پاسخ به:بانک مقالات دفاع مقدس
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 9:07 AM
عنوان : سير تحولي شخصيت هاي سه نمايشنامه نوشته ي عليرضا نادري
نويسنده : شكوفه ماسوري
موضوعات مقالات :نمايشنامه و دفاع مقدس
چكيده
اين مقاله پژوهشي ، سير تحولي شخصيت هاي نمايشنامه هاي عليرضا نادري را بررسي خواهد كرد كه در شمار معدود نمايشنامه نويسان كشور ايران است كه تمامي نمايشنامه هايش منحصرا درباره موضوع جنگ ايران و عراق و مقاومت مردم ايران در اين جنگ تحميلي ، نوشته شده است .
از آن جايي كه طر زمان سپري شده از نخستين نمايشنامه عليرضا نادري تا آخرين نمايشنامه هايش ، شخصت هاي او دچاردگرگوني شده اند و از بسيجيان ساده دل و قهرمان تا شخصيت هاي پيچيده درگير در مسايل اجتماعي و سياسي زمان حاضر در نمايشنامه هايش وجود دارند ، جاي چنين تحليلي از شخصيت هاي او هميشه در ادبيات مقاومت كشور ما خالي بوده است .
نگارنده ، با توجه به اصول كار پژوهشي بررسي خود را به سه نمايشنامه " سه پاس از حيات طيبه نوجوان ... " و " پچپچه هاي پشت خط نبرد " و " 31/6/77 " محدود كرده است تا بتواند بررسي را دقيق تر انجام دهد .
هيچ كس نمي تواند تعريفي دقيق از وضعيتي بدهد كه باعث مي شود شرايط ناشي از جنگ براي مردمان كشورها متفاوت باشد . جنگها علتهاي زيادي را براي شروع به يدك مي كشند و با توجه به روحيه ، فرهنگ ، اعتقادات و نظام سياسي هر كشور پيامدهاي خود را دارند .
قطعا همگي نسبت به اين موضوع اتفاق نظر داريم كه هيچ وقت هيچ دو كشوري طي زمان و مكان خاص به اين اجماع نمي رسند كه بايد جنگي را شروع كنند بلكه ـ منازعات بر سر هر چه كه باشد ـ همواره در هر جنگي ، يك متجاوز و يك مدافع در مقابل متجاوز وجود دارد .
جنگ ايران و عراق تابع شرايط ويژه است كه در فرهنگ لغوي داخلي كشورمان به دفاع مقدس يا حماسه مقاومت جنگ تحميلي ، شهره شده است . در سال 59 در حالي كه مردم ميهن ما ، مدت بسيار كوتاهي بود دوران ستم شاهي را پشت سر گذاشته بودند و هنوز كشور ، درگير منازعات داخلي بر سر تقسيم قدرت بين گروه هاي سياسي بود ، متحمل جنگي شد كه بسيار غير منصفانه آغاز شد و اگر مقاومت مردمي ، حرف اول را نمي زد ، معلوم نبود چه بر سر تماميت ارضي و انقلاب نوپاي اسلامي ما مي آمد . اين حماسه مقاومت كه گاه بسيار سازمان يافته و گاه غير منظم شكل گرفت ، فرهنگ . ادبيات و هنر غربي را نيز با خود به ارمغان آورد . نسل درگير با جنگ ما ، يعني همان هايي كه زمان بروز جنگ ايران عراق از 18 تا 30 سال داشتند هرگز تجربه قهرماني هايي از اين دست را نداشتند . اين نسل نه به اجبار ، بلكه كاملا مختار به جبهه روي آورد ( به ويژه در سالهاي اول جنگ ) . در ميان رزمندگان ، هم هنرمندان حضور داشتند و هم آناني كه هنوز منش و روش زندگي حرفه اي خود را انتخاب نكرده بودند و بعد از جنگ هنرمند شدند . عليرضا نادري در زمره اين افراد است كه هر چند در آن سالها هنرمند يا نمايشنامه نويس به حساب نمي آمد اما به خوبي ، حافظه خود را از جريانات جنگ و مقاومت جوانان اين سرزمين انباشت تا بعدها ماده خاصي براي نوشته هايش داشته باشد . اما اتفاق ديگري نيز لازم بود تا آثار نادري را قابل توجه كند و آن اينكه ، عليرضا نادري يا به سبب حرفه اش ( معلمي ) و يا به علت آن كه در شته تئاتر درس خواند ( كه بيش از هر رشته ديگري با مخاطب سر و كار دارد ) ، از شخصيت هاي غير جبهه اي نيز شناخت گسترده اي پيدا كرد . به عبارت ديگر ، بر خلاف بعضي از هنرمندان كه در بررسي جنگ و قهرمانان جنگ ، نگاهي تك بعدي دارند ، نادري با واقع بيني ، قهرمانان يا مردمان باقي مانده از جنگ را به نمايش مي گذارد ( سه پاس از حيات طيبه نوجوان نجيب و زيبا ) .
