0

داستان باستان آیت الله نوری

 
ariya_tbs
ariya_tbs
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 1395

پاسخ به:داستان باستان آیت الله نوری
شنبه 20 اسفند 1390  6:34 PM

دعبل مردى كه دار خود را به دوش مى كشيد

دعبل بسال 148 هجرى در كوفه متولد شد

از دانشمندان و شاعران و اديبان بزرگ و توانا و زبردست و با شهامتى كه همواره در پيشانى تاريخ مى درخشد، و او را با شهامت ترين شاعر تاريخ در حقگوئى خوانده اند، دعبل خزاعى است .(221)
دعبل بسال 148 هجرى در كوفه متولد شد، و بيشتر سكونتش در بغداد بود، و در سن 98 سالگى به شهادت رسد.
او از شيعيان بنام و آگاه به علم كلام بود و درباره طبقات شعرا كتابى تاءليف كرد و ديوان شعراء 300 صفحه است .
دعبل مسافرتهاى زيادى كرد از حجاز و يمن گرفته تا رى و خراسان و قم و نقاط ديگر مى گشت ، به گفته ابوالفرج دراغانى (ج 18 ص 36) گاهى دعبل سالها از مردم پنهان مى شد و دور دنياى آن روز به گردش مى پرداخت .
زبان او چون شمشيرى بران ، همواره براى بزرگداشت حق و كوبيدن باطل ، در جولان بود، او هرگز ستمگران را مدح نمى كرد بلكه به عكس با اشعار پر مغز به شرح ستمكاريهاى آنان مى پرداخت ، قدرت شعر و بيان او به اندازه اى بود كه بر اندام ستمگران و زمامداران خودكام لرزه مى انداخت .
شما درباره رادمردى كه مى گفت :
((من چوبه دارم را مدت پنجاه سال است بدوش مى كشم ولى آن كس كه مرا به دار بزند نيافته ام .))
چه تصور مى كند؟
به محمد بن عبدالملك (وزير) گفتند:
چرا دعبل را بخاطر قصيده اش كه در آن از تو بدگوئى كرده ، مجازات نمى كنى ؟
در پاسخ گفت :
((دعبل دار خود را به گردن نهاده و با آن گردش مى كند و مدت سى سال است كه در جستجوى كسى است تا او را با آن به دار زند، او باكى ندارد.)) (222)
دعبل اشعارى در هجو ابراهيم بن مهدى (عموى ماءمون ) سرود، ابراهيم سخت ناراحت شد و به ماءمون شكايت كرد و گفت :
من و تو از يك منسب و ريشه ايم ، دعبل مرا هجو كرده است ، انتقام مرا از او بگير.
ماءمون گفت :
شايد آن شعر معروفش را مى گوئى ؟
ابراهيم گفت :
اين بعضى از آنها است ، مرا به بدتر از آن نكوهش كرده است .
ماءمون گفت :
تو در اين باره از من پيروى كن ، او مرا هجو كرده و من ناديده گرفتم .
ابراهيم گفت :
اى خليفه ! خدا حلمت را زياد كند، ما هم از حلم تو پيروى مى كنيم (223)
احمد بن اسحاق مى گويد:
دعبل را ديدم و به او گفتم :
تو شجاعترين و پرجراءت ترين مردم هستى ، زيرا آن اشعار كوبنده و رسوا كننده را درباره ماءمون گفتى ، آن هم در دوران حكومت و قدرت بى نظير او، دعبل پاسخ گفت :
((اى ابااسحاق ! من چهل سال است كه دار خود را به دوش مى كشم ولى آن كس كه مرا دار بزند نمى يابم .))

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها