پيك نيك
خاطره اي از شهيد محمد جواد آخوندي
صدايم زد و گفت: «مبرقعي! بيا سوار شو!»
تعجب كردم. زير آتش سنگين دشمن آن هم توي اين دشت صاف كجا مي خواست برود؟ پرسيدم: «كجا؟»
گفت: «سوار شو! يك گاوداري اين نزديكي ها هست كه مال يك شركت اسراييلي است. زمين كشاورزي هم هست. آن جا يك كمي كار داريم.»
سوار ماشين شديم و به طرف پنجوين حركت كرديم. وقتي به مقصد رسيديم گفت: «پياده شو!»
در اطراف گاوداري چند مزرعه از عراقي ها باقي مانده بود.
آقاي آخوندي گفت: «هرچه سيب زميني و هندوانه هست بار ماشين كن!»
ماشين را پر كرديم و برگشتيم. جسم و روح بچه هايي كه از خط برگشته بودند، ضعيف و خسته شده بود. آخوندي سعي مي كرد با لطيفه و شوخي حال آنها را جا بياورد. از بچه ها خواست تا چند تا كنده درخت را بيندازند. آتش بزرگي درست كرديم و چند تا كتري روي آن گذاشتيم. بعد هم به سراغ هندوانه ها رفتيم. انگار نه انگار كه ما در منطقه عملياتي و زير آتش سنگين دشمن هستيم. انگار براي تفريح به پيك نيك آمده ايم. حالا ديگر حال بچه ها عوض شده بود. روح تازه اي به جسمشان دميده شده بود. ديگر آماده بودند كه در برابر دشمن با آن همه تجهيزات و سلاح هاي گوناگوني كه داشت، بايستند.