در تاريخ هر كشوري بنا به مصلحت هايي جرياناتي ارزشي تعريف مي شوند . اين مصلحت ها يا كاملا منطبق بر واقعيت اند و يا حتي مي توانند تعريف واقعيت باشند . اگر اينطور نبود آنچه در فرهنگ سياسي ، اجتماعي يك كشور ارزش به حساب مي آمد ، بايد تابع نعل به نعل شرايط مشابه باشد . اما اينطور نيست . يعني چه ؟ يعني مثلا دفاع از ميهن در هر جنگي ، در بيم هر يك از دو جبهه درگير جنگ ، امتيازي مثبت و با ارزش به شمار مي آيد . به عبارت ديگر همان اندازه كه ما دفاع از سرزمين اسلامي خود را ارزش تلقي مي كرديم ، سربازان عراقي هم با اين طرز تفكر به جبهه فرستاده مي شدند . و فراموش نمي كنيم كه واقعيت چيز ديگري بود ؛ عراق به ما تعرض كرده بود و نه ما به عراق .
حال هر چه از مطلق انديشي دورتر شويم ، قهرمانان ما از رنگ هاي سياه و سفيد دورتر شده و به رنگ خاكستري كه آميزده اي از دو رنگ سياه و سفيد است نزديك مي شوند . شخصيت هاي عليرضا نادري نه سياهند و نه سفيد . او با زيركي ، خاكسترها را كنار هم مي چيند تا واقعي تر و قابل باور تر شوند .
در نمايشنامه پچ پچه هاي پشت خط نبرد ، اتفاقات در جبهه جنگ مي افتد . رزمندگان در فاصله دو حمله در جبهه بسر مي برند و تعدادي از آنها قصد دارند مرخصي شان را طوري تنظيم كنند كه هنگام حمله اصلي در خانه باشند . در اين نمايشنامه هيچ زني حضور ندارد . شخصيت ها آن طوري كه عليرضا نادري نوشته است ، عبارتند از :
عليرضا : تربيت شده در جنوب تهران با همه بدي ها و خوبي ها .
باقر : مهم نيست كجايي باشد .
دوستعلي : دوست دارم شمالي باشد ، بسيار زبر دست در آرايشگري .
يوسف : يهودي است ، اهل كتاب و معرفت .
شهريار : بهتر است يزدي باشد .
پرويز : تهراني است ، اما نه جنوب تهران .
سرگروهبان فرخنده : با لهجه مشهدي .
و سروان : مثل شبحي مي آيد و مي رود و اهميتي ندارد كجايي است .
اما اينها كه براي توصيف شخصيت كافي نيست . آنچه طي نمايشنامه اتفاق مي افتد ، داستان پيچيده اي نيست . خواننده يا مخاطب از طريق ديالوگ ، شخصيت ها را مي شناسد . باقر ـ همان كه مهم نيست كجايي باشد ـ رزمنده اي است دگر انديش كه هنوز باقي مانده بحث هاي روزهاي انقلاب را نشخوار مي كند . او بهتر ازديگران دغل بازي هاي پرويز و عليرضا را مي شناسد . يوسف يهودي است . ظاهرا وصله اي ناجور در جبهه جنگ حق عليه باطل . عليرضا اما آميزه اي است از مردم جنوب شهر تهران . اگر گيرش بيايد كمي دود و دمي و زورگير و سواري بگير از هر كسي كه سواري بدهد . پرويز يك سرباز وظيفه است . تنها كسي از غرايب روزگار با وجود آنكه همه دست به يكي شده اند او را موقع آتش بس به مرخصي بفرستند ولي فقط او ، از اين جمع زنده مي ماند چون حمله درزمني غير قابل پيش بيني اتفاق مي افتد يعني همان وقت كه او در مرخصي بسر مي برد . مافوق ها هستند و نيستند . فرمان ها را از بالا دست ها مي گيرند و به زير دست ها مي دهند .
عليرضا نادري ميان اين آدمها مي زيد . او به خوبي اين آدمها را ديده است و آنها را مي شناسد . براي همين گفت و گوي ميان آنها را تا اين اندازه واقعي به تصوير مي كشد . اين آدمها نماينده اقشار مختلف جامعه اند بي كم و كاست . بنابراين جنگ آنها را تطهير نكرده است تا سفيد سفيد باشند ؛ حتي بدترينشان ( عليرضا ) سياه نيست . همه آنها ضد و نقيض هايي هستند كه براي هدفي مشترك گرد هم آمده اند ؛ دفاع مقدس . اين همان واقع نگري از نوع عليرضا نادري است . نادري مي خواهد بگويد ، البته كه جنگ ما دفاع از ميهن اسلامي است و اين آدمهاي متفاوت از باقر گرفته تا دوستعلي بر سر توافقي نگفته ، يكجا گرد آمده اند تا دشمن را شكست دهند ، اما اين توافق براي تطهير آنها كافي نيست . همان طور كه براي تطهير آدمهاي جامعه كافي نبوده است . به اين ديالوگ ها توجه كنيم كه چگونه آميزه اي پيچيده از شخصيت ها را به نمايش مي گذارد . شخصيت هايپيچيده با رنگ خاكستري ، با تمايلاتي كه طبق ارزشهاي جامه ما بد و خوبند :
باقر : حرف بدي نزده خب گروهبان . رزمنده ها مزدور كه نيستند . بيشتر بچه ها داوطلبانه اومدن جنگ ...
فرخنده : هي هي ! تو فكر مي كني مو دارم براش پيش تو مي زنم ؟
باقر : نه به خدا سر گروهبان .
فرخنده : بابا صلح كرده بوديم با هم ... حالا دوباره جنگ و دعوا . همشس هم مو بدهكارم . همش هم موبايد بخورم . ولي ديگه مو ميرم . هر چي پيش مياد بياد . ( وسايلش را بر مي دارد )
باقر : سرگروهبان بد ميشه براتون ها !
فرخنده : چه كار ميشه ؟ قيمه قيمه م مي كنن ؟ موسه دفعه خواستم بميرم .
باقر : بده من سرگروهبان اينارو . وضع دنيا اينطوريه ديگه . ول كني بري همه ميگن ترسيدي . نمي گن دعوا كردي كه . ميگن از مردن ترسيدي . نه نمي گن ؟
آدم هاي پچ پچه ها ، در اوج جنگ تحميلي تعريف مي شوند . دغدغه هاي آنها دفاع از سرزمين ، دفاع از آب و خاك و همچنين طبيعي ترين احساس هاي بشري مثل ميل به زنده بودن ، زندگي كردن ، با خانواده بودن و توجهب ه جنس مخالف است . اين واقع بينانه ترين وجه نمايشنامه است كه آن را از ساير نمايشنامه هاي جنگ متمايز مي كند . چرا كه تحليل گرانه و دراماتيك وضعيتي را توضيح مي دهد كه عاملي به نام جنگ ، در تكوين و يا تغيير شخصيتها موثر است . اين نمايشنامه هنگام جنگ نوشته شده است و نه قبل يا بعد از آن . اما زمان نمايشنامه ديگر عليرضا نادري ، " سه پاس از حيات طيبه نوجوان نجيب و زيبا " كمي بعد از جنگ است . در اين نمايشنامه ، عليرضا همان نوجوان بسيجي است كه بر اثر نوعي جراحت ، حافظه خود را به شكلي دردناك از دست داده است . دردناك ، چون هر روز صبح با طلوع آفتاب و تلاش خانواده اش ، حافظه بلند مدت خود را باز مي يابد . با مادر و تنها بردارش محسن ، به گفت و گو و كنش مي پردازد ، به خاطر مي آورد كه عاشق دختري عمويش زيبا بوده و مي خواهد به او اظهار عشق كند ، اما كمي به عصر مانده ، مي فهمد سال هاست از مجروح شدنش گذشته ، جامعه درگير بحران هاي اقتصادي است و از همه بدتر اينكه ، زيبا با يك معلول جنگ ازدواج كرده است . درست درهمين موقع ، روز به پايان رسيده و عليرضا ديگر نمي خواهد قيافه نحس اين دنيا را ببيند . مي خواهد بخوابد و همه مي دانند خواب يعني فراموشي دوباره و فردا صبح اين قصه تكرار خواهد شد .
رنگ هيچ كس به اندازه شخصيت عليرضا سفيد نيست . حتي نام نمايشنامه نشان مي دهد كه عليرضا نوجواني نجيب و زيباست و حياتي پاك و طيبه دارد ولي نادري باز هم واقعيت ها را با بي رحمي در كنار اين ارزش هاي منحصر به فرد مي چيند تا خاكستري ناشي از تلاقي سياه و سفيد را به نماي بگذارد . چگونه ؟ محسن برادر عليرضا ، نسل ناشي از شرايط جنگ است . او از گراني و عدم امكاناتي كه جنگ بوجود آورده است ، شكايت مي كند و تمامي انگيزه هاي عليرضا ، براي رفتن به جنگي تا اين اندازه مقدس را زير سوال مي برد . دومين عاملي كه عليرضا را در مقابل رنگهاي تيره قرار مي دهد ، ازدواج زيباست . زيبا منتظر عليرضا نمانده است . اما سومين و مهمترين عامل ، خود زندگي است كه روبروي عليرضا ايستاده است نه همراه او . نه زير پاي او ، بلكه درست مقابل او . جنگ تمام شده است . همان جنگي كه به او حيات طيبه بخشيده ، عشقش از دست رفته ، همان كه عليرضا را نجيب و زيبا كرده بود ، و حافظه اش تمامي دلاوري هايش را از ياد برده است . به اين ديالوگ ها از نمايشنامه توجه كنيم :
عليرضا : د د اينا چيه ؟
محسن : خون !
عليرضا : اينا كه پر حبابه .
محسن : نه !
عليرضا : باور كن . بازش كن . اوف خونت خوابه . حباب داره .
محسن : برو بابا ، بذار باد بياد ... ولم كن .
عليرضا : برا همين گريه مي كني از يه زخم ، چون خونت حباب داره .
{ مادر مي آيد و يك چسب زخم را در دست دارد . به طرف محسن مي رود }
محسن : اين آقازاده مون بيش از اينا حالش خرابه .
مادر : چطور ؟
محسن : ميگه خونت خرابه . ميگم چشه ؟ ميگه خرابه . ميگم آخه چشه ؟ ميگه حباب داره . ميگه خونت حباب داره .
مادر : بده من دستتو .
محسن : بگو ديگه . بگو چشه ؟ ... اوه يواش ... خون به اين تميزي مث اشك چشم .
عليرضا : دو روز يه دفعه بايد عوضش كني چون تو تنت مي گنده .
محسن : تو منظورت اينه كه منم مث خودت كني .
مادر : محسن !
محسن : عينكي كه به چشم توئه بهترين عينك دنياست .
عليرضا : نمي فروشمش !
محسن : پول خوبي بابتش مي گيري .
عليرضا : گرون خريدمش ...
محسن : بهت مياد . اما خريدار نداره ديگه . ميگن جنس ، ازش طلا بباره وقتي بازارش خوب نباشه ميمونه . اونقدر ور دلت مي مونه خسته ميشي . مي فروشيش به يك دوم قيمت ، يك سوم ، مفت ...
