پاسخ به:داستان باستان آیت الله نوری
جمعه 19 اسفند 1390 11:19 PM
هديه اى براى زندانى از بدن خون آلود ((عمرو)) در ميان خاك و خون مى گذريم و سرى به زندان تاريك و پرشكنجه معاويه مى زنيم و از همسر باوفاى عمرو بن حمق خبرى مى گيريم .
آمنه در زندان به سر مى برد، و همواره به ياد فداكاريهاى قهرمانانه شوهرش بسر مى برد، خاطره رشادت اين زن قلب معاويه را جريحه دار كرده بود، از اينرو در اين فكر بود كه به زخم آمنه ، نمك بپاشد و انتقام آن همه اعتراضات آن زن فداكار را بگيرد، فكرش به اينجا رسيد كه سر بريده همسرش را براى او به زندان بفرستد.
آمنه آنگاه از شهادت شوهرش باخبر شد كه سر بريده و خون آلود او را به زندان آورده و به دامنش افكندند، او سر را برداشت و راز دل گفت و با اشكهاى پرسوز و گدازش ، سر را شست و از آن توشه برداشت و اين جملات را به زبان جارى كرد:
شوهرم ((عمرو)) را مدتى دراز از من پنهان داشتيد و اينك سر او را برايم آورديد، اى همسرم ! خوش آمدى ، به به چه هديه ارزشمندى ؟ من هرگز ترا فراموش نخواهم كرد... بعد به ماءمور معاويه رو كرد و گفت : از قول من به معاويه بگو خدا انتقام خون شوهرم را از تو خواهد گرفت و عذاب و غضب خود را به زودى بر معاويه خواهد فرستاد، زيرا او جسارت و گناه بزرگى مرتكب شده و پاكمرد نيكوكارى را به قتل رسانده است آنگاه سر را به سينه چسباند، مى خواست شوهرش ، صداى تپش قلبش را بشنود، ماءمور نزد معاويه رفت و گفتار آن زن با شهامت را به معاويه رساند معاويه در غضب شد و دستور داد آمنه را حاضر كردند.
طولى نكشيد كه آمنه را به قصر معاويه آوردند، آمنه در برابر معاويه ايستاد، اما به او نگاه نمى كرد.
معاويه كه سخت خشمگين شده بود، شرارت و كينه از همه وجودش مى ريخت ، فرياد زد اى دشمن خدا آيا چنين جسارت پيدا كرده اى كه اينگونه درباره من سخن گفته اى در حالى كه اسير دست من هستى و زندگيت به اشاره من بستگى دارد.
آمنه كه ذره اى ترس و هراس به وجودش راه نيافته بود، گفت : آرى اى معاويه ، من اين سخنان را درباره تو گفته ام ، كتمان نمى كنم و عذرخواهى هم نمى نمايم و مى دانم كه عذاب خدا در انتظار تو است !
معاويه در برابر سخنان كوبنده اين زن چه مى توانست بگويد جز اينكه دستور اخراج او را بدهد، آرى به ماءمورين خود با دست اشاره كرد كه او را بيرون ببرند.
آنگاه آمنه از مجلس معاويه بيرون رفت ولى زير لب مى گفت :
تعجب مى كنم از معاويه كه زبانش قدرت سخن با مرا ندارد و بسته است و با انگشت اشاره مى كند كه مرا اخراج كنند، به خدا سوگند، همسرم ((عمرو)) چنان در پيشگاه عدل الهى با سخنان محكم و راستين از او دادخواهى كند كه از شمشير و تيرهاى تيز براى او دردآورتر باشد.
هنوز به آستانه در نرسيده بود كه دوباره او را صدا زدند، او دوباره نزد معاويه رفت ، اين دفعه دستور داد، طلا و نقره پيش او ريختند، آمنه رويش را از آنها برگرداند و خشمگينانه گفت : رويت سياه باد اى معاويه ! همسرم را كشته اى و به من جايزه و پول مى دهى به خدا سوگند حاضر نيستم صد برابر اينها را با يك ناخن شوهرم معاوضه كنم .
معاويه خنديد و گفت : اگر به على بد بگوئى ، آزادت مى كنم ، اينجا بود كه اشكهاى آمنه سرازير شد و لرزشى او را فرا گرفت و سپس اين گريه و لرزش به صورت انفجار درآمد و ناگهان آن بانوى قهرمان فريادى برآورد و گفت : اى معاويه ! چه كار وحشتناك و خطرناكى از من خواسته اى ، خدايا بدان كه معاويه به لعن سزاوار است ، نه مولايم على (ع ).
معاويه شرمسار شد و سخن آمنه را قطع كرد و دستور داد، او را دوباره به زندان بردند و او در راه ، چونان امواج عصيانگر و كوبنده مى گفت : اين ناپاك مى خواهد، بنده شايسته خدا، همسرم را با طلا و نقره معامله كنم ، بخدا چنين نخواهد شد، از تو در پيشگاه خدا حساب مى كشم .
شب فرا رسيد بانوى قهرمان ، ديگر بار در زندان تاريك ، در دريائى از افكار جاى گرفت ، و شب را با كمال ناراحتى به صبح رساند، صبح يكى از ماءموران زندان به او خبر دادند كه معاويه دستور داده آزادت كنند، و از شام خارج شوى ، زيرا مى ترسد مردم از رشادت و شجاعت تو درس بگيرند و نام تو دلها را تكان دهد و ريشه انقلاب و بيدارى در قلبها فرو افتد.
معاويه در آخر كار فهميد كه ايمان و عقيده در راه هدف ، حقيقى است كه خريدنى نيست و با تهديد و تطميع نمى توان آن را برگرداند(150).
اين بود ماجراى ((عمرو بن حمق )) و همسر وفادارش كه مردانه در راه امر به معروف و نهى از منكر، نهضت كردند، نهضتى قهرمانانه و پيام آور.