند و كت پشمي گشاد ، آن را با بغض و خنده تركيب مي كند . اين روند در يك سيكل تكرار شونده و همسو چندين بار در اين پرده ها و حتي در پرده هاي بعدي نيز تكرار مي شود ، اما به صورت يك قاعده مرسوم در كليت نمايش ، قابل تعميم يافتن نيست . بنابراين ، بورشرت قصد ندارد كه به بازنمايي جنگ بپردازد ، بلكه به گمانش در اين زمينه ، چراهاي پرداختن به مسائل جنگ مهم است و نه ارائه يك راهكار !
بكمان هم مرتكب گناه شده و موجب خودكشي مرد يك پا را فراهم مي آورد و به گفته مرد يك باعث جابه جايي با ديگران مي شود . " ما هر روز مي ميريم و هر روز مرتكب قتل مي شويم ... ما هر روز اين قتل ها رو ناديده مي گيريم . " ؛ جهان مملو از سياست است ولي هنوز آن طوري نيست كه سيات مي خواهد . شخصيت هاي نمايش ، هم تحمل رنج مي كنند و هم باعث درد و رنج ديگران مي شوند ؛ صداي عصاي زير بغل مرد يك پا ، به نوعي يادآور تقصير بكمان است . و تا جايي پيش مي رود كه به مانند تيك تيك ساعت مي شود و همچون ساعت كه زمان را نشان مي دهد ، عصا نيز آگاهي از گناهي انساني مي دهد . نشانه اي نهيليستيك به اين معنا كه قهرمان ، هيچ ساحل نجاتي حتي مرگ را نيز نخواهد يافت و تا ابد پشت در سرگردان خواهد ماند .
مرگ و زندگي در چنين اجتماعي تابع يكديگرند و مساله مهم درباره مرگ افراد ، از معناي وجودي آن نشات نمي گيرد ، چرا كه ترجيحاً زندگي به جاي هيچي وجود دارد . سوال اين طور مطرح مي شود كه آيا من حق " بودن " دارم ؟ آيا دنياي پريشان ، مي تواند جايگاه هر كسي باشد ؟ با مطرح شدن اين بينش از بورشرت است كه نمايش به پيش مي رود . اما در انتها قهرمان نمايش ، جواب آن را پيدا نمي كند . پس از ديوار چهارم ، گذشته با تماشاگرانش سخن مي گويد . اين در صورتي است كه نه " ديگري " حضور دارد و نه ساير شخصت هاي نمايش . بكمان سعي مي كند خودش را استنباط كند : " چرا شما ساكتيد ؟ چرا ؟ كسي جوابي نمي دهد ؟ جوابي نيست ؟ جوابي نيست . " اين پايان ، خود به نوعي يافتن پاسخ را به عهده مخاطبان مي گذارد . عملي پيش برنده به آن سوي انزوا در نمايشنامه . با تقابل بين ديالوگ هاي بين ديگري و بكمان ، مخاطب ، خود را در چالش سوال بكمان مي بيند . اينجاست كه ديگر اين ديالوگ به ظاهر طولاني ، پيش پا افتاده به نظر نمي رسد . بلكه سوال آن را پيچيده تر هم مي كند . طرح سوال در پايان " ديگري " را بالكن از داشتن اميد ، نااميد مي كند . ديالوگي معتبر كه اساس آن از بازشناخت متقابل گناه نشات مي گيرد و بكمان آن را فقط در قالب يك سوال و نه يك بيانيه ، مطرح مي كند . چرا كه بودن بيانيه ، انتهاي نمايش را " چيپ " مي كند و " ديگري " را به موجودي پيش پا افتاده مبدل مي سازد . بورشرت با بلاغت و شيوايي كلام تلاش دارد ارزشها را به مخاطبش نشان دهد تا مخاطب بتواند به دور از هر گونه تفكيك اخلاقي و كاملاً آزاد ، پاسخي براي سوال برجسته نمايش بيابد .
در آثار اكسپرسيونيست هاي ماقبل بورشرت با اينكه بازگشت سربازان به خانه به عنوان طرح و موضوع مطرح بود ، اما گرايش به تشديد حالات و نوعي تئاتريكال مصنوعي از يك روح در عذاب به وفور ديده مي شود كه همگي در تلاشند تا يك تصوير اخلاقي ارائه دهند و يك راهكار پيشنهاد كنند . حال اين كه بورشرت از اين سنت درام اكسپرسيونيستي پيروي نكرده و فارغ از اصول و قواعد درام نويسي و مكاتب ادبي ، عصاره درام اكسپرسيونيستي را با يك تراژدي رئاليستي عاشقانه تركيب كرده و معجون " بيرون ، پشت در " را فرآوري كرده است .
اما صبح ديگري در ره است .....
آنچه در اين نمايش ، موضوع فرت و اشمئراز است نفس جنگ است هر نوع جنگي كه گوشت و پوست آدم ها را از هم جدا مي كند چرا كه زندگي تمام مي شود و روح ؛ سرگردان است و خود مرگ هم نمي داند به كجا مي ورد.
بلكه جنگ بد است ، اما اين يك نيمه ليوان است روي ديگر جنگ را ما خود اخساس كرديم ديدن زيبايي وجود انسان هايي كه براي حيات انساني ، آزادي ، زندگي و حقيقت ، براي مردمانشان و نه فقط خودشان ، از زندگي خود دست مي شويند و به زشتي جنگ مورد نظر بورشرت تن مي دهند ، در اين نمايشنامه ، فراموش شده است و جايي ندارد كه البته به سبب عدم تطابق نشانه ها و آرمان ها و عقايد در دو جنگ ، زياد دور از تصور به نظر نمي آيد.
منابع:
1. لسكو،داويد. هنر نمايشنامه نويسي جنگ،نادعلي همداني، قطره،تهران،1383
2. خانيان،جمشيد. وضعيت هاي نمايشي دفاع مقدس،عابد، تهران،1383
3. بورشرت،ولفگانگ،بيرون پشت در، هوشنگ بهشتي، رز، تهران،1366
4. ملشينگر،زيگفيريد.تاريخ تئاتر سياسي جلد 2، سعيد فرهودي، سروش، تهران 1366
5. براكت، اسكار گروس،تاريخ تئاتر جلد 3،هوشنگ آزادي ور، مرواريد، تهران
6. ملك پور،جمشيد. گزيده اي از تاريخ تئاتر جهان، طهران
7. نكو روح، حسن. سياست در نمايش راديويي آلمان،انتشارات دانشگاه شيراز 1369
منبع: كتاب نت گمشده/ مجموعه مقالات چهارمين همايش پژوهشي تئاتر مقاومت/ به كوشش و ويرايش محسن بابايي ربيعي/انتشاراتانجمن تئاتر انقلاب و دفاع مقدس