جدا از زمان نگارش نمايشنامه ـ نه زمان دراماتيك آن ـ نمايشنامه حيات طيبه ... حد واسط ميان پچپچه هاي پشت خط نبرد و 31/6/77 است . از چه منظري ؟ از منظر شخصيت پردازي . اشخاص بازي پچپچه ها ، هنوز درگير افكار و احساسات درون انقلابند . هنوز هم مي توانند با هم كنار بيايند و دور هم جمع شوند و كل نيرنگ هاي آنها ، محدود به چند كنش زير كانه درباره مرخصي دروان سربازي است اما در حيات طيبه ... طيف هاي مختلف بعد از جنگ روانكاوي مي شوند ، و فقط بعضي از آنها ويژگي هاي دوران انقلاب را دارا هستند و نوعي باور مطلق به انديشه ها و آرمانها ( شخصيت عليرضا از اين گونه است ) . در نسل جوانتر كه قهرماني ها و دفاع مقدس با به خاطر نمي آورد ، اين آرمان گرايي ها ، دور از ذهن و گاهي حتي مسخره است ( شخصيت محسن از اين گونه است ) .
اين اتفاق در 31/6/77 شكل ديگري به خود مي گيرد . 13 نفر از رزمندگان اسلام با هم قرار گذاشته اند كه 10 سال بعد از جنگ در 31/6/77 ، سالروز جنگ تحميلي ، زير برج آزادي در ميدان آزادي تهران دور هم جمع شوند . از اين 13 نفر عليرضا ، محمود ، رضا خبري نيست ، در منزل او جمع شده اند . طي صحبت هاي اين آدمها ، كه درباره ي همه چيز و همه كس سخن مي گويند ، كم كم به اين نتيجه مي رسيم كه باقيمانده هاي جنگ ، خيلي شبيه قهرمان هاي آرماني جنگ نيستند . بلكه همگي صاحب درگيري ها و كنش هاي مختلف رواني اند . جليل كه مجروح شيميايي است ، از مشهد آمده است . او به همراه زنش سر قرار حاضر شده است . جليل مطلقا در خاطرات گذشته زندگي مي كشد و بدون آنها خواهد مرد . او حاضر نيست ذره اي با زمان حال پيوند بخورد . زن او در حقيقت پرستار اوست نه همسرش . عليرضا ، يك نويسنده است . روشنفكر و كم و بيش معتاد به مواد مخدر . او نيز به همراه زنش كه روشنفكر و اراده اي سست و عقده بچه دار شدن را نيز دارد بر سر قرار آمده است . جنگ اكنون براي عليرضا فقط ماده خامي براي داستان هايش است . محمود ـ كسي كه مجبور شده است براي كار به ژاپن برود ـ از يك زن ژاپني ( مشروع يا نامشروع ) پسري دارد . او بعد از جنگ از حداقل امكانات يعني به دست آوردن شغل در ايران محروم بوده است . پيمان ، با زنش معصومه از بچه جناب سروان رضا نگهداري مي كند چرا كه فرمانده ، قهرمان بديل جنگ بر اثر اختلافات زناشويي و رفتن زنش ، به دنبال او رفته و جناب سروان رضا ، بچه را به پيمان و زنش معصومه سپرده است . درست در پاين نمايشنامه ، ما متوجه مي شويم كه فرمانده بزرگ جنگ كه از ابتدا شرح قهرماني هايش از زبان همه گفته شده ، از حل ساده ترين مسائل زندگي درمانده است . به اين ديالوگ ها از نمايشنامه توجه كنيم :
محمود : پيمان اونقدرا سواد نداره كه ... درسته پيمان ، نتونستي ديده بان باشي به خاطر ديپلم . رضا بردت تو هدايت آتش !
پيمان : رضا ... رضا ... رضا .
عليرضا : كي ؟
پيمان : رضا .... رضا .
محمد : كي ؟
پيمان : ولم نمي كنه .
محمد : كي ، رضا ؟
پيمان : جنگه ولم نمي كنه .
محمود : تو ولش كن ! مي توني ! نه ، شماها جنگ شده دكونتون .
عليرضا : مثل اين شمايل خونا و تعزيه چيا .
واقع بيني نادري به ما مي فهماند باقي مانده هاي جنگ ، فرصت قهرمان ماندن را نداشته اند . آنان به عشق ، به شغل ، به امنيت و مهرباني احتياج داشته اند كه از ايشان دريغ شده و به همين مناسبت اين قدر نابسامانند . اين ، همان مهمترين ويژگي نمايشنامه هاي عليرضا نادري است كه آثار او را از هر گونه مطلق انديشي و يك سو نگري دور مي كند . قهرمانان نادري از رنگهاي سياه مطلق و سفيد مطلق مي گريزند و به خاكستري مي رسند . فراموش نكرده ايم كه آدمهاي خاكستري واقعي تر ، باور پذير تر و ماندگارترند و با آنها مي توان ارزشهاي هر پديده اي را به نمايش گذاشت . شخصيت هاي نادري از جاي دوري نيامده اند . آنها از همين نزديكي ها آمده اند . از جايي شروع مي كنند كه هر كس ديگري هم بود ، از همان جا شروع مي كرد . اما طوري ادامه مي دهند كه نادري مي خواهد . به عبارتي نادري آنها را به طرزي زيبا و البته بي محابا دراماتيزه ( نمايشي ) كرده است . به آنها بعد بخشيده و تا جايي كه ممكن است از نزديك كردن آنان به تيپ خودداري كرده است . آنان در معني دراماتيك متحول مي شوند اما نه از گونه جامعه پسند ؛ اتفاقا از گونه اي كه هر تحليلگري را به تفكر وا مي دارد . به عبارتي ، شخصيت هاي عليرضا نادري بنابر ضرورت هاي جامعه ظاهرا اجتناب ناپذيرند ، متحول شده اند ؛ از آن گونه كه دوست نداريم ولي تغييراتشان را باور مي كنيم . اين تغييرات با زيركي در تمامي ابعاد روانشناختي و جامعه شناختي اتفاق مي افتد . آنها نه زندگي به سامان خانوادگي دارند ، نه شغل و امنيت شغلي مناسب در خور توجه . از نظر رواني نيز درمانده ، بي هويت و از خود و جامعه بيگانه اند . به عبارت ديگر آنان تغيير كرده اند چون شرايط اطرافشان دچار تغيير شده است . به همين دليل آدمهاي نادري در مجموعه اي از طيف هاي رنگ خاكستري غوطه ورند و اين ، همان ويژگي است كه كارهاي او را از ساير نمايشنامه هاي مربوط به جنگ تحميلي متمايز مي كند .
فهرست منابع:
1. اگري،لاجوس. فن داستان و نمايشنامه نويسي. ترجمه مهدي فروغ.تهران.زوار.1364
2. بال،ديويد. شيوه فني نمايشنامه خواني. ترجمه .ترجمه محمود كريمي حكاك. تهران. لوح سيمين.1378
3. پولتي،ژرژ. هنر خلق شخصيت. ترجمه آذين حسين زاده. تهران. قطره.1383
4. پولتن،مارجوري. كالبدشناسي درام.ترجمه رضا شيرمرز.تهران. قطره.1383
5. خانيان،جمشيد. وضعيت هاي نمايشي دفاع مقدس. تهران. عابد.1383
6. سيگر،ليندا.خلق شخصيت هاي ماندگار. ترجمه عباس اكبري. تهران. سروش. 1380
7. مكي. ابراهيم. شناخت عوامل نمايش. تهران. انديشه سازان. 1384
8. نادري،عليرضا. پچ پچه هاي پشت خط نبرد. تهران. انديشه سازان.1384
9. نادري. علي رضا. سه پاس از حيات طيبه نوجوان بسيجي نجيب و زيبا. نسخه دست نويس نزد نگارنده. تهران.1375
10. نادري،عليرضا. 31/ 6/ 77. تهران. قطره. 1385.
منبع: كتاب نت گمشده/ مجموعه مقالات چهارمين همايش پژوهشي تئاتر مقاومت/ به كوشش و ويرايش محسن بابايي ربيعي/انتشاراتانجمن تئاتر انقلاب و دفاع مقدس