0

داستان باستان آیت الله نوری

 
ariya_tbs
ariya_tbs
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 1395

پاسخ به:داستان باستان آیت الله نوری
جمعه 19 اسفند 1390  11:18 PM

محاكمه آمنه همسر عمرو بن حمق

زياد بيدرنگ فرياد زد بطورى كه صدايش محوطه قصر را پر كرده عمرو كجا است ؟
آمنه - نميدانم ؛ ستم معاويه او را آواره كرده است !
عمرو بن حريث يكى از كاسه ليسان اطراف زياد، بر او بانگ زد، اى بى ادب بگو امير المؤ منين معاويه .
آمنه خنده تمسخرآميزى كرد و به عقل و منطق آن جماعت خنديد!!
زياد دوباره سؤ ال خود را تكرار كرد: بگو بدانم شوهرت عمرو كجاست بگو وگر نه ترا به قتل مى رسانم .
آمنه - گفتم نميدانم .
زياد - نه حتما مى دانى ، اگر نگوئى خانه ات را بر سرت خراب خواهم كرد!
آمنه - اى زياد چيز محال از من مخواه ، گفتم نمى دانم !
گفتار شهامت بار آمنه ، زياد را سخت كوبيد، زنى كه مردهاى زمانش را درس ‍ بزرگوارى و فداكارى مى دهد و اين چنين سطوت و صولت ظالم را مى شكند.
زياد براى فرونشاندن شعله هاى كينه و خشمش ، برخاست و آمنه را مورد شتم و ضرب قرار داد و فرياد مى زد:
بگو عمرو كجا است وگرنه ترا مى كشم .
اما آمنه هرگز اظهار ناراحتى نكرد، سختى هاى شكنجه و اهانت را در راه ايمان و عقيده ، تحمل مى كرد و از آن استقبال مى نمود، و از اينكه تن به ظلم نداده و با ظالم همكارى نكرده لذت مى برد.
زياد از شكنجه خود نتيجه نگرفت بلكه در برابر پوزخندها و گفتار جالب و كوبنده آمنه كه او را همچون كودك بى ارزشى كوچك و حقير ساخته بود، ديگر دم نزد.
دستور داد آمنه را زندانى كنند و او را در زندان مورد شكنجه قرار بدهند.
آمنه در زندان بسر مى برد، و زياد در مورد او با معاويه مكاتبه كرد نظر معاويه اين بود كه آمنه نزد معاويه فرستاده شود.
زياد از ترس اينكه ، اين زن با شهامت ، شهر كوفه را بر ضد او نشوراند، صبحگاهى زود كه هنوز آرامش ظاهرى شهر به هم نخورده بود، و عبور و مرور به ندرت انجام مى گرفت ، آمنه را از زندان بيرون آورده و همراه ماءموران به دمشق نزد معاويه فرستادند.
ماءموران زياد در راه ، او را با شدت و زحمت مى بردند تا در ضمن بردن او، او را شكنجه نيز داده باشند، سرانجام به دمشق رسيدند.
اين بانوى شجاع با بردبارى تمام در برابر معاويه قرار گرفت ، معاويه خوب باو خيره شد، ولى آمنه همچنان سكوت كرده بود، سكوت او همراه ابهت و شكوه خاصى مجلس را تحت الشعاع قرار داده بود معاويه سخت ناراحت شد، و تصميم گرفت با گفتار زشت و خشن ، آمنه را به سخن در بياورد و سپس فرمان قتلش را صادر كند.
ولى ديد مردم مى گويند:
او قدرتش به زنها رسيده و به جاى اينكه شوهرش را پيدا كند و به قتل رساند، زن او را از خانه اش گرفته و كشته است .
از اينرو دستور داد او را به زندان بردند. (148)

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها