0

«گفتگو با خدا»

 
shima5
shima5

«گفتگو با خدا»
چهارشنبه 7 مرداد 1388  11:29 AM

«گفتگو با خدا»


خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم.

خدا گفت: پس مي‌خواهي با من گفتگو کني؟

گفتم: اگر وقت داشته باشيد.

خدا لبخند زد،

وقت من ابدي است

چه سوالاتي در ذهن داري که مي‌خواهي از من بپرسي؟

گفتم: چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي‌کند؟

خدا پاسخ داد...

اين که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي‌شوند.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکي را مي‌خورند.

اين که سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي‌کنند

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي‌کنند.

اين که با نگراني نسبت به آينده

زمان حال فراموش‌شان مي‌شود.

آنچنان که ديگر نه در آينده زنگي مي‌کنند و نه در حال.

اين که چنان زندگي مي‌کنند که گويي هزگر نخواهند مرد

و چنان مي‌ميرند که گويي هرگز زنده نبوده‌اند.

خداوند دست‌هاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساکت مانديم.

بعد پرسيدم...

به عنوان خالق انسان‌ها، مي‌خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند؟

خدا با لبخند پاسخ داد،

ياد بگيرند که نمي‌توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.

اما مي‌توان محبوب ديگران شد.

ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند.

ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد،

بلکه کسي است که نياز کمتري دارد.

ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي‌توانيم زخمي عميق در دل کساني که دوستشان داريم، ايجاد کنيم

و سال‌ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.

با بخشيدن، بخشش يابد بگيرند.

ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقاً دوست دارند

اما بلد نيستند احساس‌شان را ابراز کنند يا نشان دهند.

ياد بگيرند که مي‌شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.

ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشيند

بلکه بايد خودشان هم خود را ببخشند.


و ياد بگيرند که من اين‌جا هستم.

هميشه.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها