0

شير كوهستان_28

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

شير كوهستان_28
سه شنبه 23 اسفند 1390  3:01 PM

 على جزمانى در توصيف حالات مهدى مى‏گويد:
«نشسته بوديم و صحبت مى‏كرديم. قرار بود قبل از غروب آفتاب نيروهاى باقيمانده گردان را از بُنه تداركاتى××× 1 محلى در نزديكى خط مقدم جبهه، كه آذوقه و مهمات در آنجا ذخيره مى‏شود. ××× به طرف خط حركت دهيم.
مهدى گفت:
«
على! من ديشب خواب ديدم كه شب تاسوعاست. مجلس باشكوهى داشتيم و سينه‏زنى مى‏كرديم. همه داشتند گريه مى‏كردند. من هم آنجا چند بيتى خواندم. حال و هواى عجيبى بود.
بعد گفت:
«
على! اين شب تاسوعايى كه من ديدم، حتماً عاشورايى به دنبال دارد.» بايد راه مى‏افتاديم. مى‏خواستم بند پوتين‏هايم را ببندم، گفتم:
«
اين پوتين‏ها اذيتم مى‏كند
مهدى گفت:
«
بيا پوتين‏هايمان را عوض كنيم
پس از آن مهدى آيه‏اى از قرآن خواند و گفت:
«
اجل هر كس فرا برسد، امكان ندارد يك لحظه هم تغيير كند
تا آخرين لحظه كه بُنه را ترك كرديم، از شهادت و شهيد شدن حرف مى‏زد، قرآنى همراه داشت كه امضاء و تبرك شده امام بود. دو سه سال قبل، آن را مدتى به من داده بود و من دوباره به او برگردانده بودم. دم غروب باز گفت:
«
بيا اين قرآن مال تو باشد
ولى من قبول نكردم، نگاهى كرد و گفت: «يك بار ديگر هم اين را به من پس دادى. حالا هم اگر نمى‏گيرى مهم نيست، اما يادت باشد وقتى شهيد شدم، از روى جنازه‏ام بردار
قرآن را بوسيد و تو جيبش گذاشت.»××× 1 نقل از كتاب قله 1904 صص 158-157. ×××
نيروهاى رزمنده، پيشروى خود به سمت مواضع دشمن را شروع كردند. محمد پروازى مى‏گويد:
«
گردان‏هاى مقداد و مالك با گردان‏هايى از بچه‏هاى ارتش ادغام شده بودند. گردان حركت كرد و يال سمت راست را رفت بالا و به فاصله 500-400 مترى عراقى‏ها رسيديم . عراقى‏ها تا فهميدند عمليات شده، شروع كردند به آتش تهيه بسيار سنگين ريختن؛ به حدى كه اين مدل آتش تا آن موقع هيچ جاى كانى‏مانگا ريخته نشده بود. از هر طرف تير و خمپاره و گلوله توپ بود كه به زمين اصابت مى‏كرد و تعدادى را شهيد و مجروح مى‏كرد، از آن نقطه كسى نتوانست جلوتر برود. اما از كل بچه‏ها، هفت نفرى شروع كردند به جلو رفتن و اين فاصله 500-400 مترى را طى كردند تا رسيدند زير پاى عراقى‏ها. البته اين را هم بگويم؛ موقعى كه بچه‏ها سينه‏كش خوابيده بودند، مهدى بلند شد و شروع كرد به رجز خواندن. گفت: منم مهدى خندان، پسر امامقلى خان، معاون تيپ عمار، آنها كه مى‏خواهند با مهدى خندان بيايند، به پيش!
از اين تعداد، همين هفت نفر رفتند تا رسيدند به 60-50 مترى خطالرأس جغرافيايى. همين تعداد اول روى زمين دراز كشيدند تا وضع خطالرأس را شناسايى كنند. آنها به صورت ستون جلو رفته بودند كه نفر اول مهدى خندان بود و من نفر چهارم يا پنجم بودم.
على جزمانى مى‏گويد:
«
در حالى كه همه ستون خوابيده بود، با قامتى استوار پيشاپيش ستون ايستاده بود و داشت بالاى قله را نگاه مى‏كرد. صورتش را برگرداند و نگاهى بهبچه‏هايى كه زمين‏گير بودند كرد و دوباره قلّه را زير چشم گرفت. من با دقت براندازش كردم انگار دور قامتش را هاله‏اى از نور فرا گرفته بود.
در بالاى ارتفاع، غير از تيربار و دوشكا يك توپ ضدهوايى شيليكاى چهارلول هم درست در مقابل ستون كار مى‏كرد و امان همه را بريده بود. مهدى طاقت نياورد پيش من آمد و گفت:
«
على! من مى‏روم چهارلول را خاموش كنم
بلند شدم و گفتم:
«
