پاسخ به:بخش داستان و خاطره
سه شنبه 6 مهر 1389 11:56 AM
چفیه ی آسمانی
حال و هوای جبهه ها خبر می داد که چند روز بیشتر به پایان جنگ نمانده، همه ی بچه ها تلاش خود را می کردند تا خدا آنها را هم در جمع شهدا بپذیرد. شوخی که نیست 8 سال بجنگی و آخرش هم شهید نشی، مگر بدتر از این می شود؟ آن شب او هم مثل بقیه ناله و زاری می کرد تا خدای نکرده از جمع شهدا جدا نشود.
اما این چند روز هم مثل همان روزهای قبلی خبر تازه ای برای او نداشت. جنگ تمام شد...!!!
جنگ که به پایان رسید او هم مناطق مرزی را ترک کرد. اما دلش همانجا گیر کرده بود. هوای پایتخت اصلا به مزاجش خوش نیامده بود. بدتر از هوا، مردمی بودند که چشم دیدن او را نداشتند. دلش گرفته بود از این همه بی محلی هایی که به او می شد. مگر نه این است که همه جای دنیا عزیزانی را که از جبهه ی جنگ برگشته اند با دیده ی احترام می نگرند؟ پس این نگاه های سنگین که در کوچه و خیابان به او و همراهانش می شد چه بود؟
از جبهه که برگشته بود، یکراست آمده بودند بیمارستان، حال و حوصله ی بیرون رفتن از بیمارستان را نداشت، حداقل در بیمارستان با جانبازان و مجروحین جبهه بود. البته کسی هم حاضر نبود او را بیرون از بیمارستان ببرد. تنها کسانی که قدرش را می دانستند، همان بازماندگان جبهه بودند، آن هم نه همه ی بازماندگان که برخی از آنها.
هر روز که می گذشت، خیبر شکنان یکی یکی پر می کشیدند و به دوستان شهیدشان ملحق می شدند. نمی دانست خوشحال باشد یا ناراحت، خوشحال از اینکه دوستانش با شهادت از دنیا می روند و یا ناراحت از این که آنها مظلومانه شهید می شوند و کسی به فکرشان نیست و او خودش هم هر روز تنها و تنهاتر می شود.
روز ها را با همین افکار به شب می رساند و درست با همین اندیشه ها شب را روز می کرد. دلتنگی امانش را بریده بود. در یکی از همین شب ها بود که از ته دل سر خدا فریاد کشید تا او را هم از این غربت دلخراش نجات دهد.
دعایش خیلی زود مستجاب شد. خبر رسید که شخص مهمی برای عیادت از جانبازان به بیمارستان خواهد آمد. در دلش گفت: چه عجب! یکی پیدا شده که به فکر ما هم هست!!!
اما مراسم که شروع شد او تازه متوجه شد فردی که به عیادت جانبازان آمده بزرگمردی است غریبتر از بچه های جبهه و جنگ!!! و چه ساده آمده بود. نایب ولی خدا و ولی و رهبر شهدا. ولی و رهبر آنها، کسی که بچه ها به عشق او و به فرمان او و برای رضای خدا جنگیده بودند. او تازه متوجه شده بود که تنها یاور شهدا، بازماندگان شهدا را هم فراموش نکرده است. آن صبح دل انگیز برایش به قدری هیجان انگیز بود که متوجه صحبت دوستانش با رهبرشان نبود. او غرق تماشای چهره ی نورانی حضرت ماه بود. ماهی که در نبود خورشید نورافشانی می کرد و الحق چه زیبا تکلیفش را به جا می آورد.
صحبت ها که تمام شد، جانبازان او را با احترام کامل تقدیم رهبرشان کردند. هر چه باشد او تنها سوغاتی جبهه بود که باقی مانده بود.
به محض آنکه او را روی دوش رهبر انداختند، عطر خوش شهدا را استشمام کرد، عطری که از خون شهیدان استشمام کرده بود، عطری که در هنگامه ی نبرد با یزیدیان بوییدن آن برایش عادت شده بود، اما امروز دیگر بوی این عطر کمتر به مشام می رسید.
آری حالا او خوشبخت ترین چفیه ی روی زمین بود، اصلا حالا دیگر او زمینی نبود، آسمانی بود. او چفیه ای بود که روی دوش رهبر بود، روی دوش حضرت ماه.