پاسخ به:بخش داستان و خاطره
یک شنبه 4 مهر 1389 12:43 AM
برای اولین بار اومده بود جبهه
خیلی پرحرف و کنجکاو بود
مدام به سید می گفت: مرد مومن! جای چفیه روی دوش بسیجیه، آخه چرا چفیه را پیچیدی دور دستت؟
اما هر چقدر اصرار می کرد، سید نگاهی می کرد و می خندید.
بلاخره کنجکاوی امانش نداد.
سید نشسته بود ترک موتور محمد. رفت به سمت سید.
خواست چفیه را از روی دست سید بکشد که سید دستش رو کشید عقب.
خشکش زد.
دست مصنوعی سید موند توی دستهاش.
افتاد روی زمین و زار زار گریه می کرد...