من هم همراهت مى‏آيم
مهدى به آرامى روى شانه‏ام فشار داد و گفت:
«
نه، على جان! تو پيش بچه‏ها باش و به گردان كمك كن
چاره‏اى نداشتم. مسؤول يكى از گروهان‏ها شهيد شده بود و مهدى مرا به جاى او انتخاب كرده بود. مدتى نگذشت كه با چهار پنج نفر به سمت بالاى تپه خيزبرداشت. نرسيده به سنگر عراقى‏ها، شيب زمين كم مى‏شد. زمين تقريباً صاف و هموارى بود كه عراقى‏ها در آن مين كاشته بودند. چند رديف سيم خاردار حلقوى هم بود، كه كار را مشكل‏تر مى‏كرد. مشكل عمده عبور از موانع بود. اگر از ميدان گذرگاهى باز مى‏شد، آن‏وقت به راحتى چهار لول دشمن منهدم مى‏شد
حاج پروازى از فرجام آن شب عاشورايى مى‏گويد:
«
رفتم نزديك مهدى ديدم همه بچه‏ها زير آن آتش بى‏امان دشمن، به رو دراز كشيده‏اند؛ اما مهدى از شدت خستگى نشسته روى زمين و دراز نكشيده. تا مراديد گفت: حاجى تو هم كه اينجايى؟ گفتم: بله، چرا تو باشى ما نباشيم. يك مقدارى كه نشست و نفسش تازه شد، درجا بلند شد و با تمام قامت ايستاد، آتش هم خيلى سنگين بود، من از جا نيم‏خيز شدم، دستش را گرفتم و فرياد زدم: مرد! به تو مى‏گويم دراز بكش تا آتش سبك بشود. مهدى ابتدا دراز كشيد ولى لحظه‏اى بعد به سرعت بلند شد و ايستاد. گفتم: چرا دوباره بلند شدى؟ گفت: حاجى، من تا به امروز در مقابل تير و تانك و توپ دشمن سر خم نكرده بودم، اين يك دقيقه‏اى هم كه اينجا دراز كشيدم براى اين بود كه شما گفتيد دراز بكش، والا من آدمى نبودم كه زير آتش اين نامردها دراز بكشم!
به نظر من به خاطر همين جگرآورى و رشادت مهدى بود كه در بين بچه‏هاى لشكر به شير كوهستان معروف شد. مهدى بلافاصله بلند شد و رفت جلو. 6-5 دقيقه‏اى گذشت. من يك لحظه او را نديدم تا اينكه خودم را كشيدم توى خطالرأس جغرافيايى، نگاه كردم به مهدى كه حالا رسيده بود كنار سيم خاردار عراقى‏ها. رفته‏بود وسط سيم‏هاى خاردار حلقوى كه پر از مين بود. بدون هيچ سيم‏چين يا وسيله‏اى و بدون همراه داشتن تخريب‏چى. آخر از تخريب چى‏ها، يكى شهيد شده بود، يكى مجروح. بالاخره مهدى مى‏خواست از توى سيم خاردار راهى پيدا كند و معبرى براى بچه‏ها باز كند. برانكارد هم نبود كه بچه‏ها آن را روى سيم خاردار بگذارند و رد شوند، بعد من ديدم مهدى دست‏هايش را انداخت توى كلافِ سيم‏خاردار و فشار داد. سيم خاردار را باز كرد. اما سيم‏خاردارها از يك طرف دستش رفته بودند و از آن طرف ديگر دست او بيرون زده بودند. از دستهايش شرشر خون مى‏ريخت. توى همين وضعيت، سرش را كرد توى حلقه‏هاى سيم‏خاردار و رفت نشست وسط سيم‏ها، با چه مشقتى دست‏هايش را از توى سيم خاردار درآورد و يكى‏يكى مين‏ها را برداشت و چيد كنار. سريع معبر را باز كرد و بعد دست‏هاى خون‏آلودش را دوباره انداخت آن طرف سيم خاردار، دوباره شانه‏هايش گير كرد به سيم و تيغه‏هاى تيز سيم خاردار پيراهن و زيرپوش و پوست تنش را پاره كرد و خون زد بيرون. بالاخره خودش را از دست آن تيغ‏ها هم نجات داد و از سيم خاردارها گذشت. دستش را برد سمت نارنجك و نارنجك رادرآورد مى‏خواست ضامن نارنجك را بكشد كه در يك لحظه تيربارچى دشمن از بالاى سرش او را ديد و لوله كاليبر 14/5 ضدهوايى را گرفت روى سينه مهدى و او را به رگبار بست. يك لحظه گفت: آخ بعد دستهايش را به شكل صليب باز كرد و به پشت، روى سيم خاردار عراقى‏ها افتاد. من از برادرى كه امروز هم زنده است و جزو همان هفت نفر بود، همان موقع پرسيدم: فلانى ساعت چند است؟ گفت: 11/15 است، يعنى از همان وقتى كه مهدى گفته بود شهيد مى‏شوم تا لحظه‏اى كه شهيد شد دقيقاً 72 ساعت طول كشيد
آرى مهدى راست گفته بود، آسمان بوى خون مى‏داد و ملائكه عرش الهى صف در صف در دل آسمان به انتظار نشسته بودند. مهدى تن مهربان خويش را به تيغ خونريز دشمن سپرد و در بارگاه ملكوت، امام حسين‏عليه السلام و ياران وفادارش چشم انتظار الحاق يك عاشورايى ديگر بودند. صعود مهدى از سينه‏كش سنگى ارتفاعات كانى‏مانگا، كار ملائك را آسان‏تر كرد و او از همان‏جا به آسمان‏ها پرواز كرد.
على جزمانى از بازتاب شهادت مهدى در لشكر 27 مى‏گويد:
«
پيكى كه همراه مهدى فرستاده بودم، حدود بيست دقيقه بعد برگشت. در دل هواى شنيدن خبر بدى را داشتم. پرسيدم:
«
مهدى چى شد؟»
«
مهدى شهيد شد
براى چند لحظه دنيا پيش چشم‏هايم تيره و تار شد. عرق سردى روى پيشانى‏ام نشست و مبهوت و متحير خشك‏ام زد. تمام بچه‏هاى گردان مقداد افسرده بودند. هنوز باورم نمى‏شد. مى‏گفتم شايد اشتباهى شده باشد. در اردوگاه اولين كسى را كه ديدم احمد نوزاد××× 1 فرمانده گردان مقداد بن اسود بود. روز 21 دى 1365 طى نبرد كربلا 5 به شهادت رسيد. ××× بود. او را كه ديدم، گريه مهلتم نداد. او هم بغضش تركيد. بعد برادر كارور××× 2 محمدرضا كارور در نبردهاى والفجر مقدماتى و والفجر يك، فرمانده گردان مقداد بود و مهدى خندان، جانشينى او را در آن گردان به عهده داشت. از تابستان 62 فرماندهى گردانمالك اشتر را به عهده گرفت و سرانجام در عمليات خيبر، با همين سمت در روز 8 اسفند 1362 به شهادت رسيد. ××× به جمع ما پيوست. عزاى عمومى در لشكر به پا شده بود
در فرجام نبرد حماسى والفجر 4، گردان‏هاى رزمى لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم به اردوگاه شهيد بروجردى (معروف به قلاجه) بازگشتند تا پس از نزديك به 6 ماه حضور مستمر در منطقه جنگى و شركت در دو مرحله پايانى عمليات دشوار والفجر 4، به شهر و ديارشان مراجعت كنند. عصر روز سوم آذرماه سال 1362، حاج همت ضمن حضور در جمع رزمندگان لشكر، خطاب به آنان سخنرانى پرشورى ايراد كرد. فرمانده محبوب لشكر 27، در فرازى از بيانات خود، ضمن تجليل از رشادت‏ها و رنج‏هاى عظيم سرداران و رزمندگان حاضر در نبرد كوهستانى والفجر 4، به شهادت حماسى مهدى خندان اشاره داشت؛ و از او با لقب «شير كوهستان» ياد كرد و گفت:
«... 
شما برادران بسيجى، در طول اين شش ماه، در جبهه وقايع و حوادث بسيارى را از نزديك ديديد و درس‏هايى بزرگ آموختيد. شما خود شاهد بوديد كه سردار شجاع‏تان اكبر حاجى‏پور چگونه شهيد شد. شما ديديد كه شير كوهستان؛ مهدى خندان، چگونه بر روى قله 1904 به شهادت رسيد.
امروز، شما با كوله‏بارى از خاطرات و درسها به شهرها و خانه‏هايتان بازمى‏گرديد. اين مسؤوليت بزرگ، بر دوش شما است كه آنچه را شاهد بوديد، براى مردمى كه تشنه دانستن اين حقايق هستند، بازگو كنيد و در تاريخ، براى نسل‏هاى آينده به يادگار بگذاريد. در روايت از قول معصوم‏عليه السلام آمده است: اگر شما انسان‏هاى مؤمن و متقى در جنگى شركت كرديد و براى شهادت به ميدان رفتيد، اگر شهيد هم نشويد، اجر شهيد را برده‏ايد.
مواظب باشيد كه اين اجر الهى را از بين نبريد. شما مثل شهيد زنده هستيد. ان‏شاءالله بتوانيد راه شهداء؛ راه عزيزانى مثل حاجى‏پور و خندان را محكم و پر قدرت ادامه دهيد. و بدانيد اى عزيزان، ما در اين راه، بايد ثابت‏قدم باشيم